دکتر رضا
آیرملو
پروفسور
جامعهشناسی
در دانشگاههای
سوئد
«سبزپوشان
به چه میاندیشند»
(تحلیلی
جامعهشناختی
از اعتراضات
اخیر
ایرانیان و
دستآوردهای
آن)
امواج
مبارزۀ مردم
ستمدیدۀ
ایران علیه
دیکتاتوری
رژیم اسلامی،
بیوقفه بر
پیکرۀ در حال
نابودی رژیم
میکوبد. ...
باشد که این
تحلیل در خدمت
این مبارزه برای
آزادی و
دموکراسی
قرار گیرد و
بر توان مردم
برای آزادی و
رهائی از دست
رژیم اسلامی
بیفزاید.
بخش
اول- هویت
سیاسی-
اجتماعی
"سبزپوشان" ص ٢
بخش
دوم-
"رطب خورده
منع رطب کی
کند" ص ١٢
بخش
سوم- برندگان
و بازندگان
بازی های
انتخاباتی
رژیم ص ٢٠
بخش
چهارم - چه
باید کرد ص
٢٣
دقت!
این
تحلیل میتواند در
مغایرت با
باورهای
"رایج روز"
قرار گیرد و باعث
رنجش خاطر شود، با
این وجود، در
جائی که سیل
ویرانگری در
راه است، چارهای
جز آن نیست که
موضوع سدهائی
که به اشتباه
در حال
شکستنند،
صادقانه و
بدون تعارف به
بحث کشیده
شود.
از
این رو،
انتظار دارد
همۀ
خوانندگان، چه
موافق یا
مخالف، این
نوشته را به
نام "آزادی
بیان" به هر
طریق ممکن، به
دیگران
برسانند و در
سایتهای خود
و دیگران
منتشر کنند.
بخش
اول
هویت
سیاسی و
اجتماعی "سبزپوشان"
مردم بهجانآمدۀ
ایران، دیگر
پی بردهاند که جز اعتراض
مستمر و
طولانی به بیقانونیها
و بردن و
خوردنهای
رژیم و
رژیمیان
اسلامی، راه
دیگری برای رهائی
از این رژیم و
رژیمیان، و
برای رسیدن به
دموکراسی و
برپائی
جمهوریتی
لائیک و متکی
به رأی مردم،
ندارند. این
درک جدید
اجتماعی، فینفسه
دستآوردی
تاریخی است و
نشان میدهد
که از تقدس
ادعائی رژیم،
کمتر اثری
باقی است.
اما و اما، عبور از این
مرحلۀ
تاریخی،
بسیار پیچیده
است و اگر
اشتباهی در
سمت و سویش
پیش آید، رژیم
اسلامی با ترکیبی
جدید، جان
تازه خواهد
گرفت، خود و
جنایات و خیانتهایش
را قانونی و
اخلاقی جلوه
خواهد داد، و
با استفاده از
تودۀ مردم
گولخورده، یک سی سال
دیگر، جان و
مال خواهد
ستاند و سرکوب
خواهد کرد.
این است که
بررسی
اعتراضات
اخیر
ایرانیان
علیه سرکوبی و
بیقانونی
رژیم اسلامی
از جنبههای
مختلف و به ویژه
از نظر حضور جماعت
معترضی که با رنگ
سبز مشخص میشوند،
به ضرورتی
عمده تبدیل میشود.
چرائی
رنگ سبز
رنگ سبز
در جهان
امروزی مشخصۀ
محیط زیست و
طبیعت است،
اما برای این
جماعت سبزپوش،
این رنگ نشاندهندۀ
تعلق نژادی-
مذهبی رهبر
سیاسیشان، "سید"
حسین موسوی،
به قوم قریش و خاندان
رسول و ائمۀ
شیعه است.
استفادۀ
سمبلیک از این
رنگ، هم به
معنی آن است
که:
-
این تعلق
نژادی-مذهبی،
مهمترین
ویژگی وی به
حساب میآید و
هم،
- این ویژگی،
اساس تعلق
خاطر جماعت
سبزپوش به وی
را تشکیل میدهد.
گزینش
رنگ سبز، در
اصل، گزینشی
فرهنگی و
سیاسی است. هم
به سهم خود،
تئوری تعلق
فرهنگی
ایرانیان به
باورهای فرقۀ شیعهگری
حاکم را تأیید
میکند (ر. ک. به
مقدمۀ جلد ٣
کتاب نویسنده
تحت عنوان
"قرائت قرآن
غیردینی") و هم
انعکاسی از
تاریخ سیاسی-
اجتماعی سدهها
و دهههای
اخیر است.
تاریخ
سدههای اخیر
ایران با
ادعای
خویشاوندی
سلسلۀ صفوی با
امامان شیعه و
در نتیجه، با
حکومت
سیاسی-مذهبی
آنان به نیابت
"امام زمان"
آغاز، و با
دخالتهای بازیگران
سیاسیای که
خود را منسوبان
و نایبان این
قوم میدانند،
ادامه
یافته است. "سید"
روح الله
خمینی یکی از
آخرین
بازیگران
سیاسی منسوب
به این قوم
بود.
در این
مدت طولانی،
"تقدس مذهبی
سیدها و
ملایان"
همچون باور
زیربنائی شیعهگری،
با زور و
تزویر و سپس
حتی با
تبلیغات استعمارگرانه
به مردم ایران
تحمیل شده و
آن را به
عنصری از
عناصر فرهنگی
ایرانیان
تبدیل کرده است.
به طوری که
امروزه روز هم،
دغلبازیها،
تجاوزات و
کلاهبرداریهای
رسوای سیدها
و ملایان مدعی
نیابت امام
زمان - از
دعانویسان
حرفهای شهر و
روستا تا
مدعیان کرامت
و معجزۀ بنیادگرایان
اسلامی - به
آسانی مورد
اغماض مردم
قرار میگیرند.
حتی بسیاری
برای رهائی از
دست ظلم و جور این
سید و ملای ظالم
و دزد، راهی
جز دنبالهروی
و تقلید آن
سید و ملای
ظالم و دزد
دیگر نمییابند.
***
گزینش
رنگ سبز به
عنوان سمبل
سیاسی- مذهبی،
در عین حال،
بیانکنندۀ
این واقعیت
است که این
جماعت، ویژگی
قابل استناد
دیگری در رهبر
برگزیدهشان
نیافتهاند.
در واقع، "سید"
حسین موسوی،
رهبر جماعت
سبزپوش،
- نه حرفی
در مورد
احترام به
حقوق بشر و
دادن دموکراسی
و آزادی به
ایران و
ایرانیان
زده،
- نه قولی
برای تغییر و
تحول در نظام
حکومتی و قانون
اساسی رژیم
اسلامی داده
و،
- نه حتی
گذشته و سابقۀ
سیاسیاش
نویددهندۀ
اصلاحات،
بهبودی و لغو احکام
و قوانین
قرون وسطائی
حاکم بر
ایران است.
در ضمن،
حتی هواداران
پر و پا قرص وی
هم قادر به
انکار این
واقعیت
تاریخی نیستند
که مردم ایران
یکی از بدترین
دورههای
تاریخ پر از
سرکوبی و ستم
دورۀ رژیم
اسلامی را در
زمان حکومت
همین سید حسین
موسوی تجربه
کردهاند. وی
از آن پس نیز
عضو ارگانهای
مهم رژیم
اسلامی بوده و
در شکلگیری
استراتژیهای
سرکوبگرانۀ
این رژیم، نقش
تعیینکننده
داشته است. به
بیان دیگر:
- سید حسین موسوی شریک
و سهیم مسئولیتهای
تاریخی و
سنگین و
سهمگین
سرکوبیها،
جنایات و خوردن
و بردنهای ٣٠
سالۀ اخیر
رژیم است.
از این نظر،
هیچکدام از
جنایتکارانی
که در دادگاه
حقوق بشر
اروپا محاکمه
و محکوم شدهاند،
اتهاماتی به
این بزرگی
نداشتهاند.
بر این اساس، سید
حسین موسوی،
بنا به ضربالمثل
معروف، "رطبخوردهای
است که قادر
به منع رطب
سرکوبی و
دیکتاتوری
نیست!".
با این
سابقه، حمایت
اخیر جمع قابل
توجهی از ایرانیان
از وی، صفحۀ
جدیدی در
تاریخ سرکوبگریهای
اخیر ایران و
جهان
گشوده است،
چرا که در تاریخ
معاصر ایران و
جهان، کمتر
مجرم سیاسی و
نظامیای از
این دست بعداً
به عنوان ناجی
قربانیانش
برگزیده شده
است.
خاستگاه
سیاسی، اقتصادی
و اجتماعی
"سبزپوشان"
١- میدانیم
که مردم ایران
از نظر پذیرش
رژیم، دلبستگی
به قوانین و
احکام اسلامی
و تبعیت از
رهبران رژیم،
به دو نیمۀ
اساسی "اسلامیان
و حامیان" و "دشمنان
و مخالفان"
رژیم اسلامی
تقسیم میشوند:
نیمۀ اول، یعنی
"اسلامیان و
حامیان رژیم
اسلامی"، از
همان سالهای
آغازین رژیم،
در نهادهای
مختلف آن شرکت
کرده و رأی
دادن در بازیهای
انتخاباتی رژیم
را نیز تکلیف
شرعی خود فرض
میکند.
نیمۀ دوم، یعنی "دشمنان
و مخالفان
رژیم"، در
عین حفظ
مخالفت نظری،
در عمل، از
نظر شرکت در
رأیگیریهای
دروغین آن به
گروههای
مختلفی چند
تقسیم
می شوند:
الف- گروههائی
از این نیمۀمخالف،
اعمال
جنایتکارانه،
و تجاوزات،
خیانتها و
دزدیهای
رژیم را خاطر
نشان میکنند.
از نظر اینان،
رژیم و
مسئولیتهایش،
جمعی است و
همۀ رهبران
رژیم در
مسئولیتهای
تاریخی تخریب
و تاراج کشور
شریکاند. به
نظر اینان،
"خط خوب و خط
بد"، یا "رهبر
خوب و رهبر بد"
در بین رهبران
رژیم، وجود
خارجی ندارند.
همه شریک
جنایت و خیانت
سی سالهاند.
هم از این رو،
هرگونه امید و
انتظار
اصلاحات از
این رهبران،
خودگولزنی و
بیجاست. آنان
در ضمن، هیچ
اصلاحی را در نظام
قرون وسطائی
رژیم اسلامی
ایران، امکانپذیر
نمیبینند. "خانه
از بیخ و بن
ویران است و
برای آباد
کردنش باید به
تمامی فرو
ریزد".
اینان در
نتیجه، از
هرگونه مشارکت
سیاسی و رأی
دادن در بازیها
و نمایشات
انتخاباتی
رژیم، دوری میگزینند
و در بحثهای
خصوصی نیز از
مهر نخوردن
شناسنامههایشان
به خود میبالند
و آنرا نشانۀ
پایداری،
فداکاری و حتی
شجاعت اخلاقی
خود معرفی میکنند.
