م. سحر
http://msahar. blogspot. com

نفرین
به نفرینی که
بر چنین
عدالتی
فروباریده
نشود!
یک مطلبیست
که نوشتهام
اصلا نمیدانم
چه نوشتهام اما
میدانم که اگر
نمینوشتم از
غصه میترکیدم.
احساساتیست؟
انشانویسیست؟
نفریننامه است؟
نمیدانم!
هرچه هست همیناست!
قصد اصلاحش
را هم ندارم
قصد کوتاه
کردن و ویرایش
مصلحتاندیشانهء
آن را هم
ندارم. میخواهم
عواطف و خشم و
تأسف و تأثر و
تألم و نیز انزجار
خودم را از
قتل این دختر
مظلوم (من او
را مظلوم میدانم
حتی اگر در
هفده سالگی
دست به قتل
زده بوده
باشد) ابراز
کنم. جز این نمیتوانستم. سیاههایست
حاکی از احساس
و نیز روایتگر
دیدگاه من
دربارهء
واقعهای اجتماعی
(همچون قتل
دلارا دارابی)
که در آن ابعاد
گوناگون
نگونبختیهای
میهن ما و ملت ایران
در دوران
معاصر به
شرمسارانهترین
صورت و به
دردناکترین
و اسفبارترین
وجهی چهره مینمایاند.
همینطور
که میخوانید آغاز
شد و ادامه
یافت تا جملهء
آخر:
«نفرین به
نفرینی که بر
چنین عدالتی
فروباریده
نشود.»
از داخل
گیومه نهادن
مفاهیمیمثل
عدل، عدالت،
خدا، شیعه،
روحانی، شرع و
امثال آنها
پرهیز کردم،
ضرورتی نداشت.
خواننده هرکدام
از آن مفاهیم
را که بخواهد،
به خواست خود
و بر حسب درک وانتظار
خود در گیومه
خواهد نهاد.
دستم
به نوشتن نمیرود
دلارا
را کشتهاند
همین
امروز اول
صبح
روز
جمعه اول ماه
می
روز
جشن کار
عدالت
نباید تعطیل میشد
خدای روحانیون
نباید بیکارمیماند
دستگاه
عدل الهی
تعطیلبردار
نیست
میباید کارگران
به جشن خود میپرداختند
و
خدای قاهر
منتقم به کار
خود میپرداخت
اولیای
دم ازاو
خواسته بودند
که بیکار
نماند
میباید
رضایت اولیای دم
را تأمین میکرد
اولیای
دم ازاو خون
دلارا را
خواسته بودند
و
خدا میباید خدایی
خود را به
فرمان یک شیخ
عراقی
در این
صبح جمعهء اول
ماه می به
جهانیان نشان میداد
اسلام
حاکمان شیعه
در ایران
میباید
قاطعیت خود را
به ملت ایران عرضه
میکرد
میباید
به هنرمندان
به
زنان
به
اهل فرهنگ و
دانش
به مدافعان
حقوق کودک
به
کوشندگان
حقوق بشر
به
همه اهل رحم
و مروت در جهان
نشان
میداد که اصولگراست
که
ایمانی مثل
فولاد دارد
که
دستور خدا را روی
چشم میگذارد
که
قانون جاری بر
جامعهای که اوبر
آن تسلط یافته،
حقیقت ازلیست
و به هیچ
قیمتی نمیتوان
آن را تعطیل
کرد
میباید
به جهانیان میگفت
که حمورابی
به واسطهء
قرآن، حقیقت
مطلق را دراختیار
حاکمان امروزایران
نهاده
و
آنان را بر
جاری ساختن
فرمان قصاص
مکلف کردهاست
سن
بالسن والجروح
قصاص!
و میباید
به ایرانیان میگفت
کهاحکام رعبافکن
او همواره
جاری خواهند
بود که النصر بالرُب !
توحش
حکام، حد و
مرز نمیشناسد
و
کودکان
زندانی محکوم
به مرگ را نمیبخشد
تا بزرگترها
حساب کار
خودشان را
بکنند
و
فراموش نکنند
که مرگ کسب و کار
حاکمان است
و اگر
جهانی به لابه
و عجز درخواست
کند که: از
برای خدا دست نگاه
دارید و دخترک
زندانی را
نکشید، گوش احدی
بدهکار
نخواهد بود و
فرمان خدا را که
بر قلم شوم و
َپست قاضی شرع
جاری شده است
بر زمین
نخواهد نهاد.
