میترا
درویشیان
دعا
نیمه
شب بود، یا
بامداد میآمد،
آرام و آهسته.
پاورچین،
پاورچین تور
سفید رنگ نمناک
از مه را به
روی شهر پهن
میکرد. پدر
وسط حیاط
نشسته و زیر
لب دعا میخواند.
شوق داشت، ذوق
تمامی وجودش
را میلرزاند.
دعا میخواند
و چشمهایش آمد
و رفتها را میپایید.
به زودی کودکی
به بچهها
اضافه میشد.
صدای
نالههای
دلخراش، سقف
خانه را ویران
میکرد و از
لای دَرزِ دَر
و پنجره بیرون
میآمد و هر
قلبی را تکان
میداد.
خواهرها
شتابان
دستمالهای
خیسیده از خون
را عوض میکردند.
صدا بلