همه چیز
از تئوری "جنبش
رنگین كمان"
شروع شد. جریان
سبز با حضور
شمار گسترده ای
از مردم به
راه افتاده
بود و افراد و
جریان هایی از
اپوزیسیون رژیم
كه در برابر
ابن حركت
احساس ضعف می
كردند و عملا
خود را ناتوان
تر و كوچكتر
از آن می دیدند
كه پرچم مستقلی
را بلند كنند
و توده های به
پا خاسته را
به سوی آن فرا
بخوانند، كوشیدند
به هر طریق با
آن جریان
همراه شوند. "رنگین
كمان" یعنی اینكه
ما را هم در صف
خود قبول كنید.
ما هم هستیم.
اما معنی تئوریك
جنبش رنگین
كمان این بود
كه "سبز" جزیی از
طیف رنگارنگ
جنبش توده های
مردم است. این یعنی
هم صف قلمداد
كردن نیروهای
طبقاتی
گوناگون (نیروهایی
كه بخشا دارای
تضادهای آشتی
ناپذیر با یكدیگرند)
درون یك طیف
بزرگ.
تا پیش
از بروز خیزشی
كه جرقه اش را
جدال
انتخاباتی میان
دو صف از
دشمنان مردم
زد، خیلی از نیروهای
چپ و یا فعال
در جنبش كارگری
تصویر به ظاهر
روشنی از صحنه
مبارزه طبقاتی
داشتند.
اختلافی اگر میانشان
وجود داشت، در
این بود كه
مثلا فلان
شعار یا بهمان
تاكتیك در جریان
یك تظاهرات و
تحصن صحیح است
یا اشتباه.
فلان فرم تشكیلاتی
با مبارزات
كارگری یا
اجتماعی
موجود خوانایی
دارد یا خیر.
فلان قشر را می
توان جزیی از
طبقه كارگر به
حساب آورد یا
نه، و
امثالهم. خیلی
از نیروهای این
جنبش معمولا
رغبتی به بحث
و جدل های مهم
تئوریك از خود
نشان نمی دادند.
تاثیر این
مباحث را بر
پراتیك
مبارزه طبقاتی،
از زاویه ترسیم
دورنما و تامین
جهت گیری و
تدقیق
استراتژی و
تاكتیك های صحیح،
درك نمی
كردند. و جایی
كه زبان به
بحث تئوریك می
گشودند
معمولا در
چارچوبی تجریدی
و ظاهرا بی
ارتباط با گام
های پیش پا
بود.*
ولی
با به هم ریختن
اوضاع جامعه و
بروز خیزش میلیونی
مردم، یكمرتبه
سر در گمی فكری
در صفوف
فعالان چپ و
كارگری به دو
صورت به راه
افتاد: انفعال،
كنار نشستن و
انتظار از یك
طرف یا دنبالهروی
آشكار و خجالتی
از موج تودهای
و نیروهای
مسلط بر آن از
طرف دیگر. در این
نوشته، ما از
گرایش انفعال
و انتظار درمیگذریم
و مشخصا به
گرایش دنباله
روانه ای كه میتوانیم
نامش را
اكونومیسم سیاسی
بگذاریم میپردازیم.
علت
اینكه نوشته
حاضر خطاب به
هیئت تحریریه "بسوی
انقلاب"
نوشته شده اینست
كه این نشریه
طی دو ماه و نیمه
اخیر، نمونه
بارزی از گرایش
بالا را عرضه
كرده است.
هنوز برای ما
مشخص نیست كه "بسوی
انقلاب"، نشریه
یك طیف است یا
ارگان نیرویی
كه از یك
اتحاد سیاسی و
ایدئولوژیك
حزبی پیروی میكند.
اما این كاملا
مشخص است كه سیاست
و روح حاكم بر
مقالات این
نشریه، نشان
از گرایش
دنبالهروی
از سیر
خودبخودی و اكونومیسم
سیاسی دارد.
"بسوی
انقلابی"ها از این
جا حركت میكنند
كه به ناگزیر
باید جریان
سبز را به رسمیت
شناخت ولی با
گرایشها و
اقدامات
انحصارطلبانه
این جریان
درون جنبش
مردم مبارزه
انتقادی كرد.
شاید آنان، در
ذهن خود دارند
تاكتیكی را به
كار میبرند
برای تاثیرگذاری
بر آن بخش از
مردم كه خیزش
اعتراضی خود
را به غلط با
جریان سبز و
رهبران
مرتجعش معنی میكنند.
اما این ذهنیت
یا این نیت،
نتیجهای جز
تطهیر جناحی
از رژیم نزد
تودهها
ندارد. به خصوص
كه بسیاری از
این توده جوان،
دارای شناخت
تاریخی از ماهیت
و تجربه مستقیم
از
عملكرد سیساله
این جناح و
شخصیتهایش نیستند.
در چنین
چارچوبی، حتی "منتقدانه"ترین
پیامها خطاب
به رهبران "جنبش
سبز"، از سوی
كسانی كه خود
را نماینده چپ
انقلابی یا
پرولتاریای
آگاه میدانند،
تبدیل میشود
به ابزاری برای
رنگ و لعاب
زدن به ماهیت
ضدمردمی این
رهبران و
پوشاندن تضاد
آشتیناپذیری
كه با منافع
دور و نزدیك
تودههای
ستمدیده
دارند. در نظر
بگیرید كه "بسوی
انقلاب" و "
ندا" در مورد
همینها از
عبارت "دوستان
’جنبش
سبز‘" (۱) یا
"عزیزان" (۲)
استفاده میكنند،
یا از این میگویند
كه:
"همین
’خود
محوری‘ و
انحصار طلبی
رهبران ’جنبش
سبز‘
همراه با تاریخچه
ی رفتارهای دیكتاتوری
شان در زمان
بهره بری از نیروی
سركوبگر
حكومتی بود كه
ما را بر آن
داشت تا حساب
خود را از ایشان
جدا كرده و به ’جنبش
رنگین كمان‘ بپیوندیم." (۳) (تاكید
از ما)
معنی
جملات بالا هیچ
نیست جز این
كه نویسندگان "بسوی
انقلاب"
حداقل تا مدتی
با جریان سبز
همراه بوده،
در جریان كار
سیاسی مستقیم
با مردم، خود
را جزیی از آن
معرفی میكردهاند.
نمیخواهیم
با پیشداوری و
ذهنیگری به
نقد نظر و
عملكرد "بسوی
انقلابی"ها
بپردازیم؛ ولی
از نوشتههایشان
چنین برمیآید
كه بر سر
شعارها یا
خواستهایی
كه مستقیما به
تقلب
انتخاباتی و "رای
مردم" مربوط میشود،
به درجاتی با
مردمی كه در
انتخابات ریاست
جمهوری شركت
كردند و "رای"شان
دزدیده شد، احساس
همراهی و
همدردی میكنند.
این برداشت ما
از جمله زیر
است:
"بنابراین
اعلام می داریم
كه ’جنبش
رنگین كمان‘ به هیچ
عنوان ’جنبش
سبز‘،
خواسته های
محدود درون
حكومتی و
رهبرانشان را محور
فعالیت های
خود نمی داند
و تنها تا
زمانی ایشان
را تحمل می
كند كه در عمل،
و در خیابان و
تجمع های
اعتراضی، با
مردم پیش
روند." (۴)
(تاكید از ما)
معنایش
اینست كه نویسندگان
"بسوی انقلاب"
با كل ماجرای رای
دادن و سپس
تلاش برای
ابطال
انتخابات و رای
گیری مجدد در
این كارزار
ارتجاعی و
عوامفریبانه،
مشكلی ندارند.
