گفتوگوی
اتحاديه
کمونيستهاي
ايران
(سربداران) با
ندا از
زندانیان
سیاسی:
کشتار
۶۷؛ جنایت
بزرگ و حماسههای
مقاومت
در تابستان
سال ۱۳۶۷ در
طول چند روزی
كه از ۱۱
شهریور آغاز
شد، رژیم
جمهوری
اسلامی هزاران
نفر از
زندانیان
سیاسی را در
دادگاههای
یك دقیقهای
محاكمه و
بلافاصله
اعدام كرد. یك
هفته، شبانهروز
به دار می
کشیدند و
پیشروترین
زنان و مردان
ایران را درو
میكردند.
كامیونها و
كانتینرها
شبانه و
دزدانه پیكر
این گوهران
سرزمین ما را
در دل گورهای
دستهجمعی
پنهان میكردند
تا نام و
نشانی از آنان
نماند؛ كه
وقتی كودكان به
سن جوانی میرسند
با بیابان
برهوتی روبرو
شوند و چنین
بیانگارند كه
در این جا و
علیه
تبهكاران
حاكم هیچ شورش
و مبارزه ای
در كار نبوده
است. هنوز كه
هنوز است
اسرار این
فاجعه تاریخی
كاملا بیرون نیامده
است. این
كشتار به
دستور شخص
خمینی و با توافق
و حمایت نظری
و عملی همه
سران رژیم
انجام شد. هر
دو جناح رژیم جمهوری
اسلامی، محكم
بر دریچه این
اسرار نشستهاند
زیرا خوب میدانند
كه چه
بیرحمانه و
تبهكارانه
آگاهترین
عناصر خلقهای
ستمدیده ما را
نابود كردند
تا رژیم
منحطشان را
پابرجا نگاه
دارند.
در این
سالهائی كه سپری
شد، آمران و
عاملان این
كشتار
كوشیدند این
واقعه را از
حافظه جامعه
پاك كنند.
تعداد زیادی
از بازجویان و
شكنجهگران و
مقامات
امنیتی دهه ۱۳۶۰،
دستان خون
آلود خود را
شستند و لباس
روزنامهنگاری
و اصلاحطلبی
به تن كردند
تا گذشته خویش
را از دید نسل جوان
پنهان كنند.
پس از ارتكاب
جنایت
تابستان ۶۷،
رژیم جمهوری
اسلامی برای
خریدن سكوت
نیروهای
موسوم به ملی
ـ مذهبی و عده
ای از
روشنفكران و
هنرمندان كه
مماشات جوئی
با جلادان
اسلامی را
پیشه كرده بودند،
به آنان اجازه
نشر و قلم
محدود داد.
آنان نیز چه
خوشخیالانه
این رشوه خفت
بار را قبول
كردند غافل از
آنكه آدمكشان
جمهوری اسلامی
به آنان نیز
رحم نخواهند
كرد و ماجرای
مماشاتشان هم
بالاخره از دل
تاریخ سر
بیرون آورده و
رسوایشان
خواهد كرد.
كشورهای
اروپا و
آمریكا نه
تنها به این
كشتار اعتراض
نكردند بلكه
محرمانه بر آن
مهر تائید
زدند. این
فاجعه بیمانند
كه هزاران و
هزاران نفر از
مخالفین سیاسی،
دانشجویان
مبارز، شعرا و
نویسندگان و
هنرمندان
انقلابی
ایران، در
فاصله چند
شبانه روز
اعدام شدند،
حتا در رسانههای
به اصطلاح
آزاد اینان
منعكس نشد.
سران
و نظریهپردازان
هر دو جناح
رژیم مشتركا
همه تلاش خود را
بكار بردند تا
نسل جوان، آرمانهای
والا و اهداف
آزادیخواهانه
و عدالتجویانه
آن مبارزین
اسیر را
نشناسد و از
حماسهآفرینی
قهرمانان
جانباخته خلق
در سیاهچالهای
جمهوری
اسلامی بی خبر
بماند. تا
دختران جوان
ندانند كه
شمار بزرگی از
این دلاوران، زنانی
بودند كه بر
بالهای
انقلاب ۵۷ در
فضای سیاسی
كشور به پرواز
درآمدند،
زنجیرهای سنت
را شكستند،
ترانه آگاهی
خواندند، برای
رهائی
ستمدیدگان
جنگیدند و جان
بر سر پیمان
خویش نهادند.
در
مصاحبه زیر،
ندا، که یکی
از
بازماندگان
آن کشتار است،
جنایتهای
رژیم و
مقاومتها و
ضعفهای
زندانیان سیاسی
را شرح میدهد
و از آن جمله
به یادآوری
جنایت تکاندهنده
سال ۶۷ میپردازد.
ندا، از
زندانیان
سیاسی
اتحادیه کمونیستهای
ایران
(سربداران)
بود که در سال
۱۳۶۲ دستگیر
شد.
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
ح- تعداد
قابل توجهی
کتابهای
خاطرات زندان
بیرون آمده
اما از
بازماندگان
اتحادیه کمونیستها
کسی کتاب
خاطرات
ننوشته. به نظر
تو چرا ؟
ندا- شاید
بخاطر اینکه
نسبت به بعضی
از سازمانهای
دیگر درون
جنبش اکثر
بچههای ما
اعدام شدند و
تعداد محدودی
ماندند. سر و
بدنه را با هم
زدند و در
واقع تعداد
انگشتشماری
زنده ماندند.
در بیرون هم
خوب ماندند.. به
نظر من خوبست
که خاطرات
زندان به شکل
جمعی بیرون بیاید
که صرفا تعریف
خاطره نباشد
بلکه یک بررسی
همهجانبه و
تحلیل از تاریخ
زندانهای
جمهوری اسلامی
و تحلیل کردن
از اینکه چی
شد که زندانهای
جمهوری اسلامی
به این شکل در
آمد؛ حتما پایههای
مادی داره که
زندانها اینطور
شد.
ح –
منظورت چیست؟
ندا – ببین
زندانهای
جمهوری اسلامی
ویژگیهای
خاص خودش را
داشت. یعنی در
عینحال که
واقعا یک شیوه
انگیزاسیون و
تفتیش عقاید
بود بلکه
فشارهای همه
جانبهای بود.
زندانی
را تنها به خاطر
اطلاعات مورد
بازجوئی و زیر
فشار قرار نمیدادند
بلکه میخواستند
او را از تمام
اندیشههایش
خالی کنند؛ از
لحاظ ایدئولوژیک
او را خالی
کنند. همه این
چیزها بود و
هم اینکه یک
دوره با یک
افت شدید در
زندان مواجه
شدیم که تقریبا
موازی بود با
افت شدید در
اوضاع سیاسی
جامعه، پس از
شکست انقلاب.
خط مبارزه و
شکل مبارزه قطع
نشد اما در اقلیت
قرار گرفت.
بنابراین باید
تجزیه و تحلیل
کرد. مثلا، پدیده
توابها چه
بود؟ یا
داستان تواب
تاکتیکی چه
بود. در واقع
زندان بازتاب
تمامنمای
وضعیت جامعه
بود. آحاد عظیمی
از تودهها
وارد مبارزه
شده بودند با
آرا و
گرایشات
مختلف، با سطح
و سطوح مختلف
و افت و خیز.
همه اینها در
زندان بازتاب
خودش را داشت
و در واقع زندان
همانند جامعه
مملو بود از اینجور
تضادها. در
مبارزات درون
زندان گاهی
وقتها سطح
بالای
برخوردهای سیاسی
را میدیدیم و
گاه سطح پائین
برخوردهای سیاسی.
و تمام اینها
در کنار هم همزیستی
میکردند ویک
تعادلی به وجود
میآوردند.
مبارزه درون
زندان با جدال
پیش میرفت؛
به اشکال
مختلف؛ چه در
رابطه با
خودمان و چه
در رابطه با
دشمن. از این
زاویه لازم
است که یک کار
جمعی و شورائی
انجام شود.
خاطراتی که
نوشته شده خیلی
باارزش هستند
و حتما باید
ادامه پیدا
کنند اما یک
کار جمعی و
همهجانبه با یک
خط صحیح، لازم
است. مثلا به نظر
من نگاه یک
فرد سیاسی
انقلابی به
مسئله زندان
مهم است. یک
انقلابی، نباید
به مسئله
زندان به
عنوان تمام
شدن مبارزه نگاه
کند. بلکه
مبارزه به
عرصه دیگر
منتقل میشود.
این نیست که
دشمن تو را
دستگیر کرده
پس مبارزه
تمام شد.
مبارزه تمام
نمیشود. به
شکل دیگری
ادامه پیدا میکند.
ح –
منظورت از اینکه
جمعی یا شورائی
بنویسند و
بررسی کنند چیست؟
ندا – منظورم
این است که
جمعی، مسائل
را بررسی و
تجزیه تحلیل
کنند. مثلا پدیدهای
به نام توابین،
برخورد رژیم،
برخورد دیگران،
اعتصاب
غذاهائی که در
زندان صورت میگرفت
و نماز خواندنهای
تاکتیکی چه
تاثیری در جو
زندان داشت.
همه اینها باید
تجزیه تحلیل
بشود که بتوانیم
برای نسل بعد
بگذاریم. این
بحث تواب تاکتیکی
خیلی مهم است؛
برای اینکه یک
عده از زندانیها
که از این طریق
جانشان را حفظ
کردند، بحث میکردند
که این تاکتیک،
عاقلانه است.
هنوز هم این
را میگویند.
ح - خب،
حالا تو که
زندانی سر
موضعی بودی در
مقابل این جریان،
چطور موضع خود
را حفظ
میکردی؟
ندا- قبلا
گفتم که زندان
پر از تضاد و
کشمکش بود، هم
در رابطه با
دشمن و هم در
رابطه با خودمان.
