علیرضا ذیحق:

مرا نبوس رفیق

داستان كوتاه

 

ته دره بودی و روشانه‌ات آهوی زخمی. داد زدم كه بجُنب. نم‌نمك باران می‌آمد و دلْ‌نگران بودم. از ارتفاع، یك چشم‌ام به سیلاب بود كه هنوز ردش نبود و یك چشم‌ام به تو كه مبادا دیر بجنبی و رو صخره‌ها نپری. تو هنوز خیلی جوان بودی و جای پسرم. تو دل‌ات با آهو بود و انگارهیچ نمی‌شنیدی. صدای طغیان كه تو گوش‌ام پیچید دست بردم به اسلحه. كاری كه نباید می‌كردم. با گلوله‌ای به زیرپات به خودت آمدی و حواس‌ات با سیلاب یكی شد . خودت را كشاندی بالا و اما آهو، تكانی خورد و افتاد. طناب را چسبیدی و تا بكشمت بالا، كف دستهام خون افتاد و بی آنكه حتی طناب را جمع و جور كنیم زدیم بیراهه كه خود را به كمینگاه برسانیم. هلیكوپتری كه رفته‌رفته نزدیك می‌شد، پی ردمان بود. حواسشان رفت به غار و از هر طرف به رگبار بستند. باران تند شده بود و رفتند. اما حتما باز می‌گشتند و باید كه فوری بسته‌های دارو را كه زیر خاكی تو غار پنهان بود برمی‌داشتیم و خودمان را به رفقا می‌رساندیم. پاهام تاول زده بود و تنگی نفس، با من سر لج داشت. تو گفتی خودت به تنهایی از پس‌اش برمی‌آیی و اما دل‌ام نیامد . پا به پات آمدم و تا بسته‌ی داروها را به چنگ آوردیم گفتی ببخش. گفتم هر دو اشتباه كردیم. "اَشو" گفته بود كه بی‌گدار به آب زدن، یعنی نابودی آرمانها و رنجی بزرگ. گشنه بودم و خودت نیز همینطور. به خاطر آهو خجل بودی و قول دادی همین كه باران بند بیاد و از دیدرس دشمن دور شویم، با فلاخن هم شده چیزی می‌زنی و برایم سور می‌دهی. اما قبل از هر چیز باید خود را به گروه می‌رساندیم و این را خودت هم می‌دانستی. اگر تا غروب نمی‌رسیدیم حتما كه راه را گم می‌كردیم و "اَشو" و رفقا ناچار بودند كاری را بكنند كه شاید تو برنامه نبود. گفتم تو برو كه من وجودم نمی‌كشه. نامه را دادم دست‌ات. بسته‌ی داروها هم رو كول‌ات بود. چند لحظه‌ای دیدم ایستادی و زل زدی به من. گفتی اقلا قرصی چیزی از بسته ور دار كه یك جورهایی با نفس‌تنگی‌ات بسازی. گفتم برو كه من و این بیماری، خیلی وقته با هم می‌سازیم. رفقا شاید زخمی چیزی داشته باشند و نخ بخیه و مسكّن و دوا را تمام بكنند. بجنب و یادت باشه كه من و تو زیاد مهم نیستیم. اصلا فكر كن تیری خوردم و همین حالا خلاص‌ام. اما تو درنگی كردی و گفتی همین كه رسیدی و امانت‌ها را تحویل دادی، باز همین راه را بازمی‌گردی. لبخندی زدم و در پیچ صخره‌ای گم‌ات كردم. خیسِ آب بودیم و اما تو حالیت نبود. جوان بودی و هنوز عاشق. روزی از "ترلان" گفتی. حتی اینكه تو كاهدانی در هم می‌جنبیدید و چقدر كیف داشت. حتی گفتی دفعه‌ی اولتان نبود و اما آن روز، یك حال دیگری داشتید. گفتم دیگه از این حرفها نگو. چرا كه اگر روزی من ترلان را ببینم، یك جورهایی عرق خواهم كرد و آن وقت است كه تو، آن خاطره یادت می‌افتد و آرزو می‌كنی كه كاش، هیچوقت تعریف نكرده بودی. تو خندیدی و گفتی كاش كه ترلان بود و من صدبار، شرم رو گونه‌هام می‌افتاد. ترلان را در یك صبحگاه  سفید گم كردم و خون برف، از زیر پاهاش جوشید. اوّل باورم نشد. حس كردم خون خودمه و زخم‌ام گرمه. اما ترلان، ایستاده می‌مرد و از تفنگ‌اش سفت چسبیده بود و من منگ و گیج، بغل‌اش می‌كردم. حتی ماچ‌اش كردم و لب‌هاش دیگه داغ نبودند. با تلنگری سخت، تو بغل‌ام خشكید و ماند. كشان‌كشان بردم كه پای درختی دفن‌اش كنم و ردش تو یادم باشد كه هرچه كندم برف بود و خاك، نامهربان‌تر از آنی بود كه گرمایش را تو این سرما در تن‌اش بپاشد. گفتی لو رفته بودید و نه تو و نه گروه هرگز به آنجا بازنگشتید و بعدش به ما پیوستید. سرزمینی كه هنوز در اشغال هست و دوست‌داشتی كه این جنبش به خاطر ترلان هم شده، به نتیجه می‌رسید. او عاشق آزادی بود. اینها را می‌گفتی، بی آنكه به چشمان‌ام خیره شوی. دل‌ام خون بود و اما اشكهام، دست خودم بود. یادم هست كه یك لحظه، من هم قاطی هوا گریستم.