بلكه دعوایشان
با رهبران جریان
سبز فقط بر سر
محوری كردن اینگونه
شعارهاست. به
نظر می آید كه "بسوی
انقلاب"، آن
حكم داهیانه
ماركس در مورد
جوهر
انتخابات در
تمامی نظام های
طبقاتی
استثمارگر را
به فراموشی
سپرده است كه
در این فرایند:
"ستمدیدگان
فرصت مییابند
كه گروهی از
ستمگران بر
خود، را برای
چند سال برگزینند."
به همین روشنی!
این حقیقتی
است كه كمونیستها
چه قبل از
برگزاری
انتخابات، چه
بعد از آن (با
تقلب یا بدون
تقلب ـ با
كودتا یا بدون
كودتا) باید
به تودههای
ستمدیده بگویند.
اما ظاهرا برای
"بسوی انقلاب"،
نفس رای دادن
از سوی میلیونها
نفر از مردم و
سپس نفس دفاع
آنان از "رای"
خود (بدون
توجه به مضمون
و چارچوب و
اهداف كل این
فرایند) اهمیت
دارد و بس.
از كنار
این مساله نباید
به سادگی عبور
كنیم. چرا كه "بسوی
انقلاب" در
شمار جریانهای
چپ بود كه به
تحریم
انتخابات ریاست
جمهوری
پرداخت. پرسش
اینجاست كه چه
عاملی باعث
شده اینك نسبت
به شعارها یا
خواسته هایی
كه در مضمون و
ماهیت خود،
ادامه همان فریب
انتخاباتی
است برخوردی
جانبدارانه
اتخاذ كند؟
مطلب از این
قرار است كه
تا وقتی شمار
عظیمی از مردم
به پای صندوقهای
رای نرفته
بودند، "بسوی
انقلاب"
كارزار
انتخابات ریاست
جمهوری اسلامی
را به مثابه یك
طرح و ترفند
ارتجاعی
افشاء میكرد.
ولی وقتی در
عمل اثبات شد
كه "انتخاب" میلیونها
نفر شركت در
انتخابات است،
"بسوی انقلاب"
به این انتخاب
مردم (فارغ از
مفهوم ارتجاعی
و تاثیرات
مخرب سیاسی و
روحیاش بر
ذهن تودهها)
گردن گذاشت. این
گردن گذاشتن،
بازتاب دركی
نادرست از
مقوله دمكراسی
و مسائل مربوط
به قدرت سیاسی
است. این درك،
نهایتا همه چیز
را به سطح
آگاهی مقطعی
تودهها و تصمیمهایی
كه بر این
مبنا میگیرند
واگذار میكند.
این در حالی
است كه این
سطح از آگاهی،
اساسا یك آگاهی
خودانگیخته
است و كاملا
تحت تاثیر و یا
تسلط نگرش و سیاست
بخشهای حاكم
و فرادست
جامعه قرار
دارد. مهم این
نیست كه بخشی
از این مردم یا
به فرض محال
همه آنان،
تصور میكردند
كه با شركت در
انتخابات ریاست
جمهوری دارند
به نظام نه میگویند؛
یا به خیال
خود دارند از
تضاد و شكاف
در بین هیئت
حاكمه به سود
خود استفاده میكنند
و فضای تنفس
به دست میآورند.
مهم اینست كه
شركت در بازی
عوامفریبانه
انتخابات، به
واقع بازتاب سطح
سازش، یا سطح
توهم، و یا
حساب و كتاب
كردن بخشی از
اهالی در قبال
قدرت سیاسی
موجود بوده و
هست. این كه
بعد از اعلام
نتایج، بسیاری
از مردم با
خشم و عصبانیت
بسیار از تحقیری
كه شده بودند
و فریبی كه
خورده بودند
به خیابان ها
آمدند و در این
فرایند خونین
مبارزاتی، به
حصارهای سازش
و توهم ضربه
خورد، به هیچ
وجه به معنی
دستیابی تودهها
به یك جمعبندی
عمیق و پایدار
و ارتقاء سطح
آگاهی خودانگیخته
آنان به آگاهی
طبقاتی ـ
انقلابی نیست.