این یکی از آن
تضادها بود. یکی
از بحثها و
جدلهای مهم در
زندان، همین
بود. در واقع
افرادی این
بحث را فرموله
میکردند که
سطح پائینی از
مقاومت را
داشتند، کسانی
بودند که
داشتند در
مقابل فشارهای
دشمن عقبنشینی
میکردند، و
با این بحثها
داشتند این
عقبنشینی را
تئوریزه میکردند
و سعی میکردند
موضوع را سیاسی
کنند، به این
ترتیب که باید
گاهی در مقابل
دشمن عقبنشینی
کرد. اما بحث
من این است که
وقتی ضعف نشان
میدهی نباید
دیگر آن را به
صورت یک مشی سیاسی
فرموله کنی و
بخواهی برایش
توجیه سیاسی
بتراشی که
حالا داریم
تاکتیک میزنیم.
این خط تواب
تاکتیکی را
عمدتا مجاهدین
مطرح کردند. یعنی
در واقع خط از
رهبری مجاهدین
آمد. به خاطر اینکه
هم شدید زیر
ضرب رژیم
بودند و هم بریدههائی
که از طرفشان
به طرف دشمن میرفتند،
زیاد بودند.
با اینکار میخواستند
خود را کمی از
زیر فشار بیرون
بیاورند. و
فکر میکردند
که خب حالا
تاکتیک بزنیم،
به شکل دیگری
درون رژیم و درون
سیستم اداری
زندان نفوذ کنیم
و اطلاعاتی به
دست بیاوریم.
البته در این
کار موفقیتهائی
هم داشتند و یکسری
از این کارها
را هم کردند؛
مثلا میکروفیلمهائی
از درون زندان
تهیه کردند و
بیرون دادند.
اما به چه
بهائی این چیزها
را به دست
آوردند؟
مجبور میشدند
بدترین کارها
را بکنند تا
اعتماد
بازجوها را به
دست بیاورند و
با اینکارهایشان
روحیه عمومی
زندان را پائین
میکشیدند.
بهائی که
پرداختند بسیار
سنگینتر از آن
چیزی بود که به
دست آوردند. به
خاطر اینکه
مدرکی از درون
زندان بدهند بیرون
که بله اینجا
دارند شکنجه میکنند،
با این تاکتیکشان
کمر جنبش را
شکستند. فشاری
که روی بچههای
سرموضعی بود
نامحدود بود.
این فشار نامحدود
بود چون تعداد
سرموضعی
محدود بود و
جو عمومی تاکتیک
زدن این بود
که لاقل نماز
را بخوانیم و
حداقل وانمود
کنیم که دیگه
مسلمان شدیم.
در چنین وضعی،
وقتی کسی قبول
نمیکرد با این
جو حرکت کند و
میخواست
خلاف این جریان
شنا کند، در
واقع باید نیروی
عظیمی را به کار
میگرفت و زیر
انواع و اقسام
شکنجههای فیزیکی
و روحی قرار میگرفت
که بتواند به اندیشهاش
ادامه بدهد.
مواقعی بود که
برای شکستن سرموضعیها
آنها را یکسال
تا دو سال میانداختند
توی انفرادیهای
گوهردشت. و
بچهها سرموضع
میماندند.
واقعا از نظر
مقاومت بینظیر
بودند. برخی
از اینها
آنقدر جوان
بودند که از
مدرسه آنها را
گرفته بودند و
آورده بودند.
روحیهشان با
خیابان فرقی
نمیکرد و برایشان
مسئله این طور
بود که اینجا
حالا یک زندانی
سیاسیاند و
باید مسئولیت یک
زندانی سیاسی
را بپذیرند و
پایش بایستند.
واقعا بچهها
را یکسال، یکسالونیم
در گوهردشت
نگه میداشتند،
توی انفرادی،
بدون یک ورق
روزنامه،
بدون امکانات
فکری و غیره.
روی بچههای
سرموضعی اینطور
فشار میآمد.
ولی رژیم شکست
خورد. یعنی رژیم
توانست ریسمان
مقاومت را
نازک کند اما
نتوانست قطع
کند. قطع نشد.
نتوانستند
قطعش کنند و
واقعا امکان نداشت
که بتوانند
قطعش کنند چون
نماینده رادیکالیسم
انقلابی درون
جامعه بود که
وجود داشت، هر
چند در اقلیت
بود. برای همین
درون زندان نیز
استمرار خودش
را نشان میداد.
البته رژیم همیشه
سعی میکرد
وجود سرموضعیها
را با سکوت برگذار
کند و محو کند
و نگذارد که
در جامعه مطرح
شوند. برعکس،
وادادهها
را تو
بوق و کرنا میکرد
که بگوید این
است زندانی سیاسی.
جو اینطوری
بود. زمانی زیادتر
میشد ولی بخش
کامل و غالبی
را به دست نیاورد
و این رژیم
شکست خورد و
با همه سرکوبش
و انواع و
اقسام نتوانست
این جنبش را
بخواباند.
همان شکستی را
که در جامعه
خورد، در اینجا
نیز خورد. رژیم
نتوانست
جامعه را مطیع
کند حتا با
شکنجه و سرکوب.
هیچ ایدئولوژی
نمیتواند اینطور
خودش را غالب
کند. این درسی
است که باید
فاشیستها بگیرند
که هیچ وقت با
زور و خشونت
نمیتوانند پیروز
شوند.
ح – خودت
درجههای
مختلف مقاومت
و ضعف کسانی
را که توان
مقاومت تا به
آخر را
نداشتند را چطور
ارزیابی میکنی.
کلا، سرموضعیها
به اینها چطوری
نگاه میکردند؟
ندا – خب، باز
اینهم سطح و
سطوح مختلفی
داشت. بعضیها
بودند که خیلی
پیش میرفتند
برای اینکه چیزی
بشوند. بعضیها از
طبقات خیلی
مرفه بودند و
این مبارزه نه
خیلی برایشان
جا افتاده بود
و نه اینکه از
زندگی مادیشان
سرچشمه میگرفت
و نه اینکه خط
سیاسیشان این
بود که وارد
یک کارزار
قهرآمیز با
دشمن بشوند و
اعدام بدهند و
شکنجه بشوند و
غیره. یعنی خط
سیاسیشان این
چیزها را برنمیتابید.
این دو نوع تواب، یکدیگر
را تقویت میکردند.
عده زیادی از
توابهای
اتحادیه در
واقع یک همچون
چیزی بودند.
مخصوصا دستگیریهای
اول که عمدتا
از خط راست
سازمان بودند
و در ارتباط
با دشمن معتقد
بودند که در
هر حال ضدامپریالیست
است و از توی
دل انقلاب بیرون
آمده! بنابراین
خیلی قاطع نمیتوانستند
در قبالش مرزبندی
کنند. درضمن
پایه طبقاتیشان
هم دخیل بود یعنی
وقتی که وارد
مبارزه شدند
فکرش را هم نمیکردند
که روزی
بخواهند چنین
بهائی
بپردازند و به
خاطر مبارزه
از زندگی یا
جوانیشان و زیبائیشان
مایه بگذارند.
تصحیح میکنم،
منظورم این نیست
که هر کس از
خانواده مرفه
بود مقاومت
نکرد، اغلبشان
ایستادند. من
دارم میگویم
بعضی از کسانی
که تواب شدند
زندگی مادی
و خط سیاسی
شان این سطح
مقاومت را برنمیتابید. به این
دلیل تواب
شدند. خیلی
بد بودند. یعنی
در واقع اون
بچههای خط
راست اتحادیه
مواضع خیلی
پائینی
داشتند بطوریکه
وقتی ما دوره
دوم دستگیر شدیم
....
ح – چه
سالی بود؟
ندا – من در
سال ۶۲ دستگیر
شدم،.... سال ۶۱
بود که اتحادیه
ضربه اول را
خورد. در ضربه
اول بیشتر بخش
کارگری و بخش
راست اتحادیه
که مخالف
سربداران
بودند، دستگیر
شدند. خیلی
برخورد و مواضع
پائینی
داشتند. اکثرا
تواب شدند و
همکاری کردند
و روحیه خیلی
بدی داشتند.
تعدادی از ردههای
بالا که
اغلبشان از
رهبران خط
راست اتحادیه
بودند خوب
نبودند، اما
رهبرانی
مانند سورنا
درخشان داشتیم
که شنیدم زیر
شکنجه کشته
شد. وقتی ما
دستگیر شدیم، سرموضعیهای
زندان از ما
دوری میکردند.
فکر میکردند
که حتما ما هم
اینجوری باید
باشیم؛ بریده
باشیم و غیره.
ولی بعد از
مدت کوتاهی
متوجه شدند که
اصلا موضوع تفاوت
دو تا ایدئولوژی و دو تا
تفکر است و
مبارزه خطی
بوده و در
واقع آن خط، خط
راست اتحادیه
بود. بنابراین،
در مدت کوتاهی
اعتمادشان
جلب شد. در
واقع خیلی از
این بچه ها که
تواب شدند در
اوج پاسیویسم
و در شرایطی
که سعی میکردند
خود را حفظ
کنند، دستگیر
شده بودند. کسیکه
این طور دستگیر
شود، نمیتواند
مقاومت کند و
فشارهای
آنچنانی را
تحمل کند. اما
کسی که در میدان
مبارزه، در
حال حرکت و در
حال تلاش برای
تغییر جامعه و
در میدان جنگ
دستگیر میشود،
قدرت و امکان
مقاومتش بسیار
بیشتر است.
ح- در
شکلگیری یک
پدیده پیچیده،
تضادهای زیادی
دخیل است اما یکی
از آنها عمده
است که بقیه
را نیز جهت میدهد
و هدایت میکند.