 

پای تخته سنگی كمین كرده و خواب تو چشمانم ولو بود كه مبادا كسی در تعقیبمان باشد. آن نامه باید به دست "اَشو" می‌رسید. وقتی به حد كافی دور شدی و خیال‌ام تخت كه ردمان را كسی نزده‌، آرام آرام راه افتادم و اما نگو كه بین راه خواب‌ام گرفته. وقتی پا شدم كه سربازها دوره‌ام كرده بودند. لخت و مادرزاد پشت قاطری افتان و خیزان می‌رفتم و پوست كنده‌ام، با شتك‌های خون و خاك درهم بود. رسیدیم به غار. چیزی دستشان نیامده بود، جز بسته‌ای سیگار ِ اُشنو كه "اَشو" می‌كشید. یك لحظه خون قی كردم و گرفتند زیر تیپا. ستوان كه بسته سیگار دست‌اش بود، عصبانی شد و یكی از سیگارها را گیراند. با دهانی خون‌آلود، یكی هم من خواستم. لج‌اش گرفت و خندید. بعدش یكی را آتش كرد و انداخت طرف‌ام. با دستهای بسته رو سرگین‌های قاطر پهن بودم كه گروهبانی سیگار را از زمین برداشت و تا لبهام را غنچه كردم جزّو جز چسباند رو چانه‌ام كه سه ماه بیشتر بود نه حمام دیده بود و نه تیغی. صدای شلیكی آنها را بیرون از غار كشاند. قاطر هم تكانی خورد و با جنبیدن‌اش، صورت‌ام به خاك و خل خورد و چهره‌ی سوخته‌ام از آتش افتاد. درگیری ادامه داشت و من لای دندانهام بسته سیگاری بود كه ستوان با خشم بر سرم كوفته و از غار بیرون زده بود. سروصدای گلوله‌ها  كه خوابید طیاره‌ای تو آسمان ویراژ داد و من در آن هیرویر چشم‌ام خورد به تو. دندانهام را شل كردم و بسته سیگار افتاد. گفتم برش دار كه  دیر می‌رسیدی می‌بلعیدم. بده دست "اَشو". خیلی چیزها به رمز روشان هست كه نامرئی‌اند. رفقای دیگر هم بودند. پیش از آنكه بار قاطرم كنی، خواستی ببوسی‌ام و اما هول كردی.   بوی سوختگی می‌آمد. گفتم: "مرا نبوس رفیق."

 

روزهای زیادی گذشت و من حالا اینجام. اصلا نمی‌دانم تو این شب آخر چرا می‌نویسم. شاید هم دارم بیخود می‌نویسم. صدتا از این نامه‌ها كه تو هلفدونی نوشته می‌شود یكی هم به دست صاحب‌اش نمی‌رسد. اسارت بد دردی‌یه. اما چیزی هست كه تو باید بدانی و هنوز نمی‌دانی. ترلان، دخترم بود. سرودی كه همچنان، دهان به دهان خوانده می‌شود. راستی اگر روز و روزگاری، راه‌ات به "بولیوی" افتاد، فقط آن خاكی را كه "چه گورا" خفت، ببوس!

 

۱۳۸۹