علیرضا ذیحق:

http://ketabnak.com/images/persons/219.jpg

نان و نمك

 

چایی تلخ

این روزها سخت می‌چسبد

مثل غذاهای بی‌نمك،

كه روزی خوردن‌اش زجر بود

و چِندش داشت و درد بود!

قندی تو دل آدم كه آب نشود

شیرینی را هم باید فراموش كرد.

عوض‌اش غم می‌خوریم

قهر می‌كنیم

و زندگی را

در كابین آخر

سخت می‌گیریم.

سبزی‌ها در مه گم می‌شوند و ارتفاع

بلندِكوه را سه‌سوته می‌بلعد و هیچ پرنده‌ای

رنگین‌كمانی را دُور نمی‌زند.

می‌گویی غمگین‌ام، دلگیرم، همین

عینهو روزی كه من گفتم و اما دستانت

با هفت رنگِ مهر

دراز شد و یك دل ِ تكخال

مرا به بودن، زیستن

و تحمل خواند.

من می‌گویم

تلخ ِ چایی را

با خنده‌ات شیرین كن

و سر سفره

بی‌خیال ِ پرهیز

با نان و نمك بساز.

ارغوان باغچه را آب بده

و فواره‌ی شلنك را

روی برگی بگیر و نبض آبشار را

در ریزش نوری ببین،

كه شفاف و بلورین

با نگاه‌ات سبز می‌شود.

روزی روزگاری هم اگر

دل‌ات هوای یكی كرد

كه وجودش

یك اتفاق بود،

به صید شبنم‌ها

در سردِ سحر بشتاب

و بدان كه یكی هم تا صبح

با باورِ عشق،

در برگ‌برگِ باغچه

به پنهان اشكهایش آمده.

یعنی وقتی تیغ و خار

گلْ سنگ ِ جاده‌هاست

و ردپایی روی شنهای دریا نیست

با ز، به قول ِ گفتنی ها

دوری و دوستی هم

چیزكی هست.

مهربان‌ام

بر ماها چه رفت

كه هر روزه صبح ِ ناشتا

سرزده می‌دویم و عصری را با برگچه‌ای از خرده‌ریزها

و قند و روغن و نمك گرفته تا گلبولهای‌های قرمز

به انتظاری تلخ می‌نشینیم

تا بدانیم چند فردا را

باید بشماریم

كه نوبت ما باشد؟

امروز را می‌روم سراغ صفحه‌های قدیمی

و گرامافون جدیدی كه تازه خریدم

و گوش می‌كنم به "الهه‌ی ناز"

و "سلطان قلبها".

می‌دانم اگر دیركنم

با سمعكی در گوش

این ترانه‌ها نیز

خواهند مُرد

پیش از آنكه نوبت‌ام باشد

و خواب‌ام بگیرد

در گهواره‌ی زرتشت

و گورواره‌ی آتش.

نسلی كه ما بودیم

آتشفشان بودیم

اكنون‌اش اما

گدازه‌ای سرد.

دروغ چرا؟

من هم غمگین‌ام،

برای آن همه ازدحام

در بهار و تابستان

و روزهای آرزو!