فکر نمیکنی
از میان این
عوامل
گوناگون،
شکست انقلاب و
تثبیت ضدانقلاب
جمهوری اسلامی،
همان عامل
عمده و فعالکننده
روحیه باختگی
و گرایشات عقبمانده
در زندانیانی
بود که به
درجات
گوناگون تسلیم
شدند؟
ندا- البته که اینطور
است. مثل هر
بحران دیگر در
اینجا نیز
افراد، گرایشات پیشرو
و میانه و عقبماندهنشان
میدهند. و
همه یکدست
برخورد نمیکنند.
اما منظورم این
است که در
چارچوب این
عامل عمومی تعیینکننده،
هر دستهبندی
هم دلایل خاصی
برای عقبنشینی
داشت. مثلا
طرز تفکر و مشی
آنها قبل از
دستگیر شدن،
در مورد عدهای؛
از سوی عدهای
دیگر، نگاه کمعمق
و سادهای که
به انقلاب
کردن و فراز و
نشیبهای آن
داشتند. برای
همین تجزیه و
تحلیل مسئله پیچیده
است.
ح – شما
بعد از شورای
چهارم دستگیر
شدید یعنی
بعداز دورهای
که بازسازی
بعد از ضربه
سراسری را
شروع کرده بودیم
.
ندا – بله؛ ما
تازه از
کردستان
برگشته بودیم؛
آن شور مردم
کردستان خیلی
به آدم روحیه
میداد چون
مردم
کردستان، پیر
و جوانش هنوز
مسلح بودند ؛
هنوز مبارزه در
کردستان
ادامه داشت.
در سرزمینهای
آزاد کردستان
شورای چهارم
را برگذار کردیم.
برای دشمن خیلی
سخت بود که یک
عده پیدا شدهاند
که بعد از آن
ضربه وحشتناک
که به اتحادیه
زدهاند،
شبانه از کوهها گذشتهاند،
مسلحانه از خط
جمهوری اسلامی
گذشتهاند و
رفتهاند به
منطقه آزاد، و
دور هم جمع
شدهاند که
جمعبندی کنند
و دوباره شروع
کنند! تمام اینها
برای دشمن خیلی
سخت بود. برای
اینکه فکر میکرد دیگر
اتحادیه از بین
رفته، تمام
شده،
سربداران را
که قلع و قمع کرده؛
سران و رهبران
اتحادیه را
هم اعدام
کرده، بقیه هم
که پشت میلههای
زندانند. سوال
برایش پیش
آمده بود که چی
مانده از یک
تشکیلات که خیلی
هم بزرگ نبود
که الان به خودش
چنین جسارتی
را داده که میخواهد
دوباره سر
بلند کند. این
برای دشمن خیلی
سخت بود. هیچ
تشکیلاتی در
سال ۶۲ نبود
که با وجود
تحمل چنین
ضرباتی،
همچون جسارتی
را بکند که دوباره
افرادش را جمع
کند و برود در
کردستان شورایش
را بگذارد و
برگردد و
بخواهد در
نقاط دیگر هم
سازماندهی
کند. یعنی همه
تشکیلاتها به
شکلی یا منحل
شده بودند یا
رفته بودند بیرون؛
اینکه دوباره
بخواهند تو
جامعه یک حرکتی
انجام بدهند
اصلا نبود. این
بود که به شدیدترین
وجهی رژیم میخواست
اینهائی را که
ماندهاند
سرکوب کند.
برایش محرز
بود که اینها
از توی مبارزه
غربال شدهاند
و کسانی نیستند
که جا بزنند.
واقعیتش مثلا
من خودم جای
مهمی در تشکیلات
نداشتم و یک
عضو ساده تشکیلات
بودم و مرتبه
خاصی نداشتم
ولی دشمن میدید
که این را که
الان دستگیر
کردهاند روحیه
خوبی دارد؛ در
سرکوبها هم
پاسیو نشده؛
برخی رهبرایش
را هم در تلویزیون
دیده ولی پاسیو
نشده؛ اینور
را دیده آنور
را دیده ولی
هنوز میرود
کردستان و میخواهد
بیاید در نقاط
دیگر هم یک
کارهایی
انجام بدهد و
توی خیابان میگیرندش.
مسلما حکمش
اعدام است.
ح- تو را
با اسناد
سازمانی
گرفتند؟
ندا– خیر؛
با شناسنامه
جعلی گرفتند و
سندی نداشتم.
در زندان
شناسائی شدیم.
اما دنبالمان
بودند. من را
وقتی شلاق میزدند،
میگفتند تو
فلانی هستی و
اسم اصلی مرا
میدادند ولی
من انکار میکردم.
از همسرم هم
اسم و فامیل
نداشتند. یک
نفر را آوردند
که هویت مرا
تائید کرد؛ من
با چشمبند
بودم ولی
متوجه شدم که
دارد هویت مرا
میدهد ولی
فقط پاهایش
را دیدم؛ نمیتوانستم
حدس بزنم کیست.
بعد از این
رفتارشان تغییر
کرد و دیگر هیچوقت
از من سئوال
نکردند تو کی
هستی بلکه
اطلاعاتم را میخواستند
و برای این میبردند
زیر شکنجه.
ح –
بازجوها چی میگفتند؟
مثلا سر شورای
چهار؛ ادامه
راه؛ غیر از
شکنجه، چه کاری
از نظر ایدئولوژیک
میکردند؟
ندا – میگفتند
شما میخواهید
با آمریکا
همکاری کنید و
جمهوری اسلامی
را سرنگون کنید؛
شما ملحدهای
کثیف؛ شما که
روابط تان بیبندوبار
است و بیناموسی
میکنید و از
این حرفها. به طور
مشخص برای
شکستن زنان از
مسائل ناموسی
استفاده میکردند.
مثلا وقتی یک
زن را دستگیر
میکردند سعی
میکردند به
او تحمیل کنند
که تو به خاطر
اینکه دنبال
شوهر بودی
وارد مبارزه
شدی یا اینکه
وقتی وارد این
تشکیلات شدی
فاحشه شدی یا
اینکه میگفتند،
مردها فریبتان
دادند که
بتوانند از
شما استفاده
جنسی کنند. در
واقع هیچ ارزشی،
هویتی، شخصیتی
برای خودت
قائل نبودند
که تو یک
انسانی، فکر
داری و در اثر
تضادهای این
جامعه شورش
کردی و نمیخواهی
بپذیری که زیر
بار این چیزها
بروی. تمام
اینها را تبدیل
میکردند به
مسائل جنسی و
سعی میکردند
اینطوری آدم
را خوار کنند؛
زنی که به دلیل
فریب خوردن
وارد مبارزه
شده نه مثل یک
آدم آزاد که
زنجیرهایش
را پاره
کرده و وارد
مبارزه شده.
آنقدر این
حرفها را
تکرار میکردند
که بعضیها که
بچههای جوان
بودند
باورشان میشد.
برخی را میبردند
در حسینه اوین
که گریه میکردند
و به اصطلاح
اعتراف میکردند
که بله من
عاشق پسری
بودم و موقع
پخش اعلامیه
دست هم را میگرفتیم
و بعد احساس
گناه میکرد و
گریان میگفت
من آدم فاسدی
بودم. در واقع
این جنایتکاران
یک چیز طبیعی
و عواطف انسانی
دو تا جوان
مبارز و علاقهشان
بهم را تبدیل
به یک چیز کثیف
میکردند.
اون
آخوند کثیف که
همه جور
کثافتکاری
کرده، یک جوانی
را میآورد که
اینجوری جلوی
جمعیت اشک بریزد
و به اصطلاح
اعتراف کند که
چه گناهکاری
هستم که دست
اون پسره
را گرفتم یا توی
کوچه که میرفتیم بوسم
کرد، بوسش
کردم و غیره. این
جوانان را
وادار میکردند
که اینها را
بعنوان یک چیز
کثیف و زشت
باور کند و بیاید
آنجا گریه کند
که وای من چه
گناهی کردم.
سعی میکردند
اینها را چنان
مچاله کنند که
از آن چیزهای
طبیعی که
اتفاقا در
مورد این
جوانان مبارز
شکل زیبائی هم
داشت، ابراز
انزجار کنند.
در حالیکه در
حین مبارزه،
روابط عشق و
عاشقی و عاطفی
هم زیبا شده
بود و اتفاقا
در آن مقطع
چقدر بین
جوانان،
ارزشها در این
مورد تغییر
کرده بود؛ چقدر
ساده لباس میپوشیدند،
چقدر ساده رفت
و آمد میکردند،
و چقدر نگاههایشان،
چه زن به مرد
چه مرد به زن،
این بود که
فکر طرف چیست
و دارد با
زندگیش چه میکند
و چقدر در راه
مردم فعال
است، چقدر
ازخودگذشته
است یا چقدر
جمعگراست. اینها
برای عشق معیار
بزرگی شده
بود. متاسفانه
طلیعههای
کوتاهی در تاریخمون
بود و دوام نیاورد.
آره، بازجویان
میخواستند اینجور
به جوان، به یک
دختر جوان یا پسر
جوان، اینطور
تحمیل کنند که
تو به خاطر چیزهای
شهوانی اینکارها
رو میکردی.
به زنها در این
زمینه بیشتر
فشار میآوردند.
یک فشار دیگر
در همین ردیف
این بود که
بازجوها سعی میکردند
از قربانی خود
استفاده جنسی
ببرند و به
اشکال
گوناگونی
خودشان را
ارضا کنند و
در همان حال
که شکنجه میدادند،
با زندانی یک
جورهائی میلاسیدند.
وقتی من شکنجه
شده بودم،
پاهایم خیلی
باد کرده بود
و وقتی آدم
عرق میکند خیلی
زیاد آب از
بدن خارج میشود.