درست همین
واقعیت است كه
وظیفه
آگاهگرانه نیروهای
پیشرو انقلابی
و مشخصا كمونیستها
را تعریف میكند
و در مقابل سیر
خودبخودی
امور، نگرش و
عمل لنینی "حركت
خلاف جریان" و "منحرف
كردن جنبش
خودانگیخته"
را میطلبد.
در مقابل جریان
یا موج سبز نیز،
وظیفه و
راهكار كمونیستی
هیچ چیز نیست
مگر:
ـ
خلاف جریان
رفتن از طریق
افشای ماهیت و
اهداف ضد مردمی
و بورژوا
كمپرادوری
رهبران آن،
ـ
تشریح علل و
چارچوب
تضادها و درگیریهای
درون صفوف
دشمنان طبقه
كارگر و تودههای
ستمدیده،
ـ
مشخص كردن
صفبندی مخدوش
شده میان
دوستان و
دشمنان مردم،
ـ
و مهمتر از
همه، جلو
گذاشتن
دورنمای كمونیسم
جهانی، طرح
جامعه نوین و
متفاوت سوسیالیستی، مضمون
مناسبات پیشرو
و انقلابی به
مثابه
آلترناتیو
نظم موجود، و
ترسیم خطوط
اولیه
استراتژی و
تاكتیك های
تحقق چنان
جامعه ای.
اما
نویسندگان "بسوی
انقلاب" راهی
كاملا متفاوت
را پیشنهاد می
كنند:
ــ
صحه گذاشتن و
توجیه تئوریك
تراشیدن برای "هم
صف" شدن بخشی
از دشمنان
مردم با توده
های معترض
ــ
برخورد
انتقادی اما
دوستانه با
رهبران جریان
سبز طوری كه
به جنبش عمومی
لطمه ای وارد
نیاید و به
اصطلاح به نفع
كودتاگران
تمام نشود
ــ
تقویت وزنه
تشكل ها و
نهادهای مردمی
در دل یك "جنبش
فراگیر رنگین
كمانی" و تغییر
تدریجی تناسب
قوای سیاسی علیه
جناح حاكم و
به نفع حاكمیت
مردمی.
به قول
خودشان: "ما
باید نهادهای مردمی،
از قبیل
«انجمن های
محلی»، «انجمن
های صنفی»،
«احزاب سیاسی»
و نهادهای دمکراتیک
حمایت از حقوق
کودکان،
برابری زنان،
و مذاهب و
اقوام و … را
بنا کرده و با تشکل
دهی و سازمان یافتگی
خود و کل
جامعه در این
نهادها،
قدرت سیاسی
مردم را فزونی
داده و «قدرت سیاسی
و اجتماعی» را
به منشاء آن، یعنی مردم، برگردانیم." (۵) (تاكید از
ما)
بهتر
است برای تشریح
درك نویسندگان
"بسوی انقلاب"،
از همین نقل
قول به اصطلاح
موجه شروع كنیم.
این یك درك
آشكارا تدریجی
و مهمتر از آن،
رفرمیستی از
تحول سیاسی در
جامعه ای است
كه تحت یك دیكتاتوری
خشن طبقاتی
قرار دارد.
جمهوری اسلامی
طی بیش از ۳۰
سال حیات خود،
نقش مركزی نیروی
مسلح ضد مردمی
و قهر ارتجاعی
را در حفظ
نظام كهنه را
آشكارا به نمایش
گذاشته است.
شكل گیری همه
نهادهایی كه
در نقل قول
بالا ردیف شده،
حتی احزاب سیاسی،
بدون توجه به
خط رهبری
كننده و جهت
دهنده (و
منحرف كننده)
مسیر خودروی
جنبش توده ای،
و در فقدان یك
استراتژی
انقلابی و
ابزار ضروری
برای اعمال
قهر طبقاتی ـ
انقلابی، نمی تواند
یك تحول ریشه
ای اجتماعی و
سیاسی را به
بار بیاورد.
