قباد آذرآیین:

فرشته‌ها

 

جونم براتون بگه چن روزی بود که درست وحسابی شیر نخورده بودم. همیشه‌ی خدا گشنه‌م بود و ونگ می‌زدم و می‌رفتم رو اعصاب بابا و ننه‌م. نمی‌دونسم موضو چیه، فقط می‌دیدم بابا و ننه‌م شب و روز بلا نسبت شما، عینهو سگ و گربه با هم سرشاخ می شدن. بابام به ننه‌م می گفت

ـ بفرما خا...نووم! دسته گلی که زاییدی بزرگش کن!

 

ننه‌م که عمرن کم بیاره، زل می‌زد تو چشای بابام و می‌گفت:

ـ از خونه‌ی بابام که نیوردمش آ...قا!... چشت کور، دندت‌م نرم، توله پس انداختی جم‌وجورش کن!

 

بابام کف دستشو می‌گرفت جلو ننه‌م و می‌گفت:

ـ بفرما خانووم. هرچی می‌خوای از اینجا مو بکن.

 

من نگاه می‌کردم کف دست بابام. دریغ از یه تارمو! عوضش تا دلتون بخواد ترک داشت و تاول و پینه...

 

ننه م میگفت:

ـ یعنی می‌گی تخم شیرخشکو سگ خورده؟!

 

بابام شونه بالا می‌نداخت و می‌گفت:

ـ اولندش که خیله وخته شیرارو اخته کرده‌ن. دویومندش داروخونه چیا این جور می‌گن. گردن خودشون.

 

ننه م می گفت:

ـ پس این کوپونا چیه دادن دست خلق خدا؟

 

بابام می‌گفت:

ـ برا خالی نبودن عریضه!

 

خلاصه، یکی بابام می‌گفت و دوتا ننه‌م جوابش می‌داد. این وسط من داشتم از گشنگی به خودم می‌پیچیدم چه جور! خودتون حتمی یه وختایی گشنگی کشیدین، می‌دونین چه کوفتیه!

 

یه روز بابام – به قول خودش – کارد رسید به اُسوخونش. بغلم کرد و گفت:

ـ راه بیفت بریم بچه!

 

بابام بدجوری قاطی کرده بود. مگه من می‌تونسم راه بیفتم؟ بابام. با عصبانیت منو از زمین کند، گرفت تنگ بغلش و راه افتادیم.. یعنی بابام راه افتاد.. دفه اولی بود که بغل بابام می‌رفتم خیابون. مردما یه جوری نگامون می‌کردن. آخه عادت کرده بودن همیشه‌ی خدا، بچه‌هارو بغل ماماناشون ببینن. برا باباها اُفت داره تو خیابون بچه‌هاشونو بغل کنن و راه بیفتن. کلاسشون می‌یاد پایین.

 

شما بابای منو ندیدین... برا خودش رستمیه. این هوا قد و قامت.. این هوا تخت سینه.. این هوا کره بازو ..

 

خلاصه کلی راه رفتیم. بعدش بابام گفت:

ـ خب، رسیدیم بچه! به اینجا می‌گن داروخونه. خودت و بخت و اقبالت. بریم ببینیم چی پیش می‌یاد.

 

از یه عالمه پله رفتیم بالا. غلغله بود. آدما چن پشته وایساده بودن. یه آقایی که روپوش سفید تنش بود پشت یه دیوار شیشه‌ای وایساده بود... بابام از بالا سر جمعیت بلن گفت:

ـ خسته نباشی دکترجان! بی‌زحمت یه قوطی شیر مرحمت کنین واسه این بچه. مارکش توفیری نداره.

 

(یادم رفت بگم بابام صداشم عینهو هیکلش حرف نداره.)

 

دکتره زد زیر خنده:

ـ صحت خواب حاج آقا!

 

بابام حسابی بهش برخورد. گفتش:

ـ این چه جور حرف‌زدنیه دکتر؟! عرض کردم تو دم و دسگاتون شیر پیدا می‌شه یا نه؟ همین.