بعد از تمام
شدن شکنجه
آدم احتیاج
شدیدی به آب
دارد. اما اگر
در این حالت
آب بخوری، چون
کلیهها
منقبض شدهاند
و ماهیچهها
بستهاند، آب
خوردن کلیه
را درب
و داغان میکند.
وقتی من گفتم
آب میخوام،
بازجو آمد روی
پای من که مثل
دو بالش شده
بود ایستاد و
خودش را به من
مالید و در
گوشم با لحن
کشیده گفت،
آخه، دیالیزی
میشی! و این
برای من کمتر
از شکنجه نبود
که اینطوری
بدن کثیفش را
به من میمالد.
بله، این چیزها
بود. و به
دخترهای
جوان، دخترهای
دانشآموز پیشنهادهائی
میدادند. سطح
و سطوح مختلفی
داشت. مثلا
اگر دختر زیبائی
را پیدا میکردند
که کم سنوسال
است، دست از
سرش برنمیداشتند.
یعنی بیشتراز
بقیه زیر
شکنجه قرار میگرفت.
مثلا یکی در
بند ما بود که
بازجویش به او
میگفت میخواهم
با تو ازدواج
کنم و تو باید
توبه کنی که
من بتوانم با
تو ازدواج. از
او نمیپرسید
که تو میخواهی
یا نه بلکه میگفت
چون من میخواهم
با تو ازدواج
کنم بنابراین
باید توبه کنی.
هر روز این بیچاره
را میبردند و
میآوردند.
شکنجه بدنیاش
میکردند ولی
شکنجههای
روحیاش بیشتر
بود. هم شکنجه
میکردند، هم
سعی میکردند
وسوسهاش
کنند و هم اینکه
رفقایش را در
دید او خراب
کنند. همه اینها
یعنی اینکه
داشتند رویش
کار میکردند.
اما این دختر
با وجود آنکه
مچاله شده از
بازجوئی برمیگشت، یکی از
آن نمونهها
بود که تا آخر
نه گفت. حتی او
را بردند جلو
جوخه اعدام که
اعدامش کنند، باز
هم نه گفت.
خوشبختانه
اعدام نشد و
الان زنده
است. وقتی گفت
نه، روی نه
خود ایستاد،
تا آخرش هم ایستاد
و نتوانستند
او را بشکنند.
از بچههای
اقلیت بود. از
این نمونهها
خیلی داشتیم. یعنی
واقعا حماسههائی
که در زندان
آفریده شد،
همانطور که در
بیرون هم مردم
در مبارزه
حماسه میآفریدند.
ولی در زندان
فشارها بیانتها
بود. مقاومت
بچهها هم
واقعا عالی
بود.
ح – زندانیان
سر موضعی در
مقابل شکنجه
چطوری ایستادگی
میکردند،
چطوری تجزیه و
تحلیلش میکردند؟
ندا- یعنی
منظورت چیه؟
ح – یکبار
موقع صحبت گفتی
که درد شکنجه،
به ضد خودش
تبدیل میشود
و به عجز و
لابه نکردن
تبدیل میشود
به یک شکل
مقاومت. خیلی
حیرتانگیزه.
کمی هم در این
مورد حرف بزن؛
یعنی خودت
چطور بودی؟
ندا- من وقتی
دستگیر شدم
روحیهام خیلی
خوب بود چون
هم در جریان یک
مبارزه حاد
بودم و هم اینکه
در بیرون
زندان هنوز
مبارزه طبقاتی
به شدت جریان
داشت و تشکیلات
ما خط درستی
را در مبارزه
پیش گذاشته
بود. در زندان
هم، رفیقم،
همسرم، که
دفاع میکرد و
برخورد خیلی
عالی داشت در
کنارم بود. این
پشتگرمی بزرگی
بود. این
عوامل باعث شد
که برخوردم در
بازجوئی خوب
باشد. وقتی
داشتند من را
شکنجه میکردند
سعی میکردم جیغ
نزنم. بازجو یک
پتو انداخته
بود رویم و با
هیکل درشتش
نشسته بود روی
سرم، طوری که
هنگام شلاق
زدن بیش از اینکه
درد شلاق را
حس کنم، احساس
میکردم که همین
الان خفه میشوم. اینها دستشان
هست که آخرین
مقاومت آدمها
چقدره. فکر
میکردند من بیهوش
شدهام. برای
همین از رویم
بلند شد. شلاق
جوری است که
خود به خود
آدم جیغ میکشد
چون درد خیلی
شدیده ولی من
تصمیم گرفته
بودم جیغ
نکشم. در واقع
میخواستم لج
آنها را در بیاورم.
برای همین
موقع شلاق جیغ
نمیکشیدم. رو
تخت خوابیده
بودم، دو نفر
داشتند شلاق میزدند.
یکی به آن یکی
گفت، داره
مقاومت میکنه
و بعد به شلاق
زدنشان ادامه
دادند اما دیدند
من جیغ نمیکشم.
فکر کردند بیهوش
شدهام. رفتند
یک سطل بزرگ
آب سرد
آوردند، ریختند
روی من. من بیهوش
نبودم و همه
حرفهایشان را
میشنیدم. بعد
که آب را ریختند
رویم، تازه
سرحالتر شدم.
به شلاق زدن
ادامه دادند،
بعد منو از روی
تخت بلند
کردند آوردند
بیرون. من
واقعا عجز و
ناتوانی را در
وجود او میدیدم
تا در وجود
خودم. وقتی
داشت منو از
پلههای زیرزمین
شکنجهگاه میآورد
بالا، ناله میکرد.
من شکنجه شده
بودم ولی اون
سختتر خودش
را بالا
میکشید. با اینکه
پاهام دوتا
بالش شده بود
و خون میزد بیرون
و تمام راه
خونی بود،
احساس میکردم
که من اسیرم
ولی اون اسیر
منه و زندانی
منه! با تمام
وجود این را احساس
میکردم. وقتی
آدم مقاوم میماند
و روحیهاش
خوب است، اوضاع
برعکس میشود
و چرخش میکند.
فکر میکردم،
«اون حداکثر میتونه
منو بکشه ولی
هدفش اینه که
اسرار رو بکشه
بیرون و موفق
نمیشه؛ اون بره
خودشو بکشه.»
وقتی اینطور میشود
واقعا اوضاع
برعکس میشود
و به ضد خودش
تبدیل میشود.
وقتی فهمیدم
همسرم را زیر
شکنجه کشتهاند،
همین احساس را
داشتم. پیش
خودم مجسم میکردم
چقدر شکنجه
شده و چقدر آسیبهای
جسمی دیده چون
مطمئن بودم با
آنها همکاری
نخواهد کرد. میدانستم
که مثل یک بند
تسبیح است که
اگر ببرد از
بالا تا پائین
تشکیلات میریزد
چون خیلی
روابط را میدانست،
خیلی چیزها،
از آدمها، جای
اسلحهها،
اسناد داخلی،
و چه دارد میشود
و بازسازی و غیره.
او را تا دم
مرگ زدند که اینها
را از او
بکشند بیرون.
بعد از مرگ
او، نه اسلحهها
دست خورد، نه
مدارکی به دست
آنها و نه
رفقا آسیبی دیدند.
تشکیلات تکان
نخورد، فقط یک
موجود با ارزش
رهبری ما از بین
رفت، کشته شد
ولی هیچ چیز دیگر
تکان نخورد و
با مقاومت
خودش مثل مادری
که کشته میشود
و نمیخواهد
بچهاش آسیب
ببیند، اسرار
را حفظ کرد؛ به
تشکیلات اینطور
نگاه میکرد؛ یعنی
زائیده
خودمان بود و
ما باید اینطور
حفظش میکردیم
حتی اگر کشته
میشدیم. او اینطور
بود. این فکر
که خیلی رنج
برده و
درد کشیده من
را خیلی آزار
میداد. تا اینکه
کتاب پاولوف به
دستمان رسید.
دورهی منتظری
بود و یک چیزهائی
را شل کرده
بودند. در این
دوره چند تا
کتاب خوب آمد
در زندان. یکی
هم همین کتاب
بود. این کتاب
در فهمیدن
مکانیسم
شکنجه به ما خیلی
کمک کرد. اینکه
مکانیسم
شکنجه چطور
است. هر چه
اعتقاد یکی قویتر
باشد، و تمرکز
داشته باشد،
درد و شکنجه
کمتر رویش تاثیر
دارد. ولی کسی
که اعتقادش ضعیف
باشد، از هم
پاشیده است،
درد و شکنجه
رویش بیشتر
اثر دارد. دیالکتیکش
اینجوری است.
اینها با هم دیگر
بستگی دارند.
اینکه آدم
کدام وجه را
تقویت کند خیلی
تاثیر دارد در
مقاومت در
مقابل شکنجه.
این کتاب یکسری
توضیحات علمی
داده که درد چیزی
است که در مغز صورت
میگیرد و
عصبها درد را
منتقل میکنند
و مغز، امکان
آن را دارد که
درد را کنترل کند.
ح –
منظورت از
"تمرکز داشته
باشد" چیست؟
ندا – وقتی
آدم به راهش و
آرمانش
اعتقاد داشته
باشد، آنقدر
روی آن و پیشبرد
آن، حتا زیر
شکنجه،
متمرکز است که
برایش سازش
نکردن و مقاومت
کردن، ساده میشود.
مهم است که
زندانی
انقلابی به
زندان اینطور
نگاه کند که این
هم یک عرصه
مبارزه است که
وقتی پیش میآید،
باید آن را پیش
برد. وقتی
نگاهت به
مسئله اینطور
باشد، مسئله
عمدتا حل میشود.
رفقائی مانند
همسر من
موجودات
آسمانی یا
خارقالعاده
نبودند. او هم
در جریان
مبارزه طبقاتی
رشد کرده بود؛
یک انسان
معمولی بود.