نویسندگان "بسوی
انقلاب" با
مخدوش كردن صف
دوستان و
دشمنان مردم،
در واقع دوری
خود از خط
رهبری كننده و
جهت دهنده (و
منحرف كننده)
مورد نیاز را
اعلام كرده
اند. آنان با
مسكوت گذاشتن
مساله قهر و
نقش مركزی قوای
مسلح در نظام
طبقاتی، نزدیكی
خود به برداشت
های رفرمیستی
و سوسیال
دمكراتیك از
نحوه تغییرات
اجتماعی و سیاسی
را به نمایش
گذاشته اند.
به نظر ما به هیچ
وجه اتفاقی
نبود كه طی این
دوره سه ماهه،
"بسوی انقلاب"
هیچ توجهی به
مبارزه در
كردستان (كه
خارج از
چارچوب تعریف
شده توسط جریان
سبز قرار
داشت) نكرد. و
چشم بسته از
كنار ۲۸ مرداد
كه سالگرد اولین
تهاجم گسترده
نظامی جمهوری
اسلامی به
كردستان در
سال ۱۳۵۸ بود،
گذشت. شاید نویسندگان
"بسوی انقلاب"
در ضمیر ناخود
آگاهشان، نمی
خواستند
گذشته جنایتكارانه
كل حاكمیت
اسلامی (و نقش برجسته
همین رهبران
سبز در
استقرار و تحكیم
این نظام ضدمردمی)
را زنده كنند.
شاید نمی
خواستند به
موضوع قهر
عادلانه و
انقلابی كه همیشه
در بررسی تاریخ
مبارزات
انقلابی در
كردستان به میان
می آید، نزدیك
شوند.
یك مشكل
پایه ای دیگر
نزد "بسوی
انقلاب"، هدفی
است كه نه فقط
برای مردم به
طور عام، بلكه
برای خود به
مثابه یك نیروی
آگاه سیاسی كه
قاعدتا باید
دامنه دیدی
گستردهتر و
دورنمایی همهجانبهتر
داشته باشد،
ترسیم كردهاند.
نوشتهاند كه:
"هدف مردم
«دمکراسی» است. یعنی
نظام سیاسی ایکه
به ایشان قدرت
تعیین
سرنوشتشان را بدهد
و آزادی
های فردی شان
را تضمین کند." (۶)
در این
زمینه، تنها
رسالتی كه "بسوی
انقلاب" به
دوش خود می بیند،
مزین كردن
واژه دمكراسی
به "دمكراسی
مشاركتی" است.
اما جوهر
دمكراسی
مشاركتی مورد
نظر آنان،
همان چیزی است
كه در بالا
نوشته اند: نظام
سیاسی ای كه
به مردم قدرت
تعیین
سرنوشتشان را
بدهد و آزادی
های فردی شان
را تضمین كند.
این چیزی جز
دمكراسی صوری
مستقر در
جوامع سرمایه
داری پیشرفته
در "دوره های
عادی" حاكمیت
بورژوایی نیست.
سیستم
انتخاباتی در
این جوامع،
شعار "یك
شهروند، یك رای"،
و مجموعه قوانین
مدنی و شهروندی
مستقر، هم
ادعای بهره
مند كردن مردم
از قدرت تعیین
سرنوشتشان را
دارد و هم تضمین
آزادی های فردی
آنان. تصور ما
از بحث هایی
كه در گذشته
از برخی نویسندگان
"بسوی انقلاب"
و "ندا" شنیده
می شد این بود
كه مخالف
دمكراسی های
مبتنی بر
پروسه
انتخابات
پارلمانی
هستند؛ و در
مقابل، به شكل
های شورایی
باور دارند.
ولی یك چرخش و
تكان بزرگ سیاسی
در جامعه ایران،
محدودیت دید "بسوی
انقلابی"ها
از مقوله قدرت
تعیین سرنوشت
برای مردم را
برملا كرد.