ب-
گروه های
دیگر از این
نیمه، ضمن حفظ
موضع مخالفت
با رژیم، که
اکثراً نیز با
انتقاد
روزانه و حتی
تعریف جوکهای
آخوندی همراه
است، به سببها
و بهانههای
مختلف، در
بازیها و نمایشات
انتخاباتی
رژیم هم شرکت
میکنند.
سببها و
بهانهها
فراوانند و از ترس از
قطع سهمیههای
جیرهبندی تا
ترس از اخراج
از کار،
ممانعت از تحصیل و
استخدام و حتی
بازداشت،
مجازات و
ترور، طیف
وسیعی را
تشکیل میدهند.
جمعی امیدوار
لطف این و آن مأمور
رژیماند،
جمعی، مردمی
خوشخیالی
هستند که هنوز
هم در انتظار
اصلاح خودبهخودی
رژیم اند.
جمعی نیز به
سبب عادتهای
تاریخی-
فرهنگیای
که محصول
دیکتاتوری
پدرسالارانه
درازمدت و
تاریخی در
ایران است،
قدر به بریدن
تمام از قدرت
قهار حاکم
نیستند. بر
اساس این "عادتهای
تاریخی –
فرهنگی"،
بسیاری از
مردم تحت ستم ما،
به تن جباران
ظالمی که با
زور و قلدری
جان و مال میستانند،
لباس تقدس و
الوهیت میپوشانند
و خود را
مجبور به
تبعیت بی چون
و چرایشان
می بینند. آیا
اگر
انوشیروان از
نعش مزدکیان
"باغ معلق" نمیساخت،
شاهعباس هر
مخالفی را در
لای دیوارها
زنده به گور
نمیکرد، و
خمینی در چنین
ابعادی جان و
مال نمیستاند،
"عادل" و
"کبیر" و
"امام" لقب میگرفتند؟
در هر
حال، این گروه
از مخالفان
رژیم اسلامی
که به بهانهها
و سببهای
مختلف، در
خدمت رژیم
قرار میگیرند،
همان نقشی را
بازی میکنند
که هواداران
حزبالله
رژیم. تفاوت
در این است که
اینان اکثرا به
رژیم مورد
حمایتشان ایمان
ندارند، ولی
به همان
اندازه، در
خدمت رژیم
قرار گرفته و
به دوام و
بقایش یاری میرسانند،
چرا که:
- رژیم "تبعیت"
لازم دارد و
نه "ایمان"، و
این هر دو، با
رأی خود، این تبعیت
را به رژیم
نشان میدهند.
***
حالا اگر
از زاویۀ این
تقسیمبندی
به ارزیابی
خاستگاههای رأیدهنگان
سبزپوش
برخیزیم،
نتیجه میگیریم
که اینان به
صرف شرکت در
بازیهای رأی
گیری رژیم:
- یا به نیمۀ
اول، یعنی "اسلامیان
و حامیان رژیم
اسلامی" تعلق
دارند و حزباللهی
و مقلد این و
آن آیتالله و
جناح اسلامیاند
(شرکای کوچک
جنایات
بزرگ!)،
- یا به
گروهیهائی
از نیمۀ دومی
تعلق دارند که
در حرف،
مخالف رژیماند،
ولی در عمل، به
هر سبب و
بهانهای در
خدمت رژیم و
رژیمیان قرار
گرفته و
"دانسته یا
ندانسته"، به
دوام و بقای
رژیم یاری میرسانند.
رأی دهنگان
سبزپوش، از
این رو، علتی
از علل وجودی
رژیم حاکم را
تشکیل میدهند.
٢-
فیلمهای
تظاهرات
تهران و ایران
نشان میدهند
که "سبز پوشان"
در مقام
مقایسه با به
اصطلاح "سیاه
پوشانی" که به
هواداری نیمۀ
بر تخت نشستۀ
رژیم، یعنی جناح
خامنهای-
احمدینژاد،
تظاهرات میکنند،
ظاهری آراستهتر
دارند و
ظاهراً متعلق
به طیفهای
متوسط و متوسط
به بالای طبقۀ
متوسط مردم شهرنشین
ایرانند. با
این برداشت،
میتوان علت
حمایت این بخش
از جماعت
سبزپوش از
جناح به
اصطلاح اصلاحطلب
رژیم (اصلاح
چی؟) را به
جایگاه و
تعلقات
طبقاتی آنان
نسبت داد.
ظاهراً مردمی
که به هر سببی
از مواهب
موجود
اقتصادی
برخوردارند، از
نیمۀ دیگری که
به نان روز
محتاجند، با
اهداف
"لیبرال
اقتصادی" (و نه
لیبرالیسم
اجتماعی و
فرهنگی) جناح
هاشمی
رفسنجانی- سید
حسین موسوی،
قابلیت تطبیق
بیشتری
دارند.
البته جماعت
سبزپوش، از
طیف ها و لایههای
مختلف
اجتماعی
تشکیل شدهاند،
و هر طیف و
لایه نیز
خاستگاه های
اجتماعی،
اقتصادی و
فرهنگی
مختلفی دارند.
٣-
اگر تعیین
جایگاه
طبقاتی جماعت
سبزپوش با
دشواری رو به روست،
جایگاه آنان
در تقسیمبندیهای
"مرکز و
حاشیۀ شهری"
و "سنتی و
مدرن" با
ضریب اطمینان
بیشتری قابل
بیان است.
ظاهراً سبزپوشان
بیشتر از جماعت
سیاه پوشی
که عمدتاً "حاشیهنشین
و سنتی"اند،
به لایه های "مرکزشهرنشین
و مدرن"
جامعه تعلق
دارند. از این
نظر، اینان
با ایرانیان
برون مرزی
خویشاوندی اجتماعی
و فرهنگی
نزدیکتری
دارند.
در این
صورت، باید
گفت که این
اولین باری
است که مردم
برآمده از "لایه های
مدرن شهری"
در ابعادی به
این بزرگی،
خود را به
عنوان رأیدهندگان
این، یا آن
جناح رژیم
اسلامی
ثبت نام میکنند.
موج
حمایت لایه های
مدرن شهری،
اولین بار در
جریان بازیهای
دو خردادی
آخوند خاتمی
بروز کرد، ولی
سرکوبیهای
زنان،
دانشجویان،
کارگران
صنعتی، روزنامه نگاران،
معلمان و
غیره، در پی
استقرار خط دو
خردادی، و همچنین
پشت کردن
خاتمی به
"اصلاحطلبان"
تحت سرکوبی
رژیم، بعداً
این پیشبینی
اولیه را
تقویت کرد که
"شرکت و حمایت
دو خردادی،
پدیده ای
موقت و گذرا
بوده، مردم از
پشت کردن
خاتمی به
اصلاحگران،
درس کافی
گرفتهاند و
رژیم اسلامی
کماکان در بین
لایههای
مدرن طبقۀ متوسط
شهر نشین جای
پائی ندارد".
اما، حالا انبوه
جمعیت معترضی که
به دنبال
رهبران
سبزپوشان راهپیمائی
کردند، نشان
میدهند که یا
این پیشبینی
درست نبوده،
یا حالا شرایط
ایران تغییر کرده
و رژیم اسلامی
قادر به لانه
کردن در بین
لایههای
مدرن شهری شده
است.
البته
هنوز معلوم
نیست چه درصدی
از
معترضین
خیابانی در
بازیهای رأیگیری
رژیم شرکت
کرده و مرید و
مقلد مستقیم
ملایان و سید
حسین موسوی و
شرکاء به حساب
میآمدند، و
چه درصدی از
فرصت
اعتراضات
خیابانی سبزپوشان
برای بیان
نفرت و تنفر
خود از رژیم اسلامی
و حکومت ملایان
استفاده کرده
و به خیابانها
ریخته بودند.
اما از آن جا
که راهپیمائیها
اساساً به نام
رهبران و
ترتیبدهنگان
آنها ثبت میشوند،
این راهپیمائیها
هم بدون توجه
به علت و قصد
شرکتکنندگانش،
به نام این
جناح رژیم ثبت
شده و نشاندهندۀ
افزایش نفوذ
رژیم اسلامی
در بین لایههای
مدرن شهری است.
دلایل
مختلفی برای
توجیه این
حمایت وجود
دارند. از آن
جمله، میتوان گفت که این
اقشار پس از
سرکوبی و
سانسور فرهنگی
٣٠ ساله، حالا
دیگر با شرایط
نظام حکومت
دینی خو گرفته
و تطبیق یافتهاند.
بسیاری از
سقوط رژیم
ناامید شدهاند
و جمعی تحت
تأثیر
تبلیغات
اروپا و امریکا،
به اصلاح رژیم
امید بستهاند.
در نتیجه،
بسیاری از
مردم برخاسته
از لایههای
مدرن و لائیک
اجتماعی، به
جای خواست
سرنگونی رژیم
و لزوم
تغییرات
بنیادی در نظام
سیاسی ایران،
به بهبودیهای
جزئی در
مناسبات
روبنائی و
تقلیل کنترلهای
اجتماعی و
فرهنگی
روزمره رضایت
دادهاند. از
همین روست که
شعار "زنان در
محدودۀ قوانین
و مقررات
اسلامی
آزادند"، به
یکباره باعث
خیزش موج عظیم
حمایت زنان
جوان برآمده
از لایه های
مدرن شهری میشود،
بدون آن که
کسی بپرسد:
- کدامیک
از قوانین و
ظلم و جوری که
به زنان ایران
تحمیل شده و
میشود،
اسلامی و شرعی
نبوده و نیست؟
و،
- اساساً
اسلام و شرع
با کدامیک از
این اجحافات و
تجاوزات
"آپارتاید
جنسی ایران"،
مخالف است؟
شرکت در
انتخابات به
معنی رأی دادن
به ماندگاری
رژیم
همه واقفاند
که بر اساس
مبانی
ایدئولوژیکی
رژیم
بنیادگرای
اسلامی و
فتوای آیتالله
خمینی، حق
انتخاب
رهبران جامعه
از آن "امام
زمان" و
نایبان امام
است. "امت
اسلامی ایران،
هیچ حق و
اختیاری برای
انتخاب
رهبران جامعۀ
خود ندارد و
اساساً انجام
انتخابات با
اهداف و به
سبک غربی،
غیر شرعی و مردود
است". در
نتیجه:
١- در این
حکومت شرعی که
بر اساس فتاوی
ملایان اداره
میشود، بازیهای
انتخاباتی رژیم برای
دادن حق تصمیمگیری
به دست مردم
انجام نمیگیرد.
میپرسند
چرا با این
وجود، رژیم اسلامی
دست به انجام
انتخابات میزند
و این همه روی
آن وقت و
هزینه صرف میکند؟
پاسخ این است
که در دنیای
امروزی هیچ
رژیمی بدون
انجام
انتخابات ولو
دروغین و
تقلبی، قادر
به ادعای
پذیرش بینالمللی
نیست. رژیمهای
دستنشاندهای
از این دست
حتی از سوی
حامیان ابرقدرتشان،
مورد شناسائی
قرار نمیگیرند.