هر انسانی میتواند
برای راهش و
آرمانش بجنگد
و وقتی هم
کارش به این
مرحله برسد
بخاطر این
اعتقاداتش
کشته هم بشود
و واقعا فکر
کند که یک
قطره از یک اقیانوس
کم شده و این
اقیانوس جاری
است و وجود
دارد و
راهش را میرود.
و آسمان هم
خراب نشده،
همه چیز هم
خراب نشده، فقط یک
فرد که آگاه
شده بود، تمام
شده. او هم اینجوری
به مسئله نگاه
میکرد نه اینکه
فکر کند یک
تافته جدا بافته
است. نه،
تافته جدا
بافته نبود.
ولی بعضی
وقتها بعضیها
تاثیرشان روی
جنبش عظیمتر
است، و بعضیها
کمتر. ولی
همانها که
تاثیرات عظیم
دارند خودشان
به مرگ خودشان
کم بها میدادند
و خیلی برایشان
مهم نبود که به
هر قیمتی زنده
بمانند و
تمرکز میدادند
که اسرار را
حفظ کنند تا
مبارزه تداوم
داشته باشد. این
از آگاهیشان و
از تعهدشان به
این راه ریشه
میگرفت.
ح – یعنی
وقتی یک
انقلابی کمونیست
افتاد زندان،
در آنجا وظیفه
خاصی دارد و
مبارزه طبقاتی
را باید در
آنجا پیش ببرد
و باید بداند
که چگونه. این
نکته مهم است
چون مثلا یک
عده عقبنشینی
خود را اینطوری
توجیه میکردند
که باید زنده
بمانیم و برویم
بیرون مبارزه
کنیم.
ندا- این خط
غلطی است.
اصلا سیاست
جمهوری اسلامی
این بود که
زمانی زندانی
را بفرستند بیرون
که از او چیزی
باقی نمانده
باشد که
بتواند در بیرون
مبارزه را
ادامه دهد.
خود زندان یک
عرصه مهم
مبارزه است و
اگر با این
فکر تعطیلش کنی
که بعدا میروی
بیرون و آنجا
ادامه میدهی،
مطمئن باش که
ادامه نخواهی
داد. همه بچههائی
که این فکر را
کردند و تاکتیک
زدند، در بیرون
هم بریدند. نمیشود
به زندان که یک
عرصه مهم
مبارزه است اینطور
نگاه کنیم ولی
در بیرون جور
دیگر. نگاهمان
به زندان باید
اینطور باشد
که این ادامه
مبارزه بیرون
در داخل زندان
است و در واقع
عرصه جدیدی
باز شده و حال
که تبدیل به یک
زندانی سیاسی
شدهای باید
برای تودهها
سمبل مقاومت
باشی. باید
بدانی که شکست
تو، در شکستن
روحیه مردم
تاثیر دارد و
این مسئولیتی
است که در این
عرصه اینطور
است. نمیدانم
اون مطلب برشت
را خواندهای یا
نه؛ در مورد
اون ستارهشناسه؛
گالیله را میگویم.
ما این کتاب
را در زندان
داشتیم و میخواندیم
و راجع به آن
بحث میکردیم.
بیشتر بحثهای
ما به دور
مسئله مقاومت
میچرخید و
خودمان را تقویت
میکردیم. فکر
میکردیم
الان افرادی
که به ملاقاتی
میآیند، حتا
پدر ومادرت،
چه پیامی از
تو به بیرون
خواهند برد و
در واقع شکست
و افت ما تاثیر
میگذاشت روی
آنهائی که در
زندان نیستند.
وقتی زندانی
هستی رژیم سعی
میکند تو را
وادار کند که
کوتاه بیائی
تا بیرون را
هم بشکند.
ح- در
مورد رفقائی
که با ضربه
سال ۶۴ زندان
افتادند هم کمی
بگو. آنها روی
شما چه تاثیری
گذاشتند؟
ندا- بچههای
۶۴ تعداد زیادیشان
خیلی خوب
بودند. مثلا
اعتصابات و
اعتراضات را
راه میانداختند؛
جو تئوریک
درون زندان
را بالا
بردند. اخبار
ریم (تشکیل
جنبش انقلابی
انترناسیونالیستی)
را به درون
آوردند و خبر
دادند که بچههای
بیرون دارند
کارها و
حرکتهائی
انجام میدهند.
اینها بما روحیه
میداد که بچهها
دست از مبارزه
نکشیدهاند و
دارند تلاش میکنند؛
یعنی ما داریم
از اینور
کارهائی میکنیم
و آنها هم از
آنور دارند
کارهائی میکنند.
این برایمان خیلی
باارزش بود.
در بند مردان
البته جو را بیشتر
تغییر دادند
چون مردان
تئوریکتر
بودند. خلاصه،
خیلی جو زندان
را تغییر
دادند. مباحث
سیاسی ایدئولوژیک راه
انداختند،
اعتصاب
غذاها؛
اعتراضات؛ در بالا
بردن سطح
مبارزات
زندان خیلی
تاثیر داشتند.
خیلی از آنها
روحیهشان
بالا بود؛
اعدامی بودند
ولی برایشان
مهم نبود که
بخواهند به خاطر
اینکه اعدام
نشوند کوتاه بیایند.
ح –
بحثهائی که
راه انداختند
چه بحثهائی
بود؟ بحثهای
تئوریک بود؟
ندا- بحثها
در مورد ریم،
جنبش بینالمللی
و اینکه
انترناسیونالیسم
پرولتری باید
تقویت بشود.
بحثهای
مائوتسه دون
در مورد جنگ خلق. همین
بحثها را دامن
میزدند. خبر
از بخش مردان
میآمد که
دارند روی
ساخت (خصلت
اقتصادی
اجتماعی
جامعه) کار میکنند
و در مورد این
مسئله و موضوع
راه انقلاب
دارند با
زندانیان
سازمانهای دیگر
بحث و مجادله
میکنند. با
رفیق داریوش
کائیدیپور،
از رهبری
رزمندگان، سر
این مسائل خیلی
بحث وجدل
داشتند که گاهی
نوشتههای
داخلیشان به دست
ما میرسید. خیلی
کم ولی، به دستمان
میرسید.
ح- کتاب
چطوری از بیرون
می آوردید برای
مطالعه؟
ندا- بچههائی
که میرفتند بیرون
به بهداری یا
مرخصی کوتاه
مدت داشتند،
کتاب میآوردند.
یک موقع که میرفتیم
بازجوئی،
مثلا وقتی یک
نفر دو نفر را
دستگیر کرده
بودند، میدیدیم
یک کوه کتاب
انداختهاند یک
گوشه که معلوم
بود از یک
خانه گرفتهاند. بچه ها یواش
یواش میرفتند
آنجا و یکی را
میچپاندند زیر
چادرشان و میآوردند.
ولی خب گشت
داخل زندان زیاد
بود؛ میریختند
و میگشتند.
برای همین ما
فورا کتابهای
خوب را ریزنویس
میکردیم و توی
بالش و جاهای
مختلف میگذاشتیم.
ولی وقتی میریختند
همه چیز رو
پاره میکردند؛
کارهای دستیمان
را؛ ریزنویسهایمان
را، دستنوشتههایمان
را میبردند.
ما دوباره
کار از نو و
روز از نو
شروع میکردیم.
ح- بیشتر
چه کتابهائی
داشتید؟ از
آثار کلاسیک آیا
مارکس و لنین
و مائو داشتید؟
ندا- از آثار
کلاسیک یکی
مبارزه طبقاتی
در فرانسه
(نوشته مارکس)
را داشتیم و
اون کتابهائی
که از طرف
زندان خریداری
شده بود. رمان
خیلی داشتیم.
ح- چه جور
رمان هائی؟
ندا- رمانهای
روسی بودند.
وقتی جریان
منتظری اینها
آمدند یکسری
رفرم هائی برای
مدت کوتاهی
دادند. آن
موقع صاحب یکسری
کتابها شدیم.
بچه هائی که
از گوهر دشت
آمدند در اوین،
هیچی نداشتیم.
کتابهای
طباطبائی بود
وسروش و امثال
این ها. کتاب
سروش در رد دیالکتیک
که یک کتاب
فلسفی است که
اولش نوشته به
مارکسیستها
بخاطر
مقاومتشون در
زندان های شاه
احترام می
گذارد و بعد
روی ایده آلیسم
می کوبد.
ح- شما
نقدش میکردید؟
ندا- آره ما میخواندیم.
پر از نقلقول
از لنین و
مارکس بود.
نقلقولها را یادداشت
میکردیم و
فکر میکردیم
که رهبرهای ما
چه گفتند. چون
خیلی از بچهها کتابهای
مارکس و لنین
و مائو را
نخوانده
بودند؛ وقتی
افتادند
زندان جوان
بودند. مثلا
بعضیها
آموزششان این
بود که نقلقول
رهبران کمونیست
را کنار هم
بگذارند و
راجع بهش فکر
کنند ولی خیلی
سخت بود که کسی
بخواهد اینطوری
آموزش مارکسیسم
ببیند.
ح-
بازجوهائی که
میخواستند
شمارا
بشکنند، غیر
از شکنجه،
کتاب هم معرفی
میکردند؟
مثلا میگفتند
بیا برو کتاب
سروش یا
طباطبائی را
بخوان؟
ندا- نه اینکارو
نمیکردند. شاید
با جوانها میکردند.
کار اینها شمشیر
و شلاق بود. یعنی
اینطور نبود
که مثلا در حسینیه
آخوندی بیاد دیالکتیک
را رد کند؛ خیلی
بیسواد
بودند. اگر
بچهها در فضای
برابر قرار میگرفتند،
طرف نمیتوانست
جواب بدهد. یکی از
اینها به اسم
عادل یا عادلزاده
را میآوردند
که بحث کند.