"بسوی
انقلاب" در
تقدیس موج
خودانگیخته و
در تلاش برای
جا انداختن
تئوری "جنبش
رنگین كمانی" تا
آنجا پیش رفت
كه به چاپ
نظرات زیر
پرداخت:
"اپوزیسیون
بیرونی رژیم –
طیف متنوع
کمونیستها،
سوسیالیستها،
سوسیال-دمکراتها،
مجاهدین خلق،
بخشی از ملی –
مذهبیها،
سلطنتطلبان
و فعالین سیاسی
مستقل همچون
بنیصدر که
زمانی فرزند سیاسی
خمینی محسوب میشد
- در آرزوی
انقلابی تمام
عیار برای به
زیر کشیدن رژیم
و ایجاد نظامی
دمکراتیک با
خواستهای
عدالتخواهانه
و برابریطلبانه
است." (۷)
قضاوت
در مورد تحلیل
بالا را به
خوانندگان
واگذار میكنیم.
مختارید كه آن
را خوشخیالانه
بدانید یا
عوامفریبانه.
اغراقآمیز
بدانید یا تخیلی. به طور
كلی مجموعه
مقالات این
دوره "بسوی
انقلاب"
بازتاب
دنبالهروی
از خطوط و گرایشهای
مرتجع و
بورژوایی
مسلط بر جریان
سبز و همراهی
و دوستی آنان
با موج سبز
بود و نشان میداد
كه با سر به
دنبال تودههایی
راه افتادهاند
كه خود با سر
به دنبال فریب
انتخاباتی
روان شدند. نویسندگان
"بسوی انقلاب"
كاری به خط و
نگرش مسلط بر
حركت تودهها
در رای دادن و
سپس دنبال "رای
خود" گشتن،
ندارند. درست
همانطور كه
كاری به ماهیت
طبقاتی
دمكراسی
ندارند. این
روزها همه
صحبتشان از
دمكراسی به
مثابه هدف
مردم، و ضدیت
مردم با دیكتاتوری
است. برای
مثال چنین میگویند:
" اکثریت
قریب به اتفاق
ایرانیان،
متحدانه، در
حال مبارزه با دیکتاتوری
و کودتاچیان
هستند." (۸)
این نهایت
ظاهربینی است!
در پشت این
كلمات، اهداف
و دورنماها و
خواستههای
گوناگون
طبقاتی در بطن
خیزش عمومی
مردم مخدوش
شده است. از نویسندگان
"بسوی انقلاب"
میپرسیم: آیا
منافع واقعی این
اكثریت مردم
با سرنگونی دیكتاتوری
طبقاتی حاكم
گره خورده است،
یا فقط با
كنار زدن
كودتاچیان و دیكتاتوری
یك جناح از
حاكمیت؟ آیا
ضدیت با
دیكتاتوری،
در برگیرنده
ضدیت با كل
مناسبات
ستمگرانه و
استثماری
اقتصادی و سیاسی
و اجتماعی و
فرهنگی هم هست
یا خیر؟
این حرف
ها در مورد
دمكراسی
فراطبقاتی (و
در واقع خودفریبی
و عوامفریبی
در مورد
دمكراسی
بورژوایی) از
زبان كسانی بیرون
می آید كه با
قاطعیت علیه
تئوری و پراتیك
جمهوری
دمكراتیك خلق،
جمهوری
دمكراتیك نوین،
و امثالهم در
تاریخ جنبش بین
المللی كمونیستی
موضع گیری می
كنند و اینها
را بورژوایی و
رویزیونیستی
و خلاف منافع
طبقه كارگر
معرفی می
كنند! این
حرف ها را
كسانی می زنند
كه به خط و
برنامه كمونیستی
برای ایجاد
اتحاد انقلابی
(و نهایتا ایجاد
یك دولت
انقلابی نوین)
و رهبری آن بر
اساس معیارهای
روشن و برنامه
های كوتاه مدت
و درازمدت، به
مثابه ابزار
گذار به سوسیالیسم
و دورنمای
كمونیسم جهانی،
باور ندارند.