این است که
استراتژیسازان
رژیم اسلامی،
از همان آغاز
دورۀ امامت
خمینی، که خود
فتوای غیرشرعی
بودن دخالت
"امت
مسلمان" در انتخاب
رهبران جامعۀ
اسلامی را
صادر کرده
بود، برای
انجام نوعی
بازی
انتخاباتی،
راهحلی شرعی
تدارک دیدند.
نهادهای
سرکوبگر
رژیم، از آن
میان "شورای
نگهبان"
ملایان، حق
کنترل بازیها
را به عهده
گرفتند، و
رژیمیان این
همه را به
عنوان
"انتخابات اسلامی"
به دوستان و
حامیان جهانیشان
عرضه کردند.
در نتیجه،
٢- انتخابات
رژیم اسلامی
از اساس برای
نمایش و فروش
به ابرقدرتهای
خارجی تدارک
دیده شده و
هیچ نقشی در
گزینش رهبران
جامعۀ ایران
اسلامی ندارد.
بر اساس
این راهحلهای
شرعی، از آن
پس، رهبری
دینی وقت،
یعنی خمینی و
سپس
خامنه ای، و
نایبان و
مأموران آنان
در نهادهای
رژیم، افراد
مورد نظر خود
را به سمت مشاغل
رهبری ریز و
درشت
رژیم منصوب
کرده و میکنند،
به جای مردم،
کاندیداهای
موافق میل خود
را برمیگزینند
و حتی در مورد
تعداد آرای
موجود در صندوقهای
رأی گیری
تصمیم
می گیرند.
تمامی
این کارها از
زاویۀ دید دموکراسی
غربی، "تقلب
در انتخابات"اند،
اما با ترمهای
دینی و فرقهای
رژیم،
"انتخاب
رهبران جامعه
به دست نایبان
بر حق امام
زمان " نام
دارند و از
این نظر،
مشروع به حساب
میآیند. همۀ
هواداران و
امت رژیم موظفاند
تا این
تصمیمات و
تقلبات را به
عنوان حکم
شرعی "نایب
امام زمان"،
واجب و
لازم الاجرا
تلقی کنند و
در مقابل تصمیمات
صادرۀ رهبر
دینی رژیم، سر
تسلیم فرود
آورند. انتصاب
همۀ اعضای
نهادهای
رژیم، از جمله
انتصاب
خامنه ای به
رئیسجمهوری
و سپس به
رهبری دینی
جمهوری
اسلامی، انتصاب
هاشمی
رفسنجانی،
خاتمی و احمدینژاد
به رئیس
جمهوری و
همچنین
انتصاب سید
حسین موسوی به
نخست وزیری،
بر اساس این
گونه فتواها و
شیوههای
قرون وسطائی
انجام شده
است.
جالب است
که
استعمارگران
و امپریالیستهای
اروپائی و
آمریکائی، که
از برکت
استراتژی
بنیادگرائی و
رژیمهای
اسلامی دست نشاندۀ
خود
برخوردارند،
این بازیهای
سر تا پا
تقلبی را مورد
تأیید قرار
داده و میدهند
و بدین وسیله،
مناسبات و معاملات
خود با رژیم
را توجیه میکنند.
بهانه این است
که "مردم
ایران هنوز!
لایق همان
دموکراسی اسلامیای
هستند که رژیم
برگزیدهشان!
تدارک دیده
است". آنان با
این بهانه،
زیر پا گذاشتن
سیستماتیک
حقوق بشر و
آزادیها و
حقوق مندرج در
منشورهای
جهانی و اروپائی
در ایران را
زیر سؤال نمیبرند،
یا از لزوم
تغییر قوانین
قرون وسطائی و
ضرورت تضمین
امنیت قضائی
چشم میپوشند.
این بازی
کثیف دو سویه تا زمانی که
رژیم قادر به
جلب مشارکت
تودههای
میلیونی بود،
بدون مشکل و
با موفقیت پیش
رفت. در این
مدت، رژیم هر
وقت
لازم دیده، برای
اثبات کنترل
خود بر مردم
ایران، تودههای
هوادار و "امت"
"مقلد" خود را
به پای صندوقهای
رأیگیری
برده و برای
کاندیداهای
منصوب شده از
سوی رهبر و
رهبران
اسلامی، رأی و
تأییدیه گرفته
است.
اما،
همانگونه که شرکت
تودههای
مردم در بازیها
و نمایشات سر
تا پا تقلبی
رژیم، باعث
پذیرش جهانی
آن است، عدم
شرکت آنان در
این نمایشات
دروغین نیز
این پذیرش را
خدشه دار میکند.
به بیان دیگر:
- شرکت
تودههای
وسیع مردم در
بازیها و
نمایشات
رژیم، به
وسیلهای
برای سنجش
کنترل رژیم و
محبوبیتاش
در بین مردم
ایران تبدیل
شده است. بدون
شرکت میلیونی
مردم ایران در
این نمایشات
رأیگیری،
رژیم اسلامی
قادر به ادعای
صلاحیت برای
ادامۀ حکومت و
پیشبرد شیوۀ
خوردن و بردن
و سرکوب کردن
نیست. در
نتیجه:
ماندگاری
رژیم
منوط به این
است که به
اربابان
جهانی خود نشان
دهد که مردم
در بازیهای
انتخاباتی
رژیم شرکت میکنند
و به هر آهنگی
که رهبران
اسلامی مینوازند،
میرقصند.
این است
که با تقلیل
مردم دنبالهرو
و مقلدان رژیم
ملایان، و
افشا شدن هر
چه بیشتر رژیم
و رهبران
اسلامی در
افکار عمومی
هواداران و
مقلدانش، زنگهای
خطر برای
بسیاری از
رهبران رژیم
به صدا درآمده
است. ترس از آن
است که "پشت
کردن مردم به
بازیها و
نمایشات
رسوای
انتخاباتی
ممکن است رژیمشان
را در شرایط
ماهها و
روزهای
پایانی شاه
برافتاده
قرار دهد!".
این بود
که برای راضی
کردن "دوستان
اروپائی" رژیم
که همراه با
حکومت
آمریکا،
خواستار اصلاحاتی
برای جلب نظر
مردم اند، بازی
دو خردادی به
اجرا درآمد.
اجرای این
بازی به خاطر
جلب مشارکت
اقشار میانی و
مدرن شهری، بر
اعتبار و شانس
ماندگاری
رژیم افزود،
باشد که ساخت
ارتجائی رژیم
قادر به تحمل
ادعاهای
اصلاحی بسیار
جزئی این دوره
هم نشد و این
دفتر هم به
زودی بسته شد.
در چنین
شرایطی است
که:
- شرکت
اخیر مردم، به خصوص لایههای
میانی و مدرن
شهری، در بازیهای
رأیگیری
رژیم (چه در
رأیگیری، یا
در اعتراضات
بعدیاش)، فینفسه
به معنی رأی
بر ماندگاری
رژیم
تلقی شده، مستقیما
بر اعتبار
جهانی رژیم
افزوده و ماندگاری
آن را تضمین
کرده است.
رژیم بدین وسیله
نشان داده که
در میان لایههای
مدرن طبقۀ
متوسط شهری
جای پائی دارد
و موفق به جلب
نظر رضایت
مردم شده است.
از این
نظر، صرف شرکت
در بازیهای
رأیگیری
رژیم، موجب
مسئولیت
تاریخی و
وجدانی است.
"سبزپوشان
به چه
می اندیشند؟"
بر این
اساس هم بود
که در جریان
رأیگیری
اخیر، بخش
عمدۀ
اپوزیسیون
ایران در برون
مرز، با درک
درست شرایط
جهانی،
مشخصاً این گروه
از مردم ایران
را به عدم
شرکت در رأیگیری
و نیافتادن به
دام رژیم فرا
میخواند. در
واقع، پشت
کردن مردم به
نمایشات رأیگیری
و نشان دادن قهر
از رژیم و اعمالش،
راه مبارزۀ
سهل و ساده و
بیخطری است
که میتواند
کشورهای
حامی رژیم
اسلامی را
مجبور به فشار به
رژیم اسلامی
برای
تجدیدنظر و عقبنشینی
از مواضع
سرکوبگرانهاش
بکند و حتی به
دادن
امتیازاتی
برای جلب نظر
این طبقۀ مهم
اجتماعی منجر
شود.
"جماعت
سبز پوش"
اما، به این
دلایل گوش
ندادند و به
این دعوتها
وقعی
نگذاشتند.
آنان به
جای این راه
سادۀ فشار
برای اصلاح و
عقبنشینی
رژیم، راه
مشارکت با
رژیم را
برگزیدند. آنان
نه فقط در رأیگیری
دروغین رژیم
فعالانه شرکت
کردند، بلکه بدون
آن که حتی
قولی برای
اصلاحاتی
بگیرند، به
کسانی که
مستقیماً در
جنایات سیاسی
و نظامی شریک
و سهیم بودند،
رأی دادند.
بسیاری از
طریق اینترنت
در لیستهای
بلند
هواداران
رهبران (این،
یا آن جناح) رژیم
اسلامی اسم
نوشتند و
بسیاری برای
حفظ جان رهبران،
پایه گذاران
و سرکوب گران
دیروز و امروز
رژیم
اسلامی، به
جمع آوری
امضاء دست
زدند.
این
کارها هر کدام
به تنهائی به
مثابه ثبت نام
به عنوان "امت
اسلامی" و
"حزب الله"
ملایان و رژیم
است و هیچ عذر
و بهانهای
مثل "نیت من
این، یا آن
بوده یا نبوده"،
این واقعیت و
پیام بیرونی
آن را تغییر
نمیدهد.
چرا که امروزه
در تمام دنیا،
رأی مردم به
این، یا
آن حزب و سازمان،
بی توجه به
محتوای خود،
به معنی رأی
اعتماد به
نظام سیاسی
حاکم است. هر
رأی
انتخاباتی (چه
مخالف یا
موافق)، به عنوان
رأی اعتماد
به کل نظام به
حساب میآید. این
است که موفقیت
رژیمها با
درصد شرکتکنندگان
در بازیهای
انتخاباتیشان
سنجنده میشود. در
اینجا نیز:
- صرف شرکت در
رأی گیری، یا
تظاهرات در صف
سبزها، رأی به
کلیت رژیم
تلقی شده و،
- شرکتکنندگان
در این سرتاسر
این بازیها و
اعتراضات رأیگیری،
به خاطر
هواداری از
کاندیداهای
دستچینشدۀ
رژیم، به
عنوان هواداران
و طرفداران کل
رژیم ثبت شدهاند.
میبینیم
که در این
ارزیابیها،
"نیت و توجیه
شخصی رأیدهندگان"
مورد ارزیابی
قرار نمیگیرند.