 

دکتره گفت:

ـ جای شیر تو جنگله پدرجان. تو داروخونه چیکار داره؟

 

چن نفر از تو جمعیت به بابام اعتراض کردن. یکی شون گفت:

ـ پدرجان، دیر اومدی زودم می‌خوای بری؟ ما رو که می‌بینی از صب یه لنگه پا این جا وایسادیم و عز وجز می‌کنیم آقای دکتر مرغشون یه پا داره.

 

بابام گفت:

ـ یعنی می‌گین زمین دهن واکرده هر چی شیر بوده قورت داده؟!

 

یکی از تو جمعیت گفت:

ـ می‌گن جنگه پدرجان... می‌گن ما رو تحریم کرده‌ن... افتاد؟

بابام گفت:

ـ جنگو آدم بزرگا راه می‌ندازن، دودش می‌ره تو چشم این زبون‌بسته‌ها!

 

یکی از تو جمعیت گفت:

ـ چونه نزن قوچعلی. جوابتو گرفتی راتو بکش برو!

 

بابام برگشت نگاه کرد پشت سرش. یه بابای خپله و کچل داشت به بابام چش‌غره می‌رفت. بابام منو تو بغلش جا به جا کرد و رفت طرف یارو. قد و بالاشو ورانداز کرد. قد یارو تا رو ناف بابام بود. بابام یقه شو گرفت:

ـ تو رو سننه قزمیت؟!

 

یارو حسابی جا زد. آدم بزرگا اینجور وقت‌ها می‌گن جفت کرد... مردما بابامو کشوندن عقب.. بابام زیر گوش من گفت:

ـ بریم بچه این دکتره تو مغازه‌ش سگ بسته!

 

زدیم بیرون. من سرمو گذاشته بودم رو شونه‌ی بابام  و رفته بودم تو کف بساط دسفروشای کنار خیابون.

 

گله به گله قوطیای جورواجور شیرتو بساطشون بود. بد جوری گشنه‌م بود.داشتم فکر می‌کردم چرا بابام یه قوطی از همین شیرا نمی‌خره و قال قضیه رو نمی‌کنه و الکی خون خودشو کثیف می‌کنه؟ انگاری بلن بلن فکر کرده بودم جوری که بابام شنید و گفت:

ـ خوب گوشاتو واکن بچه! اولندش این شیرا همه‌شون تاریخ گذشته‌ن. می‌گن مال جنگ جهانی اولن. دویمندش معلوم نیس چه کوفت و زهرماری اون تو ریختن و دارن می‌دن به خورد بچه‌های مردم. سیمندش قیمت خون باباشون قالبشون می‌کنن به خلق‌الله.. شیرفهم شدی؟

 

راستش نفهمیدم شیرفهم یعنی چه. همه جور شیری خورده بودیم الا شیر فهم!

 

خب، اینم یه داروخونه‌ی دیگه. واویلا! اینجا دیگه به قول بابام جای سوزن انداختن هم نیس. یه صدایی هم یه بند می‌گه:

ـ آیون! خانوما! توجه بفرمایین. هیچ نوع شیر خشک نداریم بیخودی معطل نشین!.. هری!

 

بابام یه جوری که فقط من شنیدم گفت:

ـ ارواح عمه‌ی... (ببخشید. بابام اینجا یه حرف بی‌ادبی زد) تو گفتی، منم باور کردم! مرتیکه اگه راس می‌گی بذار یکی بیاد سر بکشه تو پستوی مغازه‌ت!

 

بلن گفت:

ـ دکترجان! این بچه یه هفته‌س لب به شیر نزده! (خالی‌بندی!) یه قوطی شیر محض رضای خدا بهش برسونین. فکر کنین بچه‌ی خودتون گشنه مونده...ها... قربون هیکل ورزشیت.. خدا از دکتری کمت نکنه!

 

داروخونه‌چی‌یه گفت:

ـ نداریم آقا... نداریم.. به خدا، به پیر، به پیغمبرن..دا...ریم.. عجب گیری افتادیم‌ها!

 

حسابی کلافه بود. عصبانی گفت:

ـ آدم باید مغزشو خر گاز گرفته باشه که تو این هیر و ویر توله پس بندازه!

