پویان
انصاری
گُمنام
گذشت آن شبهای
آرام
چون اقیانوسی
بیموج
به حرکت
در آمدند
طغیان موجها،
در پی آزادی
آرام آرام
فراموش شد،
شبهای تاریک
زیرا
که شکست،
آن انبوه سیاه
ترس
وحشتی
سُترگ
گرفت وجود کفتار
پیر ِخونآشام
را
و سیل
خروشان را
باور کرد
به جنگ
نظاماش
آمدند
جوانان،
برای سرنگونی
اژدهای
پیر، در حال
افتادن از تخت
میآزد
دست به هر
حربه و نیرنگ
کاسه صبر،
سر آمد
هرچه
بود، بهانهای
بود
برای
ابراز وجود
شکست آن
سکوت مرگبار
تکرار
شد، ۱۸ تیر
آن
حماسه جاودان
رو در رو با جنایتکاران
ِ روزگار
که میآشامیدند
سه ده
خون ملتی
بیگناه
در نبرد
با دژخیمان خونخوار
و پاسداران
جهل و نکبت
مبارزهای
بیامان در
گرفت
کوچه
به کوچه ، شهر
به شهر
با دست
خالی
ولی با
سری پُر شور
وَ
قلبی گرم و
پُر امید
گشت
آغاز آن نبرد
ِ نابرابر
اُفتاد نیروی
توحش، به جان
مردم
اما، سیل
خروشان تودهها
ایستاد
در برابر سپاه
ظلم
او قطرهای
بود از آن نسل
خروشان
دختری بود با چهرهای
آراسته
پوشیده
رُخسار با
دستمال
مشت گره کرده سلاحش
بود
فریاد زنده
باد آزادی، پیامش
بود
روبرویش
پاسداران حجاب
اجباری
در
یک دست تفنگ
در
دست دیگر، دشنه
اُفتادند
به جان دختر ِ پاسدار
ِ ایران زمین
شکافتند قلب
جوان او را با
دشنه
فریاد او علیه
آدمکشان
گشت
زمزمهای بر
لبان خونیناش
ناگهان دو
چشم زیبایش به
آسمان
که شاهد
بود این جنایت
را، شد خیره
لبانش از
زمزمه، باز
ایستاد
چشمانش،
در انتهای افق
ماند ثابت
شاید در
نگاهش، میدیدی
پشیمانی را
میگفت
با تو، این
واژههای
ناگفته
چرا
با دست خالی؟
در مقابل
این جلادان تا
به دندان
مُسلح
باید
ایستاد
راستی،
چرا با دست
خالی ....
او هم " ندا
" شد
ولی گمنام
نه نامی
از اوست
نه
عکسی، نه
نشانی
او گُمنام
رفت
او گُمنام
رفت
مانند گُمنامهای
دیگر ...
چهارشنبه ۱۷
تیر ۱۳۸۸ -
استکهلم