این مثل شرکت
شخص بیدین در
نماز جماعت
است. شرکت در
نماز جماعت، معرف
دینداری،
تأیید
پیشنماز و
تعلق به گروه
مذهبی-سیاسی
نمازگزاران
است. کسی نمیتواند
هم در نماز
جماعت حرکت
کند و هم این
پیامها را به
دیگران
نفرستد. هیچ
شرکتکنندهای
نمیتواند
بگوید "من با
شرکت خود در
نماز جماعت،
پیام بیدینی
میدهم، یا
صلاحیت
پیشنماز را
زیر سؤال میبرم،
و یا اسلام
سیاسی را رد
میکنم. به
بیان دیگر، ممکن
است چنین
کسانی هم در
بین شرکتکنندگان
نماز جماعت
پیدا شوند،
ولی پیامی که
اینان به
بیرون میفرستند،
همان است که
معمولا از شرکت
در نماز
جماعت، درک و
فهم میشود.
شرکت کردن در
رأیگیری
رژیم نیز به
همین صورت عمل
میکند و
پیامی که به
دیگران میفرستد،
فارغ از نیت
شخصی این، یا
آن شرکتکننده
است.
***
این همه
میرساند که:
- جماعت
سبزپوش صرفا به خاطر شرکت
در این رأیگیری
و هواداریهای
بعدیاش از
این، یا آن
جناح،
به رژیم
سرکوبگر
اسلامی فرصت
داده و میدهد
تا شرکت آنان
در رأیگیری
سر تا پا
تقلبی خود را
به عنوان رأی اعتماد
مردم ایران
به رژیم
اسلامی، در
بازار سیاست
جهانی به فروش
برساند و بدین
وسیله، برای
ماندگاری خود
از اربابان
جهانیاش رأی
اعتماد بگیرد.
* آیا این
همه، زنگهای
بیدارباش را
برای مردم
مدرن و لائیکی
که به تصورات
واهی اصلاحات،
در رأیگیری
رژیم شرکت
کردهاند، به
صدا درنمیآورد؟
- پشیمانشان
نمیکند که
چرا در عین
مخالفت با
رژیم اسلامی،
ناخواسته به
حمایت آن بلند
شده و
ماندگاری و
تسلط و جباریت
رژیم اسلامی
را سبب شدهاند؟
- پشیمانشان
نمیکند که
آنان به نیت
رسیدن به
آزادی و
اصلاحات رأی
داده و در
تظاهرات شرکت کردهاند،
ولی به خاطر
اشتباه بودن
صفبندیشان،
همهاش به نام
رژیم اسلامی و
جناحی از آن
تمام شده؟
- پشیمانشان
نمیکند که
آنان به فکر
انتخاب بد از
بدتر بودند،
ولی انتخابشان
به
ماندگاری دو
جناح بدتر
انجامیده
است؟
* آیا این
همه کافی نیست
تا همۀ آنانی
که صادقانه
مخالف رژیم
اسلامی و
خواهان
دموکراسی و"جدائی
دین از سیاست"
در ایرانند،
منبعد:
- از شرکت
در هرگونه
راهپیمائی
جناحهای
ملایان و
نیمه های
رژیم سرکوبگر
اسلامی دوری
گزینند؟
- به
صراحت تمام با
سبزپوشی،
سبزپوشان و
رهبران سابقهدار
آنان برخورد
کنند؟ و،
- از
آلوده شدن در
حزب، دسته و
جنبش به
اصطلاح " سبز"
هواداران
مختلف رژیم
اسلامی
دوری گزینند؟
بخش
دوم
"رطب
خورده منع رطب
کی کند"!
اپوزیسیون
مدرن و لائیک
ایران
"مخالفان
رژیم و
خواستاران
دموکراسی و
آزادی" در
ایران، از
١-
روشنفکران
منفرد،
٢- فعالان
سیاسی، فرهنگی
و هنری
سازمان یافته
و
٣- مردم
عادی بر آمده
از لایه های
مدرن شهری ایران
تشکیل
می شوند.
خاستگاه
طبقاتی
اکثریت
اینان، لایههای
مختلف طبقۀ
متوسط
شهرنشین
ایران است. طبقۀ
متوسط مدرن
ایران،
محصول
مدرنیسم دورههای
پیشین، به
خصوص دورۀ
پهلوی است.
این مدرنیسم با
سنتهای فرهنگی
ایرانی (سنتهای
ایرانی، شیعهگری
و اشرافیت
ایلیاتی/ ر. ک.
پیشین) آمیخته
شده و از
مرزهای سنتی
تا معیارهای
ارزشی مدرن
وارداتی، طیف
وسیعی را
تشکیل میدهد. در
نتیجه، مردم
مدرن برخاسته
از لایههای
مختلف طبقۀ
متوسط شهری
نیز، به نسبت
سهم خود از سنتهای
داخلی، یا
عناصر مدرن
وارداتی،
کمتر و بیشتر مدرن،
یا سنتیاند.
از
اینان، جمعی
در سازمانهای
سیاسی
سازمان یافته
و جمع بزرگتری
سازمان نیافتهاند.
جمعی بالفعل
در زمینهای که
سیاست نیز
بخشی از آن
است فعالاند، و
جمع بزرگی،
تودۀ ناراضی
ولی
غیرفعال را
شکل میدهند. این تودۀ
ناراضی، بالفعل
فعال نیستند
ولی، بالقوه
آمادۀ ایفای
نقشهای موقت فرهنگی
و سیاسی اند.
اینان در برهههای
تاریخی، به
سبب افزایش
هیجان عمومی، از
دور و نزدیک
وارد حوزۀ
فعالیتهای
سیاسی- اجتماعی
میشوند و به سبب
دارا بودن
اکثریت تعیینکننده،
در تعیین جهت
روند اتفاقات
تأثیر میگذارند.
این
اقشار و لایههای اجتماعی
مختلف، با وجود
خاستگاهها،
قشربندیها و
اشتغالات
مختلف،١- مخالف
رژیم اسلامیاند و ٢- با
انگیزههای
مختلف،
خواهان رهائی
از دست رژیم
اسلامیاند.
اینان از همین
رو، در مجموع،
"اپوزیسیون مدرن
و لائیک ایران"
را تشکیل میدهند.
فرض بر
این است که لایههای مدرن
درون مرزی، به طور
مستقیم، از
سرکوبی،
سانسور و
شیوه های
شستشوی مغزی
رژیم، رنج می
برند. در حالی
که ایرانیان
برونمرزی
برآمده از این
لایه های مدرن
شهری، فارغ
از سانسور ها
و محدودیتهای
اجتماعی و
فرهنگی داخل
کشورند و به
طور عینی،
دموکراسی و
آزادیها و حقوق
سیاسی- اجتماعی
در اروپا و
آمریکا را
تجربه میکنند. هم
از این رو، برونمرزیها میتوانند
فقدان اطلاعات،
دانش و آگاهیهای
ممنوعۀ درونمرزیها
را جبران کنند
و درونمرزیها میتوانند با
استفاده از
این دانشها، از
دیوارههای
سانسور رژیم
عبور کرده و
انرژی بزرگ
تودههای محروم را
برای رهائی
و آزادی از
دست رژیم
اسلامی به
حرکت در
آورند.
پیششرط
انتخابات
تا روز
راهپیمائی، این فرض
حاکم بود که
این دو نیمه
از "اپوزیسیون
عمدتا سازماننیافتۀ
مدرن و لائیک"
ایران، دیگر
به اندازهای
تجربه دارند،
که به دنبال
اسلامیان و
ملایان، آن هم
برخاسته از
درون رژیم
اسلامی نیافتند.
در عمل نیز،
تا آن روز،
بخش مهمی از
این "اپوزیسیون
لائیک و مدرن
برون مرزی"،
در حد و
حدودی، شرکت
در انتخابات
دروغین رژیم
را محکوم
می کردند و در
بسیاری موارد
نیز،
رأی دهندگان
رژیم را "سازشکار"،
"امت
گول خوردۀ
رژیم" و مردمی
بیسواد و
ناآگاه معرفی
کرده و حتی
شرکت لایه های
مدرن شهری
ایران در
رأی گیری رژیم
را ندیده
گرفته، یا به
نحوی انکار
می کردند. نظر
غالب این نیمۀ
برون مرزی آن
بود که شرکت
در بازی سر تا
پا تقلبی
انتخابات به
اصطلاح "رئیس
جمهور"، در
جائی که جمهوریتی
وجود خارجی
ندارد و رأی
مردم به حساب
نمیآید، یک
دهن کجی تلخ
به مردم ایران
است. لازمۀ ابتدائی
انتخابات و
رأی دادن، ١-
احترام به
حقوق بشر، ٢-
تأمین آزادیها
و حقوق سیاسی،
از آن میان،
آزادی اندیشه
و بیان، آزادی
تشکل سیاسی و ٣-
تأمین امنیت
قضائی است.
اینها
هیچکدام در
ایران رژیم
اسلامی وجود
خارجی ندارند
و حتی به شدت و
به طور
سیستماتیک
سرکوب
می شوند. از
این رو، نظر
غالب بسیاری
از شخصیت ها و
سازمانهای
مخالف مقیم
خارج از کشور
این بود که:
- شرکت نکردن
در بازی
دروغین
انتخاب به
اصطلاح رئیس جمهور
رژیم، شرطی
است که "مردم"
ایران را از
"امت و مقلدان
آیتاللهها،
هواداران حزباللهی
و تودههای
گولخوردۀ
رژیم" جدا میکند.
واکنش
سراسیمۀ
اپوزیسیون
مدرن و لائیک
اما،
راهپیمائی
جمعیت عظیم
مردم،
به خصوص از لایههای
مدرن طبقۀ
متوسط شهری در
صف سبزپوشان
و به حمایت از
سید حسین
موسوی و
شرکاء، به یکباره،
نظر بسیاری
از این
مخالفان را
تغییر داد.
صرف تظاهرات
اعتراضی
خیابانی، "زنگهای
فرهنگی"
را برای بخش
بزرگی از
نیروهای
اپوزیسیون
مدرن و لائیک
در داخل و
خارج کشور
به صدا درآورد
و خیلیها را
به آسانی به
درون باطلاق
هواداری جناح
دوم رژیم، به
رهبری هاشمی
رفسنجانی-
موسوی، کشانید.
اپوزیسیون
مدرن طرفدار
حکومت لائیک
دو شقه شد.
جمعی از
دنبالهروی
سبزپوشان و همراهی
با جناح به
اصطلاح
"اصلاحطلب"
(اصلاح چی؟)
رژیم خودداری
کردند و با
استفاده از
این
فرصت تاریخی،
با شعارها و
آرم و پرچم
خود علیه "کلیت
رژیم" به
اعتراض دست
زدند.
جمعی به طور
سراسیمه به
جمع سبزپوشان
وارد شدند،
ولی دیر یا زود
به خود آمده،
به جبران شبهه
و اشتباه خود
برخاستند. ولی
جمع به مراتب
بزرگتری، بی
هیچ شرط و
شروطی، به هواداری
از سبزپوشان
ادامه دادند.