 

بعدش نگاه کرد به خانمای تو جمعیت و گفت:

ـ از خواهرای محترمه خیلی عذر میخوام. آخه اینم شد شغل که ما داریم؟ صب تا شب باس با هزار جور خرس بریم تو جوال!

 

بابام یهو منو انداخ توبغل یه خانومه که بغل دسش بود و گفت:

ـ خواهر، بی‌زحمت چن دقه این بچه رو داشته باشین تا من یه کم عفت کلوم یاد این مرتیکه بدم!

 

بعد ملتوجر داد و خودشو رسوند اون جلوجلوها. حالا من فقط صداشو می‌شنیدم که داشت به داروخونه چیه می‌گفت:

ـ مرتیکه مفنگی، به تو چی که مردم بچه  پس می‌ندازن، مگه تو می‌خوای خرجشونو بدی؟!

 

من داروخونه چیه رو نمی‌دیدم. اما با نعره‌ای که بابام سرش کشید بود، حتمی زرد کرده بود. از همون کارا که ـ گلاب به روتون ـ من اون وختا که کوچیک‌تر بودم، تو قنداقم می‌کردم.

 

چن نفر بابامو کشیدن عقب. بابام بدجوری کفری بود؛ دهنش کف کرده بود. همونطور عصبانی داشت از داروخونه می‌زد بیرون و منو جا می‌ذاشت. از شما چه پنهون، بدم‌م نمی‌اومد همونجور تو بغل خانومه جا خوش کنم. حسابی گرم و نرم بود و خوشبو. برعکس بغل مامانم که لاغر و اُسوخونی بود و همیشه‌ی خدام بو عرق می‌داد.

ـ حاج آقا بچه‌تون!

 

بابام برگشت و با یه جور دلخوری منو از تو بغل خانومه ورداشت... راه افتادیم. حتمی داشتیم می‌رفتیم یه داروخونه‌ی دیگه. من که دیگه گشنگی پاک از یادم رفته بود، دلم می‌خواس اینو یه جوری به بابام حالی بکنم. این دفه‌م بابام فکرامو خوند:

ـ خوب گوشاتو واکن بچه! تو هیچ کاری کوتاه نیا. دنده عقب بزنی کلات پس معرکه‌س. حالیته؟! من امروز شده این ناکسارو بدوشم، واسه تو شیر رو به راه می‌کنم. یه کم دندون رو جیگر بذار. (یکی نبود به بابام بگه من دندونم کجا بود که بذارم رو جیگرم!)

 

رسیدیم. اینم یه داروخونه‌ی دیگه. این‌جام حسابی شلوغ بود. (اگر از گشنگی نمردم و بزرگ شدم و دستم به عرب و عجمی بند شد دستور می‌دم تو هر خیابونی بیستا داروخونه بسازن که مردما این جورعلف زیر پاشون سبز نشه. گوش شیطون کر!)

 

بابام صداشو انداخت ته گلوش و گفتش:

ـ خدا قوت دکتر! بی‌زحمت یه قوطی شیر..

 

داروخونه‌چیه نذاشت بابام حرفشو تم.م کنه. گفت:

ـ بفرما!حالا بدینش دس ننه‌ی عروس!

 

چن نفر خندیدن. بابام حسابی بور شد چن قدم رف جلوتر و به داروخونه‌چیه گفت:

ـ به تو یاد ندادن مث آدم جواب مردمو بدی قزمیت؟!

 

قزمیت!..این دفه دومه که بابام این کلمه رو به کار می‌بره . من که نفهمیدم معنیش چیه.

 

بابام این دفه منو انداخت تو بغل یه آقای دیلاق‌ سبیل از بنا گوش در رفته و حمله کرد طرف داروخونه‌چیه. اما مردما جلوشو گرفتن. یه نفر گفت:

ـ زورش به خر نمی‌ره پالونشو می‌چسبه!

 

بابام عصبانی اومد عقب و دوباره داشت بدون من راشو می‌کشید می‌رف. آقا دیلاقه بلن گفت:

ـ دااااش، توله‌ت!

 

بابام برگشت و منو از تو بغل آقاهه ور داشت و راه افتاد. خیلی پکر بود. اینجور وقتا آدم بزرگا می‌گن کاردش می‌زدی خونش نمی‌اومد. دق دلشو سرم خالی کرد:

ـ اَه! گـُه تو این شانس و اقبالت!