و این
نیست جز یک
رفتار سیاسی
یک
کُنش پیشاندیشیده
به قصد دهشتافکنی
در
پوشش یک حکم قضایی
چه
باک اگر
کودکی بمیرد
چه
باک اگر
هزاران کودک
در زندانها
قصاص شوند
زیرا
حکم عدالت اسلامی
بر آن است
که از قانون
حمورابی
صیانت کند
بر
آن است تا
همچنان مردم ایران
را شکنجه دهد
و به زندانافکند
و بر هست و
نیست آنان همچنان
چیره و مسلط
بماند
این
است عدالت
فقهای حاکم بر
این سرزمین
خدای روحانیت
شیعه
میباید
با برداشتن
جام خون صاف
دلارا نهایت
عدل خود را به
کار میبست
یک
جام کوچک
سوفالی که بوی
نای زندان
گرفته بود
یک
جام خون صاف،
مثل اشگ سرخی
که دلارا بر
بوم نقاشیهایش
چکانیده بود
اولیای
دم با چشیدن این
خون به عدالت
دست مییافتند
و
نفرین بران
عدلی که خون
دلارا را بهاولیای
دم چشانید
و انسانیت
را به تمسخر
گرفت
نفرین
بر عدالتی که
به حکم قانون
ِ غارنشینان
کودک هفده
سالهای را در
بیست و
دوسالگی میکشد
تا
ترس و وحشت بر جامعه
حاکم کند
حاکمانایران
امروز قاتلاند
به
قتل عمد متهماند
زیرا هدف
ازین قتلها
همواره آن
بوده است که
پرچم سیاه مرگ
را بر بام
جامعه به اهتزاز درآورند
و فضای رعب را
پایدار و
مستمر نگاه دارند
نظام
دینی به نام
عدالت و قانون
از هر گونه
فرصت نامردمیکه
به شیوههای
گوناگون میآفریند
بهره میبرد
تا از جامعه
ایران و مردم
ایران زهر
چشم بگیرد
اتفاقی
که برای دلارا
افتاده بود
یک امر سیاسی
نبود
به
نام سیاست و
در جهت حفظ
قدرت سیاسی
شان بسیار
کشتهاند و میکشند
اما
قتل دلارا از
نوع دیگری ست
قتلی
که دلارا به
تهمت آن آلوده
شد، (حتیاگر
جرم او به اثبات
میرسید) جرم
یک نوجوان
شیفته و بیخویشتن
بود.
دلارا به
کیفر عشق
زندانی شده بود
دلارای
نوجوان در یک
ماجرای عاطفی
و عشقی به
ورطهء هولناک
زندگیاش
درافتاده بود
او
پنج سال زجر
کشیده بود
عدالت
دینی حکام، پنج
سال تمام این
کودک حساس و
شکننده را در اسارت
رنج داده بود.
دلارا
بهای شیفتگیاش
را پرداخته
بود و به زبان
رنگ و خط و هاشور،
رنج هستی و
سنگینی بار
حیات پس از
حادثهء شوم را
روایت کرده
بود
او
فریاد زده بود
که گناه او
با کیفری که برایاو
مقرر کردند
همسنگ نیست!
او انسانیت
را در سلولهای
تاریک و نمور
و در چاهسار
تنهایی بزرگ
خود آواز
کرده بود
او
مرگ را فریادی
کرده بود و به
دیوارهای سلول
خود شکاف افکنده
بود
آنها
کهاو را کشتهاند
قاتلند
قاتل
دخترکی هفده ساله
که او
را پنج سال
زجر دادند و
به بیست و دو
سالگی رساندند
تا بکشند
درست مثل
صیادان
پرواربندی که
صید قربانی
خود را اسیر
نگاه میدارند
تا کالبد او
فربه شود
اما
دلارا جثهای
نداشت که به
کار آید
دلارا
روحی بزرگ
داشت که در آن کالبد
کوچک جا نمیشد
پوست
تن خود را میشکافت
و مثل شاخهء
گیاهی از میلههای زندان
میگذشت تا
صدای نفس
خورشید را
بشنود و گوشهای
از آن وجود
رازآلود زخم
خورد مظلوم
و شکسته را
مثل جوانه و
گلهایی که بر
شاخهای میرویند
به انسانها بنماید
آی آدمها
آی
آدمها
این
منم
دلارا
دختری
که به جرم
شرکت در قتل
به زندان
عدالتاسلامیافتادهام
من از
زندان رشت غم
خود را و ستمی را
که بر انسان میرود
با شما درمیان
مینهم
به
تابلوهای من
نگاه کنید
خطوط
و رنگهای مرا
ببینید
و
ببینید که
دروغی در کار
نیست
ببینید
و به صدای رنگهای
من گوش کنید
و از
بیشرمیسکوت
خود به وحشت افتید
و از
حقارت خود در
برابر آینهء وجدان
خود بر خود
بلرزید
آقا
و خانم نقاش،
خوشنویس،
گرافیست
آقای
فیلمساز خانم
کارگردان
آقای
بازیگر سینما
و هنرپیشهء
تئاتر
آقای
شاعر
آقای هنر
خانم
و آقایان
فستیوال فجر
خانمها
و آقایان
سریالهای بیسیرت
این صدای
من است
صدای
دلاراست
که از
زندان رشت شما
فرا خوانده است
هی
با توام
آره
با تو
شهادت
رنگ و خط و حجم
را که از
حصارها گذشت و
به خانهات آمد،
دیدهای؟
چرا
سخنی نمیگویی؟
چرا
دوربینت را به
دوش نمیافکنی
از
در زندان
نمیگذری
به
دیوارهای
سلول من نگاهی
نمیاندازی؟
و از
تنهایی من و از ستمیکه
بر من میرود
تصویری نمیربایی
که به کار آید.