تئوریکهایشان
دو سه نفر
بودند که خیلی
هم بیسواد
بودند.
ح- نفهمیدید
بازجوهایتان
بعدها چه
شدند؟
ندا- نه ما
نفهمیدیم.
احسان بازجوی
ما بود که بهش
سربازجو میگفتند.
سربازجو بود و
در ضمن خودش
بازجوی اتحادیه
هم بود. چون
تئوریک بود
سربازجوی خط ۳
بود یعنی بند ۶
که بچه های ما
و پیکار،
رزمندگان، در
واقع سازمانهای
سرنگونیطلب
بودند. تودهایها
و اکثریتیها
تو یک کاتگوری
جداگانه
بودند. مجاهدین
بازجوی
جداگانه
داشتند. بچههای
چریکها هم ۲
تا بخش بودند
ولی تو یک
واحد بودند.
احسان فرد
تئوریکشان
بود که برای
بچههای
سازمانهای
سرنگونیطلب
گذاشته بودند.
فردی بود که
در خارج از
کشور بود و
مثل این که عضو
انجمنهای
اسلامی در آمریکا
بود. یعنی بچههای
زندان میگفتند
که احسان اینطور
است. توابهای
اتحادیه که
مدام میرفتند
توی اطاق
بازجو (مثل وحید
سریعالقلم،
مینو حیدری، و
بهنام ایثاری
که قبلا در
اهواز بود). اینها
خبرها را به
توابهای دور و
برشان میدادند
و آنها هم به
بچههای دیگر
میگفتند و
خبر پخش میشد.
این توابها میگفتند،
نمیدانید
برادر احسان
چقدر باسواده
و چیز حالیشه
و آمریکا
بوده! برای
پوشاندن خیانتشان
میآمدند به
ما میگفتند این
یک بازجوی ایدئولوژیک
و تئوریکه و به
جای شلاق زدن
با آدم کار سیاسی
میکنه چون باسواده
و با ما کار سیاسی
کرده و ما را
قانع کرده! در
حالیکه واقعیت
این است که
شلاق را خورده
و از قبل بریده
بودند و بعد یاد
گرفته بودند
از این حرفها
در مورد بازجوی
تئوریک بزنند.
خلاصه به نظر
میآید که از
انجمن اسلامیهای
خارج کشور
بودند که یا
باید وزیر و وکیل
میشدند یا
کارهای بالای
اوین را
به دستشان می
دادند.
ح- مثلا
با شما که نبریده
بودید، اصلا
وقتشان را تلف
نمیکردند؟
ندا- نه
اینطوری نشد.
من را مدت
طولانی
انداختند در
انفرادی. در
انفرادی
کنترلم میکردند
و داشتند
پروندهام را
کامل میکردند
برای دادگاه.
میخواستند
ببیند که روحیهام
در زندان چه
جور است.
افراد مختلفی
رو میانداختند
در سلولم و
بعد پشت در،
گوش میایستادند
که ببیند من
با این چطور
رفتار میکنم.
هر جوانی را میآوردند
در بند من یا میرفت
رو اعتصاب غذا
یا رشد سیاسی
میکرد. یک
نفر تواب از
کردستان آورده
بودند. به خیال
خودشان یک زن
تئوریکی از
کردستان
آورده بودند میخواستند
یک ارزیابی از
من بدهد. من هم
با او سر
مسئله
کردستان شروع
به بحث کردم و از
مواضعم دفاع سیاسی
و ایدئولوژیک
میکردم. چون
زندگی به خودی
خود برایم
واقعا ارزشی
نداشت. خیلی
به زندگی خودم
فکر نمیکردم.
از خودم تعریف
نمیکنم، میخواهم
آن حالت را
توضیح دهم. نمیدانم
الان چه جوری
بگویم ولی آن
موقع یک همچو
روحیهای
داشتم که کشته
شدن برایم مهم
نبود.همه رفقایم
را کشته
بودند، میدانستم
که همسرم را
هم اعدام میکنند.
احساس میکردم
برای چی
بخواهم زندگی
کنم، با چه قیمتی
بخواهم زنده
بمانم، زندگی
من چه ارزشی
دارد. برای همین
دفاع ایدئولوژیک
میکردم و بحث
سیاسی میکردم،
ورزش میکردم،
کاردستی میکردم،
یعنی میخواستم
خودم را خوب
نگه دارم و
نگذارم شرایط
زندان مرا پائین
بکشد. اینها
پشت در، گوش میایستادند.
یک دفعه هم دو
تا اقلیتی
آوردند. جا کم
داشتند مجبور
بودند من را
با یک عده بیندازند
یک جا. چون
زندان پر بود
و نمیتوانستند
من را در یک
زندان انفرادی
نگه دارند. در
ضمن آنجا،
سلولی بود که
افراد زیر
بازجوئی را هم
میآوردند. یکبار
مثلا دوتا
دختر دانشآموز
را آوردند که
از بچههای تیزهوش
مدرسه بودند.
اسمشان یادم نیست.
آنها را در
حال زدن اعلامیه
به دیوارهای
مدرسه دستگیر
کرده بودند؛ خیلی
بچههای ماهی
بودند؛ خیلی چیزها
را من یادشان
دادم، خیلی چیزها
را هم آنها به
من یاد دادند.
شعرهای زیبا
بلد بودند. از
کتابهای دبیرستانشان
شعرهائی بلد
بودند. منهم
سعی میکردم
شعر حفظ کنم.
آن دوره خیلی
شعر حفظ کردم.
منهم چیزهائی
را که بلد
بودم به آنها یاد
میدادم؛
مثلا بحثهای سیاسی،
اوضاع جامعه،
در مورد
مائوتسه دون خیلی
بحث میکردیم.
این بچهها
به مائو خیلی
احترام میگذاشتند،
خیلی حساس
بودند. بعد
آنها را بردند
و یک زن حامله
را آوردند که
اقلیتی بود. ۸-۷
ماهش بود. رفت
بچهاش را در
بهداری اوین
بدنیا آورد و
بعد دوباره با
بچهاش آمد در
سلول من. اسم
بچهاش را
گذاشت امید. این
بچه در سلول
واقعا امیدی
بود برای ما.
با هم او را میشستیم،
باهاش بازی میکردیم،
من از مامانش
مراقبت میکردم
که به موقع
قرصهای ویتامینش
را بخورد، به
موقع شیرش را بخورد.
سعی میکردیم
غذای بیشتری
به او بدهیم
چون شیر میداد.
خلاصه دو سه
ماهی با این
نوزاد تفریح
کردیم. بعد از
اینکه از
زندان آمدم بیرون،
امید جوان و
مامانش را دیدم.
مادرش به او
گفته بود که
ما در یک سلول
بودیم. الان یکی
از جوانان این
جامعه است.
حتما داره یک
کارهائی میکنه.
تو اوین به دنیا
آمد.
ح- گفتی
آنهائی که در
زندان مقاومت
کرده بودند، بیرون
هم ادامه
دادند. آنهائی
که نکرده
بودند، بیرون
هم بریدند. آیا
همه آنهائی که
مقاوم
ماندند، در بیرون
ادامه دادند و
در بیرون هم
نبریدند؟
ندا- نه. وقتی
ما آمدیم بیرون،
جو بیرون،
نسبت به موقعی
که دستگیر شده
بودیم، خیلی
افت کرده بود .
انتظار نداشتیم
وقتی میآئیم
بیرون، آن
آرمانها و
ارزشهائی که به
خاطرش مقاومت
کردیم، اینقدر
بیارزش شده باشد.
مثلا،
مقاومتهای ما
را به عنوان
لجبازی و حتا
برخی اوقات
بعنوان بچهبازی
و اینکه اینکارها
دیگه چیه!
نگاه میکردند.
موقعی که آزاد
میشدیم فکر میکردیم
به عنوان یک
زندانی سیاسی
با استقبال
مردم روبرو
خواهیم شد. دیدیم
که خیر اینطور
نیست. و تازه
برخیها محکوم
هم میکنند که
اینکارها چه
بود! خب نشان میداد
که رژیم در
پائین کشیدن
روحیه و افق
مردم موفق شده
است. با
فشارهای
اقتصادی و جنگ
طولانی و غیره.
یعنی واقعا به
مرگ گرفتند تا
مردم به تب
راضی شدند.
وقتی ما بیرون
آمدیم اینطور
بود. یعنی
انگار ما یک
کاست بودیم که
خودمونو حفظ
کردهایم؛
مثل اینکه از
دنیای دیگری
وارد این
جامعه شدهایم
. یک چیز جدید
اتفاق افتاده
بود؛ خیلی بد
بود، خیلی سخت
بود. مثلا، من
احساس میکردم،
چقدر ارزش زن
افت کرده؛ من
نمیتوانم
تنهائی به خیابان
برم؛ منی که
تنهائی از ۱۷/۱۸
سالگی رفته
بودم آمریکا و
دور دنیا و ۲۰
سالم آمده
بودم ایران که
به انقلاب بپیوندم؛
منی که
تنها زندگی میکردم؛
چه چیزهائی در
سر من و نسل من
بود؛ و الان یک
زن ۳۲/۳۳ ساله
ای بودم که
تنها نمیتوانستم
مسافرت بروم؛
چون بیوه بودم
مردهای عوضی ۶۰
ساله به من
نظر داشتند و
فکر میکردند
که این یک زمین
بی مالک است
که میتوانند
تویش قدم
بگذارند. اینطور
به من نگاه می
کردند....
ح- یعنی
شکست انقلاب،
جامعه را به
انحطاط کشاند
و این بیشتر
از هر
جا سر مسئله
زنان بیرون می
زد؟
ندا- دقیقا
همینجور بود.