 

نمی‌دونم چی شد که سر و ته کردیم برگشتیم تو داروخونه. بابام به داروخونه‌چیه گفت:

ـ دکتر، به زبون خوش بهت می‌گم. یه قوطی شیر به ما بده و قال قضیه رو بکن!

 

داروخونه‌چیه یه نِچ و نُچی کرد و گفت:

ـ بر خرمگس معرکه لعنت! باز این بابا پیداش شد!

 

بعد روکرد به بابام و گفت:

ـ مثلا اگه به زبون خوش ندم چیکار می‌خوای بکنی؟

 

بابام گفت:

ـ همین که گفتم. نذار اون رو سگ من بالا بیادها!

 

داروخونه‌چیه گفت:

ـ اصلا می‌دونی چیه عمو، من شیر دارم خوبش‌م دارم اما به تو یکی نمی‌دم. افتاد؟

 

بابام روکرد به مشتریای داروخونه و گفتش:

ـ خانوما، آقایون! شنیدین که چی فرمودن.. می‌گن شیر دارن و به من نمیدن.. شما شاهد باشین. فردای قیومت سر پل صراط دومن‌تونو می‌گیرم.. شاهد باشین. افتاده سر قوز!

 

بعدش‌م گفت:

ـ خانوما، آقایون! بی‌زحمت یه قدم برین عقب و این وسطو خالی کنین..!

 

مردُما خودشونو عقب کشیدن.. حالا ما وسط داروخونه بودیم. نمی‌دونسم بابام چی تو کلشه.. بابام  اول پاهاشو از هم وا کرد بعدش منو رو دساش بلن کرد و برد بالا سرش و تو همون حال رو کرد به داروخونه‌چیه و گفت:

ـ که شیر داری و نمی‌دیها؟!.. پس هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!

 

داروخونه‌چیه اصلا محل به حرف بابام نذاشت. مردمای تو داروخونه ساکتِ ساکت بودن. انگاری نفس‌م نمی‌کشیدن. من هنوزم نمی‌دونسم بابام می‌خواد چیکار بکنه. اما اون بالا جام بد نبود.. بابام سرشو بالا کرد و گفت:

ـ ای خدا! خودت شاهد باش که دیگه چاره‌ای برام نمونده.

 

من نگاه کردم بالا سرم و دنبال خدا گشتم.

 

بابام یهو منو از اون بالا محکم کوبوند کف داروخونه... من دیگه چیزی حالیم نشد. گشنگی پاک از یادم رفت و خوابم برد. تو خواب حس کردم یکی داره دس می‌کشه رو سرم و نازم می‌کنه... چشامو که وا کردم دیدم دو تا خانوم سفیدپوش بالا سرم نشسته‌ن .. نه خانوم نبودن. صداشون مثل خانوما بود. همونجور نازک و ظریف. اما بال داشتن. دو تا بال سفید عینهو بال کفتر. ازشون پرسیدم:

ـ شما کی هستین؟

 

یکیشون گفت:

ـ کوچولو، به ما می‌گن فرشته.

 

اون یکیشون گفت:

ـ ما اومدیم تو رو با خودمون ببریم اون بالا بالاها.

 

ازش پرسیدم:

ـ اون بالا بالاها دیگه کجاس؟

 

گفت:

ـ پیش خدا.

 

ازشون پرسیدم:

ـ اونجا شیر پیدا می‌شه؟

 

با هم گفتن:

ـ هووو! تا دلت بخواد. همه رقم‌ش..

 

اینجا خیلی راحتم. هر وقت موقع شیرم می‌شه همون دو تا فرشته به‌دو خودشونو می‌رسونن، بغلم می‌کنن، نوبتی شیرم می‌دن. وقتی دارم شیرمو می‌خورم نازم می‌کنن. شیرمو که خوردم برام قصه می‌گن. اون‌وخ من تو بغلشون خوابم می‌بره..

 

گفتم که.. اینجا، جام خیلی راحته. فقط  دلم خیلی برا مامانم تنگ شده.