حمایت
فرستندههای
تبلیغات
خارجی از
اینان،
صدای آن نیمۀ
مستقل و
وفادار به
خواست رهائی از
دست تمامیت
رژیم اسلامی
را تحتالشعاع
خود قرار داد
و مانع شنیده شدن
دلایل و پیام
بیدارباششان
شدند.
بسیاری
از این اکثریت
سراسیمه که به
هواداری جناح
معترض رژیم
برخاسته
بودند،
حرفهای پیشین
خود در مخالفت
با شرکت در
رأیگیری
رژیم را به
تمامی پس
گرفتند و
رأی گیری سرتاسر
تقلبی رژیم
را،
"انتخابات!"
نام نهادند.
بسیاری، "سبزپوشان"
هوادار این
جناح رژیم
سرکوبگر را،
بی توجه به
خاستگاه
سیاسی، نظامی
و فرهنگیشان،
به نام نامی "مردم
ایران"
مفتخر کردند.
مگر نه
این که ما
ایرانیان همیشه
در سوئی "رژیم
سرکوبگر"
داشت ایم و
در سوی دیگر
"مردم ستمکشیده"،
پس حالا که دو
جناح حاکم رو
در روی هم قرار
گرفته بودند، انگار
دعوای دو جناح
رژیم، هر دو
مسئول و هر دو
جنایتکار و
دیکتاتور،
مبارزه بین
"آزادی خواهان
و حکومت جبار"
بود. انگار،
جناح هاشمی
رفسنجانی- سید
حسین موسوی،
به صرف مخالفت
با جناح بر
تخت خلافت
نشستۀ خامنهای-
احمدینژاد،
پرچم رهائی از
تسلط رژیم
اسلامی را به
دوش میکشید!
این تصور
غلط به
آسانی، به "واکنشی
طایفهای"
تبدیل شد. جماعت
سبزپوش، در
چند ساعت از
همۀ اتهامات ١-
شرکت در
بازیهای رأیگیری،
٢- هواداری
از جناحی از
جناحهای
رژیم
سرکوبگر، ٣- به
تعویق
انداختن
سرنگونی رژیم
اسلامی و
غیره و غیره،
مبرا شدند.
کمتر کسی از
اینان، به فکر
محکوم کردن
جانبداری این
جماعت از رژیم
و مجرمان
سرکوبگر آن افتاد
و کمتر کسی
هم، آن نیمۀ
گولخوردۀ
ناراضی و
مخالف رژیم
اسلامی را به
بازگشت به
دامن مردم
دردمند ایران
دعوت کرد.
بسیاری حتی،
راهی را که
قبلا "راه
محکومشدۀ رژیم"
معرفی میکردند،
"تنها راه
رهائی" یا "راه
تحول
دموکرتیک"
ایران نام
نهادند و از
دیگران هم
خواستند که به
هواداری این "سید
سابقهدار"
و "روحانیت
مبارز!" بر
خیزند. جمعی
حتی حرکت
اعتراضی آنان
برای به تخت
نشاندن سید
حسین موسوی
سابقهدار
را "انقلاب
مردم ایران"
خطاب کردند. زمان،
سی سال به عقب
برگشت! و
خمینی دیگری
رو به زائیدن
نهاد.
کار به
جائی رسید که
جمعی از
نیروهای مدعی
اپوزیسیون
خارج از کشور،
دستها را برای
تقسیم افتخار
راهپیمائی
اعتراضی به
هواداری از
موسوی و
شرکایش، بالا
زدند و مدعی
حمل آرم و
پرچم شان در
جمع رأیدهندگان
سید حسین
موسوی، کروبی
و "قهرمانان
آزادیخواهی
از این دست!"
شدند.
رنگ سبز،
آن هم رنگ سبز
سیدی، به
یکباره به رنگ
انقلابیگری
و آزادیخواهی
ایران تبدیل
شد!
ارثیۀ
فرهنگی و
داوری معیوب
خصلتهای
ایلیاتی جای
خاصی در فرهنگ
ایران دارند
(ر. ک. پیشین). از
آن رو، بسیاری
از ما مردم
ایران، اهل
قیام و
تظاهراتیم،
تا مبارزۀ
بنیادی،
حساب شده و
درازمدت.
عواطف اجتماعیمان
به آسانی
تحریک میشوند
و بسیاری از
ما را، "چشمبسته
و گوشبسته"
به هیجان و
شورش وامیدارد،
بدون آن که
قبلا
بیاندیشیم،
"چرا و برای کی
و چی؟". زود میجوشیم،
ولی زود هم از
جوش میافتیم.
این است که در جریان
اتفاقات
تاریخی،
هولزده و
سراسیمه عمل می کنیم
و عموماً "از
هول حلیم میافتیم
توی دیگ"!
در این
شرایط هولزدگی،
برخی فکرها و
قضاوتهای
"مد روز" را بی
آنکه
بسنجیم، یا
فرصت
سنجیدنشان را
به خود بدهیم،
در فکر و
اندیشهمان
کپی میکنیم و
در ارتباط غیرمستقیم
با همدیگر، "فکر
و باوری طایفهای"
به وجود میآوریم.
و بسیاری نیز،
سعی میکنیم
چیزی بر آن
بیافزائیم.
"یک کلاغ را
چهل کلاغ میکنیم".
"تعصب و
مطلقگرائی
طایفهای"،
محصول جا
افتادن این "فکر
و باور طایفهای"
است. این
چگونگی
فرهنگی، عموما
راه دگراندیشی
و بازاندیشی
را می بندد و
همه را به کجراهۀ
یکسانی
رهنمون میشود.
حمایت
همگانی از
خمینی (با
عناوین مختلف
رهبر، پدر،
خردهبورژوا،
و و و) فقط یک
نمونه است.
این بود
که بسیاری،
تحت تأثیر
تظاهرات
اعتراضی و
سرکوبی معترضین،
اختیار از دست
دادند و نتوانستند
به خود
بقبولانند که
"هواداران
دو جناح و امت
دو خلیفه رو
در روی هم
قرار گرفتهاند.
"دعوا بر سر
لحاف ملاست" و
اتفاقی
نیفتاده جز آن
که بین خلیفۀ
اسلامی بر تخت
نشسته و مدعی
خلیفهگری
برخوردی پیش
آمده، و آن که
بر تخت خلافت
نشسته، با
مدعیان تختش،
به همان شیوۀ
معمول خودشان
برخورد میکند".
همین و بس!
در گذشتهها
هم، بین
ملایان و
رهبران فرقۀ
شیعهگری
اختلاف پیش میآمده
و حتی دستههای
عزاداری و قمهزنی
هوادار این
"آقایان" را
به جان هم میانداخته
است. با این
وجود، سازمان
رهبری
"روحانیت
شیعه" دستنخورده
دوام آورده و
حکم رانده، و
آقائی و بهرهکشی
آیتالله ها،
سیدها و
آقازادههایشان
به جای خود
باقی مانده
است. سهم تودههای
هوادار و مقلد،
از این جنگهای
قدرت، همیشه
چیزی جز زخم
سر و سینه، و
سواری دادن به
این یا آن
رهبر
دینی-سیاسی
نبوده و
حالا هم جز
این نخواهد
بود.
اما آیا چند
در صد از ما،
به این درسهای
تاریخ گوش فرا
میدهیم؟
کسی از
اینان نپرسید
که پیروزی این
یا آن جناح
رژیم، چه
تغییری در
اساس تسلط
احکام مذهبی و
هیرارشی
ملایان و گروهبندیهای
مافیائی آیتاللهها
خواهد داد.
گوش ندادند که
حتی اگر جناح
به اصطلاح "اصلاحطلب"
ملایان هم
اختیار کشور و
ملت تحت ستم
را به دست
گیرند، هیچ
اصلاحی در اصل
و اساس این حکومت
ارتجاعی و
نظام
بنیادگرای
اسلامی ایجاد
نخواهد شد.
باز هم جناحهای
ملایان،
بازاریان و
آقازادههایشان
دست به دست هم
خواهند داد و
بر سر ایران و
ایرانی آن
خواهند آورد
که زنده یاد
دکتر غلامحسین
ساعدی در کتاب
"چوب به دستهای
ورزیل" به قلم
آورده است.
داستان از این
قرار است که:
- "مردم
ده ورزیل برای
کشتن خوکهای
وحشی ده خود،
دو شکارچی
استخدام میکنند.
شکارچیان، پس
از پایان کار،
حاضر به ترک
ده نمیشوند و
دهاتیان را
مجبور به
ادامۀ
پذیرائی و
دادن بهره میکنند.
بالاخره
روستائیان
بیچاره از
بهرهکشی
شکارچیان به
تنگ میآیند و
چاره را در
این میبینند
که دو شکارچی
جدید استخدام
کنند تا شکارچیان
قبلی را از ده
بیرون کنند.
روز موعود برای
تسویه حساب
شکارچیان فرا
میرسد و
شکارچیان جدید
و قدیم رو در
روی هم قرار
میگیرند. اما
هر دو جناح!
آنان پی میبردند
که میتوانند
بدون جنگ و
نزاع، ده را
مشترکا بچاپند
و بین خود
تقسیم کنند.
چنین میکنند
و هر دو،
اسلحههائی
را که به سوی
همدیگر نشانه
رفته بودند،
رو به
روستائیان
نشانه میروند
و هر دو نیز امر
به تهیۀ سور و
سات میدهند".
- این
دهاتیها
خیلی سادهاندیش
بودند، نه؟
با این
وجود،
دهاتیان سادهلوح
ده ورزیل،
حداقل، هیچ
شناخت قبلی از
شکارچیان خود
نداشتند، از
پیشینۀ
مناسبات آنان
بیخبر بودند
و قبلا آنان
را نیازموده
بودند، ولی سبزپوشان
و این "هواداران مدرن
و لائیکشان
در داخل و
خارج کشور،
که برای نجات
خود از دست
شکارچیان
جناح حاکم رژیم
اسلامی به
دنبال
شکارچیان
جناح "اصلاحطلبان"
(اصلاح چی؟)
افتادهاند،
قبلاً حکومتهای
رفسنجانی،
موسوی و خاتمی
را تجربه کرده
و در آنها
هیچ اصلاحی که
نه، بلکه به
حد کافی ظلم و
سرکوب یافتهاند.
اینان، همه
آزمایش پس
داده و نشان
دادهاند که
با جناح دیگر،
همچون "سر و ته
یک کرباسند".
آیا اگر
این دهاتیان
سادهلوح قبلاً
این گروه دوم
شکارچیان را
آزموده و به خوبی
شناخته
بودند، ولی با
این وجود،
آنان را به
امید نجات از
دست رفقای شکارچیشان
استخدام کرده
و تودهنی
خورده بودند،
آن وقت قضاوت
ما در موردشان
چه میبود؟
نمیگفتیم که:
"دندهشان
نرم، بگذار
طعم انتخاب!
