علیرضا
ذیحق:

نان
و نمك
چایی
تلخ
این
روزها سخت میچسبد
مثل
غذاهای بینمك،
كه روزی
خوردناش زجر
بود
و چِندش
داشت و درد
بود!
قندی تو دل
آدم كه آب
نشود
شیرینی
را هم باید
فراموش كرد.
عوضاش
غم میخوریم
قهر میكنیم
و زندگی
را
در كابین
آخر
سخت میگیریم.
سبزیها
در مه گم میشوند
و ارتفاع
بلندِكوه
را سهسوته میبلعد
و هیچ پرندهای
رنگینكمانی
را دُور نمیزند.
میگویی
غمگینام،
دلگیرم، همین
عینهو
روزی كه من
گفتم و اما
دستانت
با هفت
رنگِ مهر
دراز شد و یك
دل ِ تكخال
مرا به
بودن، زیستن
و تحمل
خواند.
من میگویم
تلخ ِ چایی
را
با خندهات
شیرین كن
و سر سفره
بیخیال
ِ پرهیز
با نان و نمك
بساز.
ارغوان
باغچه را آب
بده
و فوارهی
شلنك را
روی برگی
بگیر و نبض
آبشار را
در ریزش
نوری ببین،
كه شفاف و
بلورین
با نگاهات
سبز میشود.
روزی
روزگاری هم
اگر
دلات
هوای یكی كرد
كه وجودش
یك اتفاق
بود،
به صید
شبنمها
در سردِ
سحر بشتاب
و بدان كه یكی
هم تا صبح
با باورِ
عشق،
در برگبرگِ
باغچه
به پنهان
اشكهایش آمده.
یعنی وقتی
تیغ و خار
گلْ سنگ ِ
جادههاست
و ردپایی
روی شنهای دریا
نیست
با ز، به
قول ِ گفتنی
ها
دوری و
دوستی هم
چیزكی
هست.
مهربانام
بر ماها
چه رفت
كه هر
روزه صبح ِ
ناشتا
سرزده میدویم
و عصری را با
برگچهای از
خردهریزها
و قند و
روغن و نمك
گرفته تا
گلبولهایهای
قرمز
به
انتظاری تلخ مینشینیم
تا بدانیم
چند فردا را
باید
بشماریم
كه نوبت
ما باشد؟
امروز را
میروم سراغ
صفحههای قدیمی
و
گرامافون جدیدی
كه تازه خریدم
و گوش میكنم
به "الههی
ناز"
و "سلطان
قلبها".
میدانم
اگر دیركنم
با سمعكی
در گوش
این
ترانهها نیز
خواهند
مُرد
پیش از
آنكه نوبتام
باشد
و خوابام
بگیرد
در
گهوارهی
زرتشت
و
گوروارهی
آتش.
نسلی كه
ما بودیم
آتشفشان
بودیم
اكنوناش
اما
گدازهای
سرد.
دروغ چرا؟
من هم غمگینام،
برای آن
همه ازدحام
در بهار و
تابستان
و روزهای
آرزو!