جای تعجبی نیست.
توهم در مورد
دمكراسی "غیر
طبقاتی" و
توهم آفریدن
در مورد حركت
و خواست
خودانگیخته "مردم"
به این دمكراسی،
بیانگر یك تفكر
مصالحه جو و
رفرمیستی
بورژوایی است.
این تفكر باید
هم نسبت به
دمكراسی
انقلابی توده
ها تحت رهبری
كمونیستی
ابراز نفرت
كند. لحن
دوستانه "بسوی
انقلاب" در
قبال رهبران
جریان سبز كه
در واقع بخشی
از دشمنان
شناخته شده و
دیرینه توده
های مردم و نیروهای
كمونیست و انقلابی
هستند از یك
طرف، و لحن
پرخاشگر و
آنتاگونیستی "بسوی
انقلابی"ها
در قبال گرایش
ها و احزاب چپ
انقلابی ضدرژیم
از طرف دیگر،
دو روی یك سكهاند.
احساس میكنیم
كه اتحادهای
انقلابی و فرایند
یكپارچه
دمكراسی نوین
ـ سوسیالیسم
نفی شد تا راه
برای ائتلاف و
همراهی با هر
كس و ناكسی
تحت عنوان "رنگین
كمان" هموار
شود.
البته "بسوی
انقلاب"
كماكان از
واژه ها و
عبارات و
استدلال های
چپ برای تبلیغ
سیاست خود
استفاده می
كند. "بسوی
انقلاب"
كماكان از "انحصار
طلبی" و "سازشكاری"
این یا آن
چهره سبز به
خشم می آید و
به این "دوستان/
عزیزان" خرده
می گیرد. ولی این
برخوردهای "انتقادی"
تماما بر متن یك
سیاست رفرمیستی،
یك رفتار
دنباله روانه
و اكونومیستی
سیاسی، و یك
تئوری بورژوایی
یعنی دمكراسی
مشاركتی
فراطبقاتی
قرار دارد. این
نكته هم به
اندازه كافی
افشاگر است كه
وقتی نویسندگان
"بسوی انقلاب"از
دمكراسی و دیكتاتوری
می گویند، كاری
به جنبه طبقاتی
این مقولات
ندارند. اما
وقتی كه می
خواهند نیروهای
پیشاهنگ آگاه
و تشكل های تعیین
كننده و ضروری
برای رهبری
انقلاب
اجتماعی را نفی
كنند و بكوبند،
به بحث هایشان
رنگ طبقاتی می
زنند! در همین
چارچوب هنوز
در "بسوی
انقلاب" با
جملاتی نظیر این
روبرو می شویم
كه: "انقلاب
سوسیالیستی
امر طبقاتی
کارگران است نه
احزاب و فرقه ها." (۹)
در هر
صورت، نكات
انتقادی كه در
این مقاله بر
آن انگشت
گذاشتیم، ختم
كلام نیست. ما
معتقدیم كه
بحران سیاسی
حاكم بر جامعه
و خیزش پر شور
توده های مردم،
همه نیروهای سیاسی
و اجتماعی
مخالف جمهوری
اسلامی را به
صحنه آزمونی
بزرگ كشانده
است. گرایشها
و جهتگیریها
با سرعتی خیرهكننده
شكل میگیرند.
تئوریهای به
ظاهر مجرد با
سرعتی باورنكردنی،
نتایج عملی
خود را آشكار
میكنند. در این
شرایط، صحنه
مبارزه طبقاتی
پر میشود از
استدلال ها و
توجیههای سیاسی
و ایدئولوژیك
در اثبات راسترویها
و دنباله رویها،
و نیز چپنماییهای
انفعالی و
سترون. "بسوی
انقلاب" به
راستروی درغلتیده
است؛ گروهی دیگر
ممكنست با "وجدانی
راحت" راه
انفعال را در
پیش گرفته
باشند. خط
كمونیستی ـ انقلابی
در جریان
مبارزه با همین
نوع گرایشها
و جهتگیریهاست
كه صیقل زدهتر
و مدونتر میشود.