خود را بچشند؟"
حالا هم
نباید همین
حرف را به
"سبزپوشان و
هواداران سراسیمه شان"
زد؟
این است
که به عنوان "اپوزیسیون
مدرن و لائیک برونمرزی"
نتوانستیم
یکصدا و
هماهنگ به
مردم تحت
سانسور و
شستشوی مغزی
داده شده پیام
دهیم که در
تجمعات و صفبندیهای
جناحهای
رژیم شرکت
نکنید. "از این
فرصت تاریخی
حداکثر بهره
را ببرید، ولی
دنبالهروی
نکنید. دنبالهروی
رهبری یک
جناح، کل رژیم
را به شما
تحمیل میکند!".
توضیح ندادیم
که اعتراض به
یک جناح،
اعتراض به کل
رژیم نیست، و
حتی به معنی
تأیید کلیت رژیم
است. "شرکت در
این اعتراضات،
به اندازۀ
شرکت در بازیهای
رأیگیری
رژیم، مانع
پیشبرد
مبارزۀ مردم
ایران برای
رهائی از دست
این رژیم و به
همان اندازه، محکوم
است". مانع
افتادن
جوانان به تور
رژیم اسلامی
نشدیم که هیچ،
بسیاری را هم
دعوت به عضو
شدن در این و
آن جناح رژیم
و همراهی با
هواداران موسوی
سابقهدار
کردیم.
با این
وجود، آیا باز
هم می توانیم
سؤال کنیم که
"اینان کی
می روند!"؟
اعادۀ
حیثیت به بهای
چی؟
این لطف و
التفات "بیسبب"،
"غیرقابلدرک"
و غیرمنطقی اکثریت
مدعی
دموکراسی و
حکومت غیردینی
به سبزپوشان،
حتی شامل
رهبران آنان
هم شد. از
کسانی که دیروز
سرکوبگر و
شریک جنایات ٣٠
سالۀ جمهوری
اسلامی
قلمداد میشدند
و باید به جرم
جنایتهای
سیاسی و نظامیشان
محاکمه شوند،
به یکباره
اعادۀ حیثیت
شد.
این بار،
برخلاف بازیهای
دورۀ دو
خرداد، شکاف
بین جناحهای
رژیم عمیق بود
و سیاست جدید
آمریکا در خاورمیانه
نیز سازش و
کنار
آمدن جناحهای
رژیم را مشکلتر
میکرد.
محتوای شکاف
به وجود آمده
هنوز به درستی
روشن نیست،
ولی یکی از
مبارزان
ایرانی، در
تحلیل به موقع
خود در همان
روزهای
راهپیمائیهای
اعتراضی، آن
را به درستی
به اختلاف بین
خانوادههای
مافیائی
تشبیه کرده و
به خصوص با
استناد به
فیلمهای
"پدر خوانده"
نشان داده که
این جناحها
نیز، یا برای
کسب قدرت میجنگند،
یا از پول
بادآوردۀ نفت
سهم بیشتری میخواهند.
"دعوا بر سر
لحاف ملا است".
اینان هیچ وقت
در مورد نقض
حقوق بشر،
یا پایمال شدن
آزادیها و
حقوقی که
لازمۀ
دموکراسی و
انتخاباتاند،
حرفی نزدهاند
و اختلافی
نداشتهاند،
چرا که اینان
همه، مرتکب
این جرائم شدهاند.
"گر رسم
شود که مست
گیرند، در شهر
هر آن چه هست
گیرند".
در
هر حال، به
موازات ادامۀ
اعتراضات
خیابانی،
ستایش از سید
حسین موسوی،
نخستوزیر
سالهای سرکوب
و بیقانونی و
همکار سابق
خامنهای،
به "مد روز
طایفهای" "جمع
بزرگی از
اپوزیسیون
مدرن و لائیک
برونمرزی"
تبدیل شد. یکی
در وصف احوالش
مقاله نوشت و
دیگری او را "فردی
صالح" برای
رهبری ایران
نامید. کسانی
گناه سرکوبگریهای
پیشین وی را
به گردن فرهنگ
دیکتاتوری در
ایران
انداختند،
"کی دیکتاتور
نیست؟". بسیاری
نیز از دور و
نزدیک گواهی
دادند که او
"اکثریت رأی
مردم"! را
آورده است.
کسانی حتی از
وی دعوت کردند
تا با استناد
به رأی اکثریت
مردم، لابد در
انتخاباتی
آزاد!، به
عنوان رئیسجمهور
ایران سوگند
یاد کند.
هیچ
کدام از این
جماعت و شخصیتهای
مدعی
دموکراسی،
حرف روسو در
کتاب "قرارداد
اجتماعی" را
به خاطر
نیاوردند که "در
یک رأیگیری فاقد
آزادیها و
حقوق لازم
برای انتخابات،
هیچ شرکت
کنندهای
قادر به ادعای
برد و باخت
نیست!". در
جامعۀ
سانسور زده،
دیکتاتوری و فاقد
آزادی و حقوق،
نتایج
انتخاباتی از
اصل و اساس
باطل و
غیرقابلمراجعه
است. حتی
استفاده از نام
نامی
"انتخابات"،
برای این بازیهای
رسوای رأیگیری،
"مسئولیت
اخلاقی و سیاسی"
ایجاد میکند.
این
واقعیت را
تعداد انبوه
شرکتکنندگان
در رأیگیری
هم تغییر نمیدهد.
هم از این
روست که شرکت
حتی صد در صدی
مردم در کشورهای
دیکتاتوری
هیچ حقانیتی
برای رژیمهای
آنان ایجاد
نمیکند.
کسانی هم
بهانه آوردند که
حمایت از سید
حسین موسوی و
شرکاء، در
شرایط حاضر مثل
خوردن داروی
تلخ برای
رهائی از
بیماری است.
دلیل آوردند
که ما داریم
از میان بد و
بدتر، بد
را انتخاب می
کنیم. دلیل
آوردند که ما
به حمایت این جناح
سبز برمیخیزیم
تا حرکت تودۀ
مردم را به
راه براندازی
رژیم ببریم!
گفتند که شرکت
در حرکت اعتراضی
کاندیداهای
رژیم تنها
امکان برای
بیان اعتراض
است و نتیجه
گرفتند که "گاهی
آدم برای زنده
ماندنش مجبور
به خوردن لجن
هم میشود و
ما هم در آن
شرایط هستیم".
امیدوارم که
این دسته از
مردم،
توانستهاند
بفهمند که:
"بلی، درست
است، آدم برای
زنده ماندن،
ممکن است لجن
که هیچ، حتی ...
هم بخورد، ولی
اگر یک بار لجن
خوردن، آدم را
تا آخر عمر
"لجنخوار"
بکند، زنهار
که نباید حتی
برای زنده
ماندن، لب به
لجن زد".
رأی دادن
به جناحی از
جناحهای
رژیم اسلامی و
شرکت در صفهای
اعتراضی سبزها
برای حمایت از
این مجرمان
سیاسی، لجنی
است که یکبار
خوردنش، دور
دیگری از رژیم
اسلامی را، در
لباس دیگری،
بر کشور و
مردم ما مسلط
خواهد کرد و
هم از این رو،
باید به هر
بهائی از آن
دوری گزید!
جالب است
که در چنین
حال و هوای
مسموم، کسی از
این رهبر
معروف به
"اصلاحطلب"
نپرسید که:
- اگر
خواهان
دموکراسی و انتخابات
آزاد هستی،
چرا خود به
رأیگیریهای
به مراتب بدتر
دست آلودی و
حتی از اعدام
کاندیداهای
مخالف اینجا
و آنجای
ایران در دورۀ
نخستوزیری
خود رو بر
نگرداندی؟
یا،
- چرا در
مورد هزاران
نفر دگراندیش
مخالف قانون اساسی
که اجازۀ
کاندیدائی
نیافتند و حتی
حذف نام چندین
هزار
کاندیدای
معتقد به
قانون اساسی خودتان
از سوی همین
نهادهای
سرکوبگر، که
به کاندیدائی
تو منجر شده،
هیچ اعتراضی
نکردی؟ و حتی
انتصاب خود از
سوی همین
نهادهای
"دیکتاتوری"
اسلامی را عین
عدالت و
دموکراسی
خواندی و جشن
گرفتی؟ حالا
با چه روئی
قادر به انتقاد
از همان
مقامات و
نهادهای
متقلبی هستی
که:
- روزی
حق دیگران را
به تو دادند و
حالا هم بر
اساس همان
حقه بازیهای
معمول خودتان،
به ادعای تو، حق
تو را به
دیگران دادهاند.
به قول ملا
نصرالدین، "دیگی
که روزی میزاید،
روزی هم میمیرد"!
- کسی از
این
اپوزیسیون تسلیم شده،
حتی حمایت خود
و گروه و دستهشان
از این "آقا"
را منوط به
گرفتن قول
کوچکی برای
رعایت حقوق
بشر و اصلاح
قانوناساسی
اسلامی نکرد.
- کسی
اعتراف این سید
سابقه دار
به آن همه بیقانونی
و جنایت دورۀ
نخستوزیریاش
و یک عذرخواهی
خشک و خالی از
مردم ایران و
قربانیانش را
شرط نگذاشت و،
- کسی هم
خواستار
تأکید این
"آقا" به
ضرورت احترام
به حقوق و
آزادیهای
مندرج در
منشورهای جهانی
نشد.
انگار
نام خالی "اصلاحطلبان"
(اصلاح چی؟)،
آن چه جنبش
سبز سیدی
نامیده میشود،
برای همۀ این
گونه مخالفان
مدرن و لائیک
کفایت میکند.
کار به
جائی رسید که
بسیاری از
شخصیتهای
مدعی طرفداری
از دموکراسی و
حکومت لائیک بدون
شریعت و ملا،
جایگاه مورد
ادعای خود در "اپوزیسیون
لائیک و
دموکراتیک
ایران" را مفت و
مجانی
پیشکش این سید
حسین موسوی
"مدعی ریاستجمهوری
قانونی"!
کردند و بر
این اعتبار:
- حتی بر
نعلین رقیب
رهبری و شیخ
نفتخوار
معروف، حجتالاسلام
هاشمی
رفسنجانی، و
سایر ملایان و
اسلامیانی که
مسئولان درجه
اول جنایتها،
خیانتها و
خوردن و بردنهای
سی سال اخیراند،
بوسه زدند و،
- کل رأیدهندگان
به این جناح،
از آن میان،
حزباللهیهای سرکوبگر
این "رهبران
غارتگر" را به
صرف سبزپوشی
و حمایت از
این جناح،
به گرمی به
سینه فشردند.
"جمهوری
اسلامی اصلاحطلبان"
حلال شان باد.
آیا هنوز
هم میتوانیم
ادعای معروف
"مردم (این
مردم!)، لایق
همان حکومتی
هستند که
دارند" را
مردود
بشماریم؟
بخش
سوم
برندگان
و بازندگان
بازی
انتخابات
رئیس جمهور
رژیم
١- این
همه به روشنی
نشان می دهد
که برندۀ کل
جریان
انتخابات رئیس
جمهور رژیم و
اعتراضات
بعدیاش،
"کلیت رژیم
اسلامی" است.
