ارسالی به
زنانی دیگر
گزارشی از میدان
بهارستان
هیچ وقت
آنقدر احساس
قدرت نکرده
بودم؛ ساعت ۹
که توی
بهارستان رسیدم،
به حدی نیروهای
مزدور ریخته
بودند که فکرمیکردی
حتماً اومدن
تا با یک لشکر
میلیونی
بجنگن. میدون
رو به سمت
مجلس خفتگان
بالا رفتم.
مترو رو بسته
بودن. زنی میانسال
با دسته گلی
نزدیک مترو
نشسته بود. کمی
تعجب کردم.به
طرف مجلس رفتم
و از همان سمت
به پایین
برگشتم. مردم
هرلحظه بیشتر
میشدند. تا
انتهای غربی میدون
رفتم و برگشتم
که در چند قدمی
من بانویی گل
به دست، مقوای
سفیدی از ساکش
بیرون آورد و
بالای سرش گرفت
و دسته گلش را
هم کنار نوشتهاش
گذاشت. جملهاش
این بود: "شاه
فریاد مردم را
دیر شنید" همین
حرکت شروع جریان
بود. تعداد زیادی
دورش حلقه
زدند و
انگشتهای وی
بالا رفت اما
شاید سه دقیقه
نشد که حمله
کردند. بانو
را به زمین
زدند و به
چندتا از
اطرافیان
اسپری فلفل پاشیدند
و به تندی سعی
در متفرق کردن
مردم داشتند
اما جمعیت
چنان زیاد
بودند که
پراکندگی
محال بود.
گفته شد اون
خانم رو
بازداشت
کردند. همه رو
به طرف جمهوری
می روندند. یک
راهپیمایی
خودجوش به طرف
غرب ایجاد شده
بود ولی به هم
میگفتیم که
باید برگردیم.
از هر طرف
هجوم میآوردند.
یک بسیجی،
جوان رشیدی رو
گرفت و علامت
می داد که بیآن
و اون رو ببرن.
رفتم دست بسیجی
رو گرفتم و
گفتم ولش کن
نبرش. اعتنا
نکرد. گفتم پسرم
ولش کن، نبرش.
گفت: به من دست
نزن. اگه نمیترسیدم
میگفتم حیوون
به دخترا
تجاوز میکنین
بعد به من که
سن مادرتم میگی
به من دست نزن.
اومدن و
بردنش. یک بار
اللهاکبری
شنیدم و یک
بار میرحسین.
هفت هشت باری
هم هو کردیم
اما همه هیس هیسشون
دراومده بود
که مگه قرار نیست
سکوت کنیم.
مونده بودم که
موسوی که
اصلاً پیداش نیست،
چرا برای ما
تعیین تکلیف میکنه.
این طور بود
که جمعیت میرفت
مخبرالدوله و
برمیگشت
بهارستان.
تمام کوچههای
بالای مجلس و
باغ سپهسالار
را پر کرده
بودند که در صورت
درگیری جای
فرار نباشه.
عدهای گفتند
بریم شهدا و
عدهای توپ
خونه. تا اول پیروزی
فقط نیروهای
پلیس بودند و
مردم پراکنده.
باز به
بهارستان
برگشتم.
واقعاً مردم
خسته و فرسوده
شده بودن و همینطور
در حرکت.
حوصلهام
سررفته بود.
به یکی از
پاسدارا گیر
دادم که: ببین یک
چیزی بگم با این
باتومت نمیزنی؟
گفت نه خانم.
گفتم تا کی میخواین
مردمو بزنین
خسته نشدین؟
گفت نه این
کارمونه. زن دیگری
گفت شبها کنار
زن و بچهات
راحت میخوابی؟
با عصبانیت
گفت آره، ولی
دیگه اینجا نایستین.
و باتومش رو
آورد بالا. ده
قدم که دور
شدم پسر دیگهای
رو دستبند زده
بودن. رباینده
لباسشخصی
بود. رفتم و آویزونش
شدم که بچه
مردمو نبر. هی
لبخندهای الکی
تحویل داد. پیرزنی
التماس کرد به
امام زمان قسم
داد و در لحظه
ناامیدی که
پسرک رو میبردند
گفت که امام
زمان به کمر
همهتون بزنه.
از میدون به
سمت جنوب جوان
قدبلندی را که
از سرش خون میریخت
با دستبند توی
پیکان هل
دادند و هر چی
خانمی اصرار
کرد اعتنا
نکردند. دونفر
شاهد بودند که
بسیجیها چند
جوان رو از بین
جمع بیرون کشیدند
که ببرند اما
آنها کارتی رو
نشون دادند و
آزاد شدند.
انواع
لباسهای نیروهای
پلیس: لباسهای
سبز روشن، سبز
تیره، سیاه،
گل باقالی،
کرم ساده، کرم
طرح دار، نخودی،
نیروی انتظامی،
دژبانی، بسیج،
لباسشخصی.
باور کنین هر
کی که تصور کنین
اونجا بود. از
بچههای شونزده
تا هجده ساله
هم آورده بودن
با یک کلاه و یک
باتوم. طفلکا
آب دماغشونو
نمیتونستن
بالا بکشن.
جالب دو مورد
شنیدم که
بهشون گفتن با
مردم حرف نزنین.
به دو سه تا
آشنا برخوردم
و سلام وعلیکی
کردیم اما با
تندی ما رو
دور کردند.
خانمی گفت تو
حکومت نظامی
هم با سه نفر
کار ندارن شما
چرا این طوری
میکنین؟ در
حالی که
دورمون میکرد
گوشهاشو گرفت.
گفتم چقدر از
ما میترسین
که دستور دارین
صدای ما رو هم
نشنوین.
فراموش کردم
که بگم هراز
گاهی هم با
گازاشک آور و
فلفل پذیرایی
میشدیم.همه چیزهایی
که تا ساعت ۱۲
دیدم براتون
گفتم.
ارسالی
به زنانی دیگر