تهیه و ارائه
این مقاله
كوتاه، فقط
گام كوچكی در
این راستا
بوده است.
در
فاصله نگارش و
ویرایش این
نوشته، با چند
مقاله جدید از
طرف "بسوی انقلابی"ها
روبرو شدهایم
كه نشانههایی
از تامل (و شاید
تلاش برای تصحیح
زیادرویهای
راستروانه)
را در خود
دارد. فكر میكنیم
كه این بیشتر
نشانه كاهش هیجان،
و نتیجه فروكش
موج بلند اولیه
خیزش باشد. به یك
معنی، آن اهرم
فشار قدرتمندی
كه "بسوی
انقلاب" را به
دنبالهروی
وادار میكرد یا
به رشد گرایش
اكونومیستی سیاسی
این جریان یاری
میرساند، كماثر
شده است. این
احتمال هم
وجود دارد كه
عكسالعملهای
انتقادی نسبت
به مواضع "بسوی
انقلاب" از
درون و بیرون
خودشان، به
تامل و بازنگری
آنچه گذشت پا
داده باشد. یك
چیز روشن است.
اگر این "تغییر
مسیر" بر پایه یك
جمعبندی ماتریالیستی
و دیالكتیكی
از انحراف
دنبالهروانه
و راستروانه
صورت نگیرد، و
صرفا یك عكسالعمل
تجربهگرایانه
و احساسی باشد،
در ادامه راه
باید انتظار
چرخشها و
تزلزلهای سیاسی
بیشتر و شاید
زیانبارتر
را داشته باشیم.
* در
چنین فضایی،
بحث و جدلهایی
از چند جانب
بر سر سیاست و
پراتیك
اكونومیستی،
رفرمیستی و
تسلیمطلبی
در پوشش دفاع
از منافع و
مبارزه طبقه
كارگر جریان
داشت. فراموش
نكردهایم كه
وقتی "جمعی از
فعالین كارگری"
به انتشار یادداشتها
از مطالعه "چه
باید كرد" اثر
لنین پرداخت،
افرادی از این
سو و آن سو به
اظهار نظر در
مورد كلیت یا
اجزایی از این
بحث پرداختند.
در همین
چارچوب، با این
انتقاد مشخص
روبرو شدیم كه
چرا به جای
عطف توجه به
جنبش كارگری،
كوشیدهایم
با تاكید بر
نقلقولی از
لنین، اذهان
كارگران و
فعالین جنبش
را به سوی "جنبش
عمومی تودههای
مردم"
برگردانیم و
آنان را از
مساله اصلی
دور كنیم؟ به یاد
میآوریم كه
در یكی از این
نقدها، اشكال
كار ما را
الگوبرداری
از "چه باید
كرد" در زمینه
ای معرفی می
كردند كه
مربوط به
دوران گذشته
است. یعنی به
موقعیت مشخصی
كه حزب بلشویك
و جامعه روسیه
در اوایل قرن
بیستم داشت.
منظورشان این
بود كه شرایط
عینی و موقعیت
فعالین جنبش
چپ و كارگری
در ایران
امروز، ربطی
به وضعیتی كه
لنین در آن
صحبت از توجه
به "جنبش عمومی
مردم" كرد،
ندارد.
۱)
مقاله "از
تابستان تا
تابستان" به
قلم م. مینایی
۲)
همانجا.
۳)
مقاله "پیشروی
جنبش رنگین
كمان و تاكتیك
های قدیمی
حكومتی"
۴)
همانجا.
۶)
همانجا.
۷)
مقاله "آینده
محمود" به قلم
م. مینایی
۸)
مقاله "۸
مرداد،
نمونه زنده
جنبش رنگین
كمان"
۹)
مقاله "درس های
خرداد"
جمعی
از فعالین
کارگری (jafk)
۱۵
شهریور ۸۸
jafk.blogfa.com