در این
جریان، رژیم
برای اولین
بار نشان داد
که نفوذ و
کنترل خود بر
بخش مدرن
جامعۀ شهری را
نیز گسترش
داده است.
برای اولین
بار، زنان
برخاسته از
جامعۀ شهری، که
به خاطر لباس
و رفتار
اجتماعیاش،
همیشه هدف
حملۀ اراذل و
اوباش رژیم
بوده اند، به
نفع جناحی از
جناحهای
رژیم،
راهپیمائی
کردند و بر
ادعای شرکت گستردۀ
خود در یک رأیگیری
مهم رژیم، مهر
تأیید زدند.
تا کنون این بخش
از جامعۀ
شهری، به
عنوان
مخالفان و بخشی
از
"اپوزیسیون
مدرن ولو
سازماننیافتۀ
ایران" به
حساب میآمد.
حمایت برونمرزی
اپوزیسیون مدرن
و لائیک از
جناح بازندۀ
رأیگیری سر
تا پا تقلبی،
به رژیم فرصت
داد تا پس از
سی سال
سرکوبی،
آلترناتیو
درونی و خودی
خود را به جای
آلترناتیوهای
"مدرن و
لائیک" بر
کرسی بنشاند.
٢- جام
قهرمانی این
مسابقات نصیب
جناح به
اصطلاح اصلاحطلب
(اصلاح چی؟)،
یا نیمۀرژیم
هاشمی
رفسنجانی-سید
حسین موسوی
شد.
این جناح
در این دور بر
سر کار نیامد،
ولی شانس این
را به دست
آورد تا روزی
به عنوان
"قهرمان آزادیخواهی
و اصلاحطلبی"
"لایه های
مدرن طبقۀ
متوسط
شهرنشین
ایران" بازگردد
و برای بار
دوم پس از سالهای
اولیۀ بازگشت
خمینی، مورد
پیشوازی مردم تهران
و شهرهای بزرگ
ایران قرار
گیرد.
٣-
بازندگان این
بازی سیاسی،
مردم تحت ستم
ایراناند.
ما به
عنوان جمعی از
روشنفکران
منفرد ایرانی
در اروپا، در
نامۀ سرگشادهای،
در آغاز
راهپیمائیهای
اعتراضی
امسال توضیح
دادیم که حاصل
حمایت
نسنجیده جناح
موسوی، ممکن
است به چه
نتایجی منجر
شود و چرا برد
جناح خامنهای-
احمدینژاد و
باخت جناح
هاشمی رفسنجانی-
موسوی بدترین
آلترناتیوهای
ممکن است. این
قسمت از نامه
بدین شرح بود:
"در شق
اول، «رژیم
اسلامی» هر چه
بیشتر به دو
نیمۀ به
اصطلاح
«محافظهکار»
و «اصلاحگر»،
تفکیک خواهد
شد. در آن
صورت، نیمهای
از رژیم، بر
تخت حکومت
اسلامی باقی
خواهد ماند و
نیمۀ دیگر آن،
تا موعد نوبت
خود، در
جایگاه
اپوزیسیون خواهد
نشست. نیمهای
ظالم و نیمهای
مظلوم و شهید
قلمداد
خواهند شد. ...
این وضع، جامعۀ
ما را در
برابر «دو نظام
جمهوری
اسلامی»، هر
دو شریعتخواه
و هر دو به
رهبری اسلامیان
و ملایان
بنیادگرا، قرار
خواهد داد.
مردم ایران
بین این دو
جناح جمهوری
اسلامی مثل
توپ به بازی
گرفته خواهند
شد و امید
رهائی از یوغ حکومت
دینی و اسلامی
در هر آیندۀ
نزدیک از بین
خواهد رفت.
این از دید
رهائی از
«تسلط دینی و
اسلامی»،
بدترین
آلترناتیو
ممکن برای
مردم نیازمند
آزادی و
دموکراسی
است".
حالا این
بدترین شق
ممکن پیش آمده
و نیمهای از
رژیم اسلامی
که به همان اندازه
در جنایات و
خوردن و بردنها
سهیم است، در
مقام "آلترناتیو
اصلاحطلب!
(اصلاح چی؟)،
منتظر به
حکومت رسیدن
دوبارۀ خود
است. به خاطر
این حمایتهای
نسنجیدۀ بخش
بزرگی از ما
مردم و
اپوزیسیون
مدرن و لائیک،
متاسفانه
اکنون این
نیمۀ در انتظار
حکومت دوباره،
در نزد
ابرقدرتهای
اروپا و
آمریکا، به
عنوان
آلترناتیو
عمده و حتی
تنها
آلترناتیو
موجود در
ایران، به ثبت
رسیده است. از
زاویۀ رهائی
مردم ایران از
دست رژیم
اسلامی، این
وضع
پیش آمده،
بدترین اتفاق
ممکن است و
حتی:
- شکستی
بزرگ برای همۀ
مخالفان؛ مردم،
گروهها و
شخصیتهای
"اپوزیسیون
مدرن و لائیک
سازمانیافته
و نیافته" در
درون و برون
مرز به حساب
میآید.
٤- از آن
میان، "آن دسته
از مخالفان بر
خاسته از لایههای
مدرن طبقۀ
متوسط
شهرنشین" که "به
امید واهی
دستیابی به
اصلاحات و
تضعیف رژیم"،
به پای صندوقهای
رأیگیری
رفته و سپس
نیز در
اعتراضات
خیابانی بیشترین
انرژی را صرف
کردند، بازندۀ
اصلی این
جریان است.
دیدیم که
در این جریان،
این نیمۀ درونمرزی
"اقشار مدرن و
لائیک ایران"
به راهی رفتند
که بر خلاف
انتظار عمومی
و خواست قلبی
خود!، راه
تبعیت و حمایت
از کلیت رژیم
بود و به شرح
صفحات پیشین،
آنان را به
عنوان هواداران
رژیم ثبت کرد.
جمعی از آنان
میخواستند
از میان بد و
بدتر، بد را
انتخاب کنند.
جمعی در هوای
دستیابی به
اصلاحات
اساسی و توقف
سرکوبی
اسلامی بودند
و جمعی حتی
فکر میکردند
که میتوانند
این اعتراضات
را از دست
جناح سبز سیدی
در آورند و مردم
را به سوی
انقلاب براندازی
رژیم رهنمون
شوند. خواستهها
و انتظارات
این بخش از
جامعۀ مدرن و
مخالف رژیم
اسلامی مختلف
و متفاوت
بودند، ولی
اکثریت اینان
به سببی، شبههای
واهی فکر نمیکردند
که رأی دادن
آنان یا
اعتراضات
خیابانیشان
به نفع رژیم و
جناحی از آن
منجر شود. این
انتظارات اما،
از آغاز
ناممکن بودند
و هرگونه
طرفداری از
نیمهای از
رژیم، جز به
راه حمایت از
تمامیت رژیم
اسلامی حاکم
نمیانجامید.
این است که مردم
برخاسته از
لایههای
مدرن طبقۀ
متوسط
شهرنشین
ایران، که تاکنون
به صورت
"اپوزیسیون
مدرن بالقوه و
سازماننیافته"
عمل کرده، نه
فقط به
هیچکدام از
انتظارات و
خواستههای شان
نرسیدند،
بلکه به سبب
صفبندی
اشتباهیشان:
-
موجودیت شان
به عنوان
"خواستاران
برکناری رژیم
اسلامی" به شدت آسیب
دید،
- از
سنگینی
مقاومت مردم
ناراضی ایران
علیه رژیم کاست
و،
- قهر
عمومی مردم
شهرنشین،
خدشه برداشت.
٥- این
باخت از طریق حمایت
نیاندیشیدهای
که نیمۀ برون
مرزی این
"اپوزیسیون
مدرن سازمان
یافته و
نیافته"
انجام داد، به
نیمۀ برونمرزی
این دسته از
مردم نیز
سرایت کرد.
این خطای سیاسی:
بخش
بزرگی از این
نیمۀ برونمرزی
را به سطح
"هواداران
جماعت سبزپوش
و رهبران
سابقهدارشان"
تنزل داد و
حتی،
- پرچم
اپوزیسیون
رژیم را از
دستشان در
آورده، به دست
رهبران
سبز پوشان
داد.
این
صف بندی
اشتباه،
ناتوانی
شخصیتها و
سازمانهای
درگیر برونمرزی
برای درک درست
شرایط و تحلیل
موقعیتها را آشکار
میکند.
٦- آن بخش
از این مردم،
شخصیتها و
سازمانهای
مدرن و لائیک
ایران ایران
در درون و
برون مرز، که
از همان آغاز
موضعی
اندیشیده و
مستقل در پیش
گرفتند نیز،
از این باخت و
شکست عمومی
اپوزیسیون
مدرن و لائیک
برونمرزی،
بینصیب
نماند. "هیزم
تر هم به آتش
هیزم خشک
سوخت".
٧- قابل
توجه و تألم
است که این
حمایت وسیع
برون مرزی،
از سوی
ایرانیانی
تقدیم جناح
هاشمی- موسوی
شده که عمدتا
در زمان نخستوزیری
سید حسین
موسوی و رهبری
و رئیسجمهوری
هاشمی
رفسنجانی، از
ایران فرار
کرده و آوارۀ
جهان شدهاند.
این حمایت
نیاندیشیده،
همچنین نشان
میدهد که:
-
زندگی در
اروپا و
امریکا و تجربۀ
آزادی و
دموکراسی در
این کشورها،
به حد کافی در
بین این بخش
از مردم ما جا
نیافتاده و،
- بخش
وسیعی از مردم
مدرن و لائیک
برون مرزی ما،
بر خلاف
انتظارات و
ادعاهای
موجود، به وقت
بحرانها و
فرصتهای تاریخی،
به اندازۀ
نیمۀ سانسورزده
و شستشوی
مغزی داده
شدۀ نیمۀ درونمرزی
این اقشار، در خطر سقوط
به باطلاق
جانبداری از
رژیم و رهبری
اسلامیان و
ملاها و
سیدهای آناند.
قابل
پیس بینی است
که با این
انتخاب و
حمایت نیاندیشیدۀ
"اپوزیسیون
مدرن و
لائیک"، سالهای
سیاه تسلط
ملایان و
شریعت خواهان
در ایران، باز
هم به بقای
خود ادامه
خواهند داد.
سؤال که
برای تغییر
این سرنوشتی
که بار دیگر به
دست خود ساخته
و پرداخته
ایم، چه باید
کرد.
بخش
چهارم
چه
باید کرد؟
١- شرکت مستقل
"اپوزیسیون
مدرن و لائیک
درون و برونمرزی"
در اعتراض
علیه کلیت
رژیم، دست آوردی
تاریخی است.
این دستآورد
باید حفظ شود.