چقدر
باید صبر کنم؟
چقدر
باید فریاد
بزنم
پنج
سال بس نیست؟
آقای
فیلمسازی که
صدای زلزله رودبار
را پیش از
فرارسیدن آن میشنوی
و
به سفارش
فستیوالهای اروپایی
به خرابهها میروی
تا داستان عشق
لیلی و مجنون
را برای
سفارش
دهندگان
سینمایت
روایت کنی
آیا
یکبار به فکرافتادهای
که از دلارا
یاد کنی و
لحظهای از
زندان رشت را به
حافظهء
دوربینت بسپاری؟
جان
ِ دلارا مشتری
ندارد؟ جایزهای
در کار نیست یا
بیمناکی از
آن که غضبِ
قاضی، نان
جایزههایت
را آجر کند؟
آی
نویسندهء خوشنویسنده
آی ادیب
مؤدب
آی
حقوقدان حقوقستان
آی
کارمند ادارهای
که شیفتهء
اجرای
عدالتی و از
جلادان جز
کیفر مرگ برای
متهمین به قتل
توقع نداری
من دیگران
کودک نیستم.
من آن
نیستم که
دستگاه عدالت
حاکم بر
جامعهء شما فرمان
قتلش را
صادر کرده است
من
آن دخترک
نگونبخت هفده
سالهای
نیستم که به
جرم قتل دراین سلولافتاده
بود
من
دلارا هستم
جوانی
بیست و دوساله
که
برق امید چشمانداز زندگیام
را یکسره
تاریک نکرده است
من میخواهم
زنده بمانم
و
همان را میخواهم
که بهنام
آن
جوان شیرازی،
به لهجهء حافظ
در زندان
«عدالتاباد
شیراز» میخواست
بهنام
میخواست
زنده بماند
اما
او را کشتند
سکوت
شما بهنام را کشت
و
سکوت شما مرا میکشد
مرا
کشت
قاضی
سکوت شماست
قانون
شرع سکوت شماست
صغار
و محجور سکوت
شماست
حمورابی
سکوت شماست
دیوان
بلخ
عدالت غارنشینان
سکوت شماست
قانون
قصاص سکوت
شماست
طناب
دار سکوت
شماست
حنجرهء من
خون
کودک مجرم
سکوت شماست
قتل
وجدان
قتل
فرهنگ
قتلایران
قتلانسانیت
سکوت
شماست
اینها
همه سکوت
شماست
پنج
سال با خدا
گریستهام
با دیوار
گریستهام
با شیطان
گریستهام
و
حاصل شکنجهها
را دراشگ
خونین خود بر قلم
موهایم
نشاندهام و
بر کاغذ و بر
بوم راندهام
من
دلارای بیست و
دوسالهام
من
قاتل دختر
عموی پدرم
نیستم
من
طعمهء اولیای
دم نیستم
خون
من به بازماندگان
دخترعمه پدرم
مستی نخواهد
بخشید
خون
من برای آانان
آرامش نخواهد خرید
خون
من به آنان
فضیلتی ارمغان
نخواهد کرد
خون
من پرچم عدالت
را بر بام خانهء
آنان به اهتزار
درنخواهد آورد
خون
من دختر عمهء
پدرم را زنده
نخواهد کرد و
به خانهء اولیاء
محترم دم باز
نخواهد گرداند
خون
من به روان آن
مقتول آرامشی عطا
نخواهد کرد
خون
من میراث او
را گرانبهاتر
نخواهد ساخت
خانهء
او وسیعتر نخواهد
شد باغ او
سرسبزتر و
نارنجستان او
پربارتر
نخواهد شد
ای
عمه زادههای پدرم
ای اولیاء
دم
خون
من برای شما
حرمت نخواهد
خرید
خون
من تلخاست
زهر
رنج
تلخابهء
غم
زهر
نگونبختی
خون
دلارا را
نیاشامیدنی
کردهاست
خون
