فریدون
مشیری:

نه
خون، نه آب، نه آتش
چگونه
اینهمه باران
چگونه
این همه آب
که
آسمان و زمین
را به یکدیگر
پیوست
به خشک
سال دل و جان
ما نمینفشاند؟
چه شد؟
چگونه شد آخر
که دست رحمت
ابر
که خار
و خاک بیابان
خشک را جان
داد
لهیب
تشنگی
جاودانه ما را
به
جرعهای
ننشاند
نه هیچ
ازین همه خون
که تیغ
کینه ز دلهای
گرم ریخت به
خاک
امید معجزهای
که
ارغوان
شکوفان
مهربانی را
به دشت
خاطر غمگین ما
برویاند
نه هیچ
از اینهمه آتش
که
جاودانه درین
خاکدان زبانه
کشید
امید
آنکه تر و خشک
را بسوزاند
بپرس و
باز بپرس
بپرس و
باز ازین قصه
دراز بپرس
بپرس و
باز ازین راز
جانگداز بپرس
چه شد
چگونه شد آخر
که بذر خوبی
را
نه خون،
نه آب، نه آتش
یکی به
کار نخورد
بگو
کزین برهوت
غربت ظلمانی
چگونه
باید راهی به
روشنایی برد؟
کدام
باد درین دشت
تخم نفرت کاشت؟
کدام
دست درین خاک
زهر نفرین
ریخت؟
کدام
روزنه را میتوان
گشود و گذشت؟
کدام
پنجره را میتوان
شکست و گریخت؟
بزرگوارا
ابرا به هر
بهانه مبار
که خشکسال
دل و جان غم
گرفته ما
به خشکسال
دیار دگر نمیماند
نه خون،
نه آب، نه آتش
مگر
زلال سرشک
گیاه
مهری ازین
سرزمین
برویاند