خیلی سخت بود
که آدم بتواند
خودش را در آن
وضعیت حفظ کند؛
بگوید که من
هنوز هستم؛ من
میخواهم
بمانم. حتا
پدر و مادرت
هم اینطور به
تو نگاه میکردند
که بیچاره شدی
چون شوهرت
اعدام شده و
حالا نمیدانیم
چکار کنیم.
خلاصه از این
نوع برخوردهای
ضعیف. البته
در همان حال
افتخار هم میکردند
که فرزندشان
مقاومت کرده
ولی دلسوزیهای
پدر و مادرانهاشان
این شکلهای
بد را هم میگرفت.
ح- حالت اینکه
بچهمان رفت،
بیخود رفت،
وجوانیش را گذاشت
برای چیزی که
بقیه مردم به
آن پشت کردند.
در حالیکه ما
آنطور که مائو
در شعر معروفش
میگوید به این
نگاه میکنیم:
مائو در ستایش
یک زن مبارز
(فکر کنم همسر
اولش که به دست
دشمن کشته شد)
میگوید تو در
زمستان شکوفه
زدی. نمیگوید
تو چقدر احمق
بودی که در
زمستان شکوفه
زدی! میگوید،
خبر بهار را
دادی. خب کمی در
مورد خانواده
زندانیان سیاسی
بگو،
مبارزاتشان و
غیره.
ندا- واقعا
من فکر میکنم
خانوادهها،
منجمله خانواده
خودم، در کنار
ما سختی
کشیدند و رنج
بردند از این
جمهوری اسلامی.
پدرم و مادرم
من ۸ سال تمام
از شهرستان،
در سرمای شدید
زمستان و در
گرمای
تابستان میآمدند
به ملاقاتم؛
هر دو هفته یکبار
برای اینکه یکربع
من را از پشت شیشه
ببینند؛ فقط
ببینند من
زنده هستم و
به من پول و
لباس برسانند
و دوباره ۱۶
ساعت با ماشین
برگردند به
شهرمان تا دو
هفته بعد
دوباره برگردند.
۸ سال تمام
پدرم و مادرم
اینطور رنج
بردند بخصوص
آنکه در حدود ۳
سالش من زیر
اعدام بودم.
هر بار با
دلهره شدید میآمدند
و هر لحظه میاندیشند
که الان خبر
مرگ مرا بهشان
میدهند. ۳
سالش را اینجوری
آمدند و
رفتند. در
واقع تنها بچهها
نبودند که زیر
شکنجه بودند.
هر چند این وظیفه
به آنها تحمیل
شده بود اما
برایشان جا
افتاده بود و یک
انتخاب بود.
ح- قبل از
۶۷ اوضاع
زندان چطور
بود؟
ندا- زندان داشت
خیلی خوب میشد
و ارتقا پیدا
میکرد. کیفیت
زندان خیلی
بالا رفته
بود. منافع
جمع خیلی برای
بچههای مطرح
شده بود.
مسائل فردی و
منافع و مالکیتهای
فردی و رقابتهای
فردی و اینجور
مسائل خیلی کمرنگتر
شده بود. حالت
کمونی پیدا
کرده بودیم.
بچه ها به
کسان دیگر بیشتر
فکر میکردند؛
به بچههائی
که تحت فشار
بودند و
ملاقات
نداشتند. چیزهائی
که از بیرون
زندان برای
کسانی که
ملاقات
داشتند میآمد
به طور جمعی
تقسیم میشد.
پولهایمان را
روی هم میگذاشتیم
و از فروشگاه
برای عموم خرید
میکردیم.
بحثهای جمعیتر
صورت میگرفت؛
بحثهای مسائل
ایدئولوژیک و
سیاسی بیشتر
مطرح میشد.
تبدیل به یک
دانشگاه
انقلابی شده
بود. و رژیم هم
ارزیابی داشت
که زندان دچار
تغییر و
تحولات زیادی
دارد میشود.
ح - آنهائی
که قبلا کوتاه
آمده بودند
دوباره محکم
شدند؟
ندا- خب دورههائی
بود بچههائی
که افتهائی
داشتند
محکمتر شدند.
آنهائی که ضعف
نشان داده
بودند کمتر و
کمتر میشدند.
از نظر کیفی خیلی
رشد کرده بودیم.
بچههائی که
وقتی وارد
زندان شدند کم
سن و سال
بودند حالا دیگر
بزرگ و ۲۲ ساله شده
بودند و انرژی
آنها به همه
شور و شوق میداد.
مثلا سودابه
که در زندان
نقاشی میکرد
مگر چند سالش
بود که وارد
زندان شد؟ و
در عینحال که
در نقاشیهایش
داشت تاریخ را
ثبت میکرد،
خودش هم ساخته
میشد. طیف وسیعی
از جوانان که
موقع دانشآموزی
دستگیر شده
بودند، در این
مبارزه رو در
رو با دشمن
ساخته و آبدیده
شده بودند.
حتا حاضر
نبودند
"اعلام
انزجار" از
فعالیتهای
سابقشان بدهند
و آزاد شوند.
در حالیکه کافی
بود اینکار را
بکنند و آزاد
شوند و اصلا خیلیهایشان
حکم نداشتند.
رژیم دید که اینها
دیگر آن بچههای
سابق نیستند،
جنگ هم تمام
شده و نمیتوانستند
به بهانه جنگ
جنبشهای
مردم را سرکوب
کنند و اگر با
این بحران و
تضادهائی که
در جامعه است
این جوانان با این
روحیه و انرژی
و آبدیده آزاد
شوند، تبدیل
به رهبران
مردم میشوند.
کشتار ۶۷ را
سالها در سر میپروراندند.
و میخواستند
این مسئله را
حل کنند. چون میدانستند
اگر این
جوانان بروند
در داخل جامعه
رهبران مردم میشوند.
جسته و گریخته
هم میگفتند
که میخواهند
کشتار کنند.
بچههای جوان
را که میبردند
بازجوئی، به بعضی شان
میگفتند
توبه کنید و
بروید بیرون
چون اینجا
قرار است ۲۰ هزار
نفر را بکشیم.
اما ما باور
نمیکردیم و میگفتیم قصدشان
روحیهشکنی
است.
سال ۶۷ یک هفته
قبل از شروع
کشتار،
ارتباط ما را
با دنیای بیرون
از طریق حذف
روزنامهها و
تلویزیون و
رادیو و
ملاقاتیها و
بهداری کاملا
قطع کردند.
حتا ارتباط
بند به بند ما
را هم قطع
کردند که حتا
خبر اعدامها
به گوش ما
نرسد. یک شب در
مردادماه
آمدند و اسامی
صد و چند
نفر از
بچههای
مجاهدین را
خواندند که
همان شب بردند
و اعدامشان
کردند. اعدام با دار
بود که خونشان
جاری نشود. یک
پارکینگ ماشینهای
کارکنان
زندان در
محوطه اوین
بود که سوله
مانند بود و
سقف ایرانیت
داشت. طنابها
را از میلههائی
که رویش ایرانیت
بود رد کرده
بودند. و بچهها
را آنجا دار
زدند. وقتی این
بچه ها را میبرند
روی صندلی که
اعدامشان
کنند، همه دستهای
همدیگر را
محکم میگیرند
و وقتی که میافتند
همه در همان
حال میافتند.
این را خودمان
شنیدیم که یکی از
بازجوها و
پاسدارها که
داشتند با هم
صحبت میکردند،
به هم میگفتند.
اتاقشان جفت
بند ما بود و
داشتند حرف میزدند.
یکی داشت به آن یکی
میگفت: «این
کثافتها هم
زندگیشان
باعث درد سر
ماست و هم
مرگشان؛ دیدی
چطور دستهایشان
را به هم حلقه
کرده بودند و
مجبور شدیم
دستهایشان
بشکنیم که جدایشان
کنیم.» از این
حرفها ما
متوجه شدیم که
این بچهها
موقع اعدام
دستشان را به هم
قفل گرفته
بودند و وقتی
از دار میافتند،
دستهایشان به هم
قفل شده باقی
مانده بود و اینها
برای حمل جسدها
مجبور شده
بودند دست
اجساد را
بشکنند.
ح - : آیا
در بخش زنان،
فقط بچه های
مجاهدین را
اعدام کردند؟
ندا- خیر. یک نفر
از مرکزیت حزب
توده بود به نام
پروین که
تهرانی بود.
چندین بار
بردند و
آوردندش اما
حاضر نشد
همکاری کند و
محکم ایستاد.
ح- چرا از
چپیها اعدام
نکردند؟
ندا- چون گفتند
که چپیها
ملحدند و زن
ملحد حکمش
اعدام نیست
بلکه حکمش این
است که آنقدر
شلاق بخورد تا
بشکند و به
اسلام بگرود و
بعدش هم آزادش
کنیم. این نقشه
را در رابطه
با ما پیش
بردند. چند
نفر از ما را
که حکم ابد
داشتیم از بقیه
جدا کردند و
منتقل کردند
به سلولهای
انفرادی. ما
سه نفر را
شلاق نزدند
چون اعدام ما
برایشان محرز
بود. و برنامهشان
برای دیگران این
بود که آنهائی
را که زیر
شلاق مقاومت میکنند
اعدام کنند.
اما شلاقزدنهایشان
روبرو شد با یک
مقاومت عمومی.
فکر نمیکردند
که بچههائی که شلاق میخورند
اینطور
مقاومت کنند.
فکر میکردند
تکوتوک
مقاومت
خواهند کرد که
اعدامشان میکنند
و بقیه هم میشکنند.
و فکر میکردند
یک پروژه
کوتاهمدت
است و بدین
شکل سر و ته
مسئله زندانیان
سیاسی چپ را
هم میآورند و
تمام میشود.