این
نیروها، باید
بتوانند به
سازماندهی
اعتراضات
مستمر و مستقل
خود ادامه
دهند و شعارهائی
که مستقیما
تمامیت رژیم
اسلامی (و نه
فقط جناح
خامنهای-
احمدینژاد) و
نظام
دیکتاتوری (و
نه فقط دیکتاتور!)
را مورد خطاب
قرار میدهند،
به درون تودهها
ببرند. این
عمل، به سبب
ادامۀ
تعارضات داخلی
و خارجی و
آمادگی سیاسی
مردم، میتواند
به موج جدیدی
از اتحاد و
سازماندهی
برای رهائی از
تسلط رژیم
اسلامی تبدیل
شود. و آن دسته
از مخالفان
رژیم اسلامی و
هواداران
آزادی و
دموکراسی را
که ندانسته به
هواداری نیمهای
از رژیم
برخاستهاند،
را به آغوش
مردم ایران
برگرداند.
نیروهای
وفادار به
آزادی و
دموکراسی،
باید بتوانند
در زمانی که
رژیمیان
سبزپوش در حال
و هوای
فرمانبریاند،
ابتکار
سازماندهی
تظاهرات مردم
مخالف رژیم
اسلامی را به
دست بگیرند.
دیگر باید از
هرگونه آلوده
شدن در
ترفندهای
فرصتطلبانۀ
جناحهای
مختلفی که از
موجودیت رژیم
اسلامی حمایت
میکنند دوری
گزینند و سببهای
آن را برای
مردم توضیح
دهند. نیروی
"اپوزیسیون
مدرن و لائیک"
باید بتواند
پرچم از دسترفتۀ
اپوزیسیون
رژیم اسلامی
را از دست
"سبزها و
سبزپوشان
رژیم اسلامی"
باز پس
بگیرند.
برخورد
با بازیهای
سیاسی
بازیگران
حرفهایای
که در تدارک
حزب، یا جنبش
به اصطلاح سبز
هستند، از اولویتی
خاص برخوردار
است. افشای
نیات واقعی
خطوط مختلفی
که میخواهند
خواست دوام
رژیم اسلامی
را در پشت شعارهای
زیبای اصلاحات
و آزادی مخفی
کنند، وظیفهای
سنگین، ولی
تاریخی برای
همۀ سازمانها
و شخصیتهائی
است که برای
رهائی ایران و
ایرانی از تسلط
رژیم اسلامی و
برپائی نظامی
لائیک و متکی
بر رأی و اردۀ
مردم میکوشند.
٢- نباید
انکار کرد که
شرکت این مردم
در بازیهای
رأیگیری
رژیم و
راهپیمائی
اعتراضیشان
به طرفداری از
این جناح
معلومالحال
رژیم، همانند
حمایت بی حد و
مرز "نیمۀ
مدرن و لائیک
برونمرزی"
از رهبران
این، یا آن
جناح اسلامی و
هواداران
سبزپوش آنان،
خطائی تاریخی
است و اعتراف
و انتقاد از
خود همۀ مردم
درگیر را طلب
میکند.
اعتراف
بیرونی
سازمانها و
شخصیتها به
شبهه و اشتباه
خود، میتواند
"بلوغ و شجاعت
اخلاقی" آنان
را نشان داده
و به اصلاح
کجراهههای
موجود یاری
رساند.
٣- بسیاری
ادعا می کنند
که حمایت آنان
از این و آن
رهبر اسلامی
به خاطر حمایت
از تودههای
معترض بوده
است. اما تودهپرستی
خود امری
خطاست و
استناد بدان
نیز هیچ خطای
دیگری را
توجیه نمیکند.
به جای پرستش
ذهنی تودهها،
باید آنان را عاقل،
بالغ و مسئولیتپذیر
دانست، به
کارهای خوب شان
کف زد، ولی
اعمال نادرستشان
را، صادقانه
به انتقاد
کشید.
بدانیم
که مردم و حتی
تودههای
بزرگ مردم، میتوانند
اشتباه کنند و
حتی اشتباهات
تاریخیای
مرتکب شوند که
جبرانش
ناممکن است.
سازمانها و
روشنفکران هر
جامعه، نه فقط
نباید در این
مواقع تاریخی
به دنبال مردم
بیافتند،
بلکه باید
بتوانند درست
در این مواقع
حیاتی به یاری
مردم بشتابند
و به آنان
هشدار دهند که
به کجراهه میروند.
فراموش
نکنیم که "دوست داشتن
مردم" و خدمت
به تودهها،
به معنی پذیرش
هر رأی و تصمیم
مردم نیست، به
معنی دنبالهروی
از مردم هم
نیست.
"دوست داشتن
مردم"، به
معنی کمکرسانی
علمی و منطقی
برای ارتقاء
سطح آگاهی، اعتلای
عقلانیت
اجتماعی و کمک
به تصمیمگیری
درست آنان
است.
مخالف با
نظر اکثریت
مردم جامعه و
نقد تصمیمات نادرست
آنان، حق
دموکراتیک
اقلیتها و
افراد هر
جامعه است.
٤- نیمۀ
برون مرزی
اپوزیسیون
مدرن و لائیک
ایران، باید
بتواند برای
رهائی مردم
درون مرز از سانسور
رژیم، به تولید
و انتقال
اطلاعات،
اندیشهها و
دانشهای
رهائ بخش
اجتماعی دست
بزند. تصمیم
درست این مردم
درون مرز،
مشروط به
رهائی اینان
از شستشوی مغزی
رژیم است.
به خصوص
باید به یاری
مردمی شتافت
که به تصور مخالفت
و مبارزه با
رژیم، به دام
بازیهای
رژیم میافتند.
رهائی این
دسته از مردم
مدرن مخالف
رژیم از تسلط
فرهنگی- سیاسی
رژیم و
اسلامیان، در
اولویت اول قرار
دارد.
باید
بتوان به این
لایههای
مدرن و لائیک
توضیح داد که
چرا شرکتشان
در بازیهای
جناحبندی
رژیم، نه فقط
به نیت باطنی
آنان برای رهائی
از جباریت
رژیم اسلامی
کمکی نکرده،
بلکه آزادی و رهائی
از تسلط رژیم
را هم به
تعویق
انداخته است.
اما و
اما، "رطب
خورده منع رطب
کی کند"؟.
"برای یاد
دادن باید اول
یاد گرفت" و
برای اصلاح
دیگران، باید
اول خود را
اصلاح کرد.
٥- حوادث
اخیر نشان میدهند
که ساخت موجود
اپوزیسیون
برونمرزی نیازمند
نوسازی اساسی
است. جبران این
شکست بزرگ،
نیازمند
یافتن راههای
جدید ارتباطی
و سازماندهی
همکاری نزدیکتر
بین شخصیتها
و سازمانهای
سیاسی
اپوزیسیون
مدرن و لائیک
است.
٦-
در کشورهائی
که از سرکوب
مشترک
دیکتاتوری
داخلی و خارجی
رنج میبرند، تضاد
و تعارض بین
سرکوبگران و
جناحهای
آنان، فرصتهای
بزرگی برای
رهائی ایجاد
میکند. فقط
فراموش نکنیم
که این
تعارضات همهجانبه
نیستند و جز
در زمانهای
خاص تاریخی،
مثل زمان
برکناری شاه،
فقط موضوع و
موردی از
موارد
فراوانی را در
بر میگیرند.
هم از این
نظر، تضاد
موردی موجود
بین منافع آمریکا-
اسرائیل از
سوئی و سیاستهای
تسلیحاتی
رژیم، میتواند
حتی به
بمباران
مقطعی
تأسیسات اتمی
ایران از سوی
اسرائیل منجر
شود، اما،
نباید فراموش
کرد که
همین امریکا
و اسرائیل درست
به سبب همین
نوع هیستری
تسلیحاتی،
حاضر به براندازی این
رژیم اسلامی نیستند.
بر این اساس:
الف -
نباید
نارضایتی
اروپا و
آمریکا از
تصمیمات اتمی
رژیم را به
حساب خواست
برکناری رژیم
گذاشت.
ب- دامن
زدن به تعمیق
این تضادها میتواند
رژیم را از
مواضع
سرکوبگرانۀ
خود به عقب
براند و
مجوز های
خارجی برای
"شکار مردم معترض
ایران" را از
دستش درآورد.
ج- این
دورۀ تضاد و
تعارض (چه بین
جناحهای
رژیم، یا بین
رژیم و
ابرقدرتها)
به مخالفان
رژیم و
اپوزیسیون
مدرن و لائیک
فرصت میدهد
تا هم نظریات
و دلایل خود
را بین مردم
ببرند و هم از
آمادگی سیاسی
مردم برای سازماندهیشان
بهره بجویند.
ادامۀ این
شرایط،
همچنین میتواند
به فرصتی تاریخی
برای ادامۀ
اعتراضات
مستقل ضدرژیم
تبدیل شود و
به سهم خود،
مردم را از
حمایت جناحهای
رژیم رهانیده
و به اعتراض
سازمانیافته
به کل رژیم
سرکوبگر
اسلامی
تشویق و قادر
سازد.
د- ادامۀ
"اعتراضات مستقل
و مستمر علیه
کلیت رژیم" میتواند
موجبات تغییر
استراتژی غرب
برای حفظ رژیم
به رهبری این،
یا آن جناح را
تغییر دهد. در
این صورت،
باید به هر
بهائی از
افتادن به چاه
همکاری با
سبز پوشان و
طرفداری از
این، یا آن جناح
رژیم مطلقا
خودداری شود.
٧- شرایط
انفعالی
موجود همچنین
نشان میدهد که
اپوزیسیون
مدرن و لائیک
سازماننیافتۀ
ایران در درون
مرز، نیازمند
تجدید قوا و
بازسازی هویت
مستقل خود
است. وخیم شدن
تعارضات
داخلی و
خارجی، میتواند
فرصتهای
مهمی برای
انتقال قسمتی
از کادرهای
سازمان های
سیاسی به داخل
کشور برای
سازمان دادن
نیروهای
ناراضی شهری
فراهم آورد.
٨- اگر
شرایط به این
روال پیش
برود، ممکن
است فرصتهای
جدیدی برای
دخالت مردم
ایران در
تصمیمگیری در
تعیین سرنوشت
آیندۀ خود
فراهم شود و راه
را بر طلوع
صبح رهائی هموار
سازد. استفاده
از چنین فرصتهای
تاریخی، مشروط
بدان است که
این بار، نیروی
میلیونی مردم برخاسته
از لایههای
مدرن و
طرفداران
جدائی دین از
سیاست،
الف
- به
هیچ بهائی به
تجدید پیمان
با این، یا آن
نیمۀ رژیم
اسلامی و
هواداران
گوناگون
حکومت ملایان
(خوب، یا بد!) تن
ندهد و،
ب - برای لحظهای
هم شده، از
شرط رهائی از
سلطۀ رژیم
دیکتاتوری
اسلامی و
برقراری
دموکراسی غیردینی
متکی به رأی
آزاد و بدون
حد و مرز
مردم، چشم
نپوشد.