دلارا را
نریزید
شوماست
خون
مرا نخورید
ای
عم زادگان
نگذارید
که شیخ
قساوتگر و
قاضی بدسیرت
بیرحم
ساقی
کوثر شما شود
و خون
بویناک و تلخ
مرا در جام
قصاص بر کف
شما نهد
این
خون بر شما
حرام شدهاست
خون
من بویانسانیت
بوی
حادثه
بوی
رنج
بوی
عاطفه
بوی
هنر
بوی عشق
بوی
فریاد
بوی
خون
خون
صاف
خون
دلارا دارد
ای
عمه زادگان پدر
ای اولیای
دم
جام
خون مرا از
دست
دوستاقبانان
فقها نگیرید و
لاجرعه سرنکشید
خون
دلارا تلخ ست
و شرف
شما را خواهد
ریخت
بیرحمتر
از لحظهای
که مرگ ،
مادر شما را
با خود برد
و
مرا
و
مادر مرا و
پدر مرا و
خواهر مرا
و شما
را
ای اولیاء
دم به روز
سیاه نشانید
خون
دلارا را
مریزید
و
به جنبش ریش قاضی
سنگدل بیشرم
بردهء
سنگوارهء
حمورابی
به
دستور این
غارنشین قساوتگر
که
مدعی خداست و
بر آن است تا
حقیقت مطلق را
مثل کیسهء زری
که به دستار خود
بستهاست، در
کف اختیار و اقتدار
خود دارد
به
خنجر خونریز
قاضی بیشرم
سلام نکنید
ای اولیای
دم
تن
آدمیشریفاست
به جان آدمیت
حکم
قاضی شرع همان
خنجر جلاد
است
جامی
را که به حکم
او از خون
دلارا پر میکنند
ننوشید
تلخ
است
تباه
است
ننگاست
آن که به لب میبرید
که
به لب بردهاید
که
دلارا را
کشتهاید
حالا
اگر میتوانید
او را زنده
کنید
از
خدای عادل خود
بخواهید تا او
را زنده کند
از
قاضی شرع
از
رنیس قوهء
قضائیهء ایران
نگونبخت
بخواهید تا او
را زنده کند
از
ولیامر مسلمین
جهان که به
نام خدا بر
سرنوشتایرانیان
چنگ افکندهاست
بخواهید تا
دلارا را زنده
کند
از
نایبامام
بخواهید ازامام بخواهید
بخواهید
از آیه قصاص
و از جبرائیل
امین
بخواهید تا
مرا زنده کند.
اما دیگر
دلارا زنده
نخواهد شد
همانطور
که بهنام زنده
نشد
و
صدها و هزاران
کودک نگونبخت
دیگر زنده
نشدند
زیرا
خدای عدالت
دروغین شما آنها
را به دست
جلاد سپرده بود
و
زنده نخواهند
شد
اما
دلارا فریاد
خود را رساتر از
آن سرداده
بود که به گوش
روزگار نرسد
و
وجدان انسایت
را نهیب نزند
و آینهء
کسانی نشود که
میتوانستند دست
جلاد را از
جان دلارا
کوتاه کنند، اما
خفقان گرفتند
چون
کارمند هنرخانهء
خلافت بودند و
جیبشان به
صندوق بیتالمال
وصل بود
نفرین
بر انسانی که قتل
کودکان را در
زندانهای
کشورش ببیند و
دم نزند و
دعوی انسانیت
کند
نفرین
بر هنرمندی
که صدای رنگ و
نعرهء رنج دلارا
را دید و
نشنیده گرفت
نفرین
بر انسانی که مرگ
انسانیت را
در قتل دلارا
ندیده است
نفرین
بر خدایی که
عنان عدالت
خود را به نام
حکومت دین در
کف اختیار
قساوت و جهل
نهد !
نفرین
بر نفرینی که
بر چنین عدالتی
فرو باریده
نشود!