اما با مقاومت
عالی بچه ها
مواجه شدند. یک
نفر از بچهها
خودکشی کرد.
بچههائی که
شلاق خورده
بودند با وجود
آنکه یک پایشان
در بهداری بود
و در هر
وعده نماز یک
دور شلاق میخوردند، کماکان
مقاومت میکردند
و روحیه بالا
داشتند. اما
یکدفعه
پروژه را وسط
کار متوقف
کردند. خیلی
کشته بودند و
فشارهای
خانوادهها و
فشارهای خارج
کشور داشت روی رژیم
سنگینی میکرد. به هر
حال به دلایلی پروژه
را نیمهکاره
ول کردند و
بچهها را
برگرداندند
به سلولها و
ما سه نفر را
هم برگرداندند
به سلولها. در
واقع نقشه عوض
شد. ما سه نفر بعدها آزاد
شدیم. من سه
سال بعد آزاد شدم.
ح - در بخش
مردان چطور
بود؟
ندا- چپیها و
مجاهدین با هم
اعدام شدند.
در دادگاههای
یکدقیقه ای.
بعضیها حتا
سوال و جواب یکدقیقهای
هم نداشتند.
مانند بهرام
قدک. بچههای
زیر حکم و ابدی
دیگر سوال و
جواب یکدقیقهای
نداشتند. صاف
بردنشان به
اعدام. بچههای
رزمندگان و پیکار
و تقریبا تمام
ابدیهای سال ۶۵ همه
اعدام شدند.
زنان عدهای
از آنها در
بند ما بودند
و شوهرانشان زیر
حکم بودند که
خبر میآوردند
که ابد گرفتهاند.
اینها را
اعدام کردند.
من هنوز در
بند انفرادی
بودم. پشت دیوار
اوین صدای
آنها را میشنیدیم.
قبل از اعدام
آنها را دور
اوین میچرخاندند
و سرشان فریاد
میزدند مرگ
بر منافق و
اعدام میکردند.
صدای تیر نمیآمد.
همه را دار
زدند. اگر تیرباران
میکردند نمیدانستند
با روان شدن
خون اینها چه
کنند. دار زدن
بیدردسرترین
و کمسروصداترین
بود. بعد
جسدها را میانداختند
در کانتینرهای
گوشت و راهی
خاوران میکردند
و در گورهای
دستهجمعی
دفن میکردند.
بیشتر اعدامیهای
۶۷
را در آنجا و
در گورهای
دستهجمعی
دفن کردند. یک
گوشه از
خاوران است که
محوطه خیلی
بزرگی است.
چند کانال
کردند و بچهها
را آنجا دفن
کردند.
ح - آیا
بچههای
مجاهدین را
آنجا دفن
کردند؟
ندا- بچه های
مجاهدین را نمیدانم
اما بچههای
چپ را عمدتا
آنجا دفن
کردند. آن
گوشه خاوران تمامش
گلباران میشود.
کسی نمیداند
که محل دفن
بچهاش یا عزیزش
کجاست. به اندازه
یک میدان
فوتبال
گلباران است.
زمین وسیعی
است که
خانوادهها
شاخههای گل
را بر زمین میکارند.
خلاصه، بعد از
اینکه طرحشان
بر سر تواب
کردن با شکست
روبرو شد بچهها
را
برگرداندند
به سلولها. گفتند
که بیائید یک ابراز انزجار
کوچک بنویسید و بروید بیرون.
میگفتند
لازم نیست
مصاحبه ویدئوئی
و تلویزیونی
بکنید. یعنی
به نوعی عقبنشینی
کرده بودند.
بعد هم گفتند
انزجار هم نمیخواهد
بدهید، بنویسید
که گروهتان را
محکوم کنید و
آزاد شوید. یک
تعداد اینکار
را کردند. یعنی
بچههائی
بودند که زیر
شکنجه مقاومت
کرده بودند
اما میگفتند که
اوضاع خیلی
خطرناک است و
این چیز مهمی
نیست و در
جامعه تبلوری
ندارد و نمیتوانند
از آن استفاده
کنند. و این
کشمکش با
زندانیان
ادامه داشت تا
سال ۷۰. سال ۷۰
آمدند گفتند
فقط بیائید
تعهد بدهید که
دیگر فعالیت سیاسی
نخواهید کرد.
بقیه بچهها
را اینطوری
تحت لوای اینکه
مرخصی
درازمدت
بهتان میدهیم
آزاد کردند.
به بعضیها که
زورشان میرسید
میگفتند که
باید بیائید
هر دو هفته یکبار
امضا دهید. به
آنهائی که
انزجار از
گروهشان داده
و آزاد شده
بودند میگفتند
که باید بیائید
هر دو یک هفته یکبار
خودتان را به
دادستانی
معرفی کنید.
از ما این را
هم نخواستند. یعنی
هر یک قدم که
عقب بنشینی
آنها هم یک
قدم جلو میآیند.
ح – بعد
از ۶۷ چند نفر
مانده بودند؟
ندا- حدود سی
چهل نفر از
صدوخوردهای
نفر مانده بودیم.
یعنی در بند
سرموضعیها.
بقیه اعدام
شده بودند.
ح - تو در
سمینار زندانیان
سیاسی در کلن
شرکت کرده بودی.
با وجود آنکه
در سال ۶۷ از
بند زنان، صد
و چند نفر از
مجاهدین و یک
نفر تودهای
را اعدام
کردند، چرا در
این سمینار از
آنها نامی
برده نشد؟
ندا- این یک
برخورد سکتاریستی
و غیرواقعبینانه
است. تحریف
تاریخ است. و این
کارها در میان
مردم تفرقه میاندازد.
خانوادههای
اینها می
پرسند چرا اسمی
از بچه من نیست.
اینها جزو
توده مردم
بودند. علیرغم
هر ایدئولوژی
که داشتند و
رهبری آنها چه
شدند ولی این
جنایتی بود که
جمهوری اسلامی
علیه خلق
مرتکب شده است
و باید این
واقعه و یاد
آنها را زنده
نگاه داشت. اینها
پایههای ساده و
جوان مجاهدین
بودند. افراد
بسیار پاک و
صادق. خیلیهایشان
در ۱۲ سالگی
دستگیر شده
بودند که حالا
شده بودند ۲۰ ساله.
عشقشان به
مردم و پاکی و
ایستادگیشان
درسهای زیادی
برای من داشت.
اینها خودشان
در مورد سیاستهای
مجاهدین خیلی
مسئله پیدا
کرده بودند و زیر
سوال کشیده
بودند. هر
چند اتاقهایشان
ار چپها جدا
بود و در
جلسات خودشان
این مسائل را
بحث میکردند
ولی بحثهایشان
به بیرون درز
میکرد. برخی
ایدئولوژی
مجاهدین را
نقد کرده و
گرایش به چپ پیدا
کردند. اینها هم ۶۷
اعدام شدند.
در این سمینار
متاسفانه چنین
برخوردی
کردند. عمدتا
اسم از زندانیان
فدائی بردند.
حتا از
سربداران و
کومله و پیکار
و رزمندگان و
حزب دموکرات و
غیره نام
نبردند. البته
در سالن
عکسها، عکس
همه بود اما
در خود سمینار
خیر.
ح - گفتنی
زیاد است. اما
متاسفانه باید
اینجا تمام کنیم.
اگر نکات دیگری
بنظرت می آید
که می خواهی
جوانان
بدانند، لطفا
بگو.
ندا- دوست دارم
گفتن خاطرات
زندان صرفا
تعریف خاطره
نباشد هر چند
که در خاطرات، تجارب زیادی
نهفته است. میخواهم ببینند
که یک نسلی در
مبارزه بود.
نسل جدید باید به
مبارزات آن
نسل در زندان، به عنوان
یک بخش و یک
فصل مهم از
تاریخ
مبارزات مردم
نگاه کند و یادش
بگیرد و کمیها
و کاستیهایش
را جمعبندی
کند و خودش را
از این سطح هم
بالاتر
بکشاند.
همانجور که ما
در رابطه با
نسلهای قبلی خودمان
کردیم. این
نسل هم باید
نقادانه به آن
تاریخ نگاه
کنند،
دستاوردهایش
را حفظ کند و به
اشتباهاتش اشراف
پیدا کند و
تکرارش نکند.
ح- با یاد
آنها که دیگر
در میان ما نیستند
اما اثرات
جانفشانیهایشان
جاودانه است.■
شعری از
کتاب سرود و
ترانه –
انتشارات
سنبله
سینه
سرخان اوین
سینه
سرخان اوین را
خنجر کین
آختند
سربداران
بهین را سر به
دار افراختند
زان همه
شوریدگان
جاودان در شهر
یاد
بی
کسانه هر کسی
را گورگاهی
ساختند
آه، ای
آذرمه آذرمگین
با ما بگو
شعلههای
سرخ آذر را چه
سان بگداختند
با کدام
افسون مرگ
ارواح
سرگردان شب
بر همآوازان
راه بامدادان
تاختند
وان
لبان زخم چاک
آن سان سرود
سبز را
در کدامین
گرگ و میش خون
چکان
بنواختند
هان بگو
ای واپسین
آوای میدانهای
تیر
کازمون
را آرشان، پیکان
جان انداختند
مام میهن
ماتمآفزا
خون به دامن میگریست
پس
سرودی در امید
واپسین
پرداختند
سینه
بگشادند و رخ
در خون خویش
افروختند
این چنین
پرچم به آئین
سوی صبح
افراشتند
منبع: سایت
اتحادیه
کمونیستهای
ایران
(سربداران)،
حقیقت
http://www.sarbedaran.org/hagh/hagh24/hagh24-jenayeate%20bozorg%20va%20hamaseh%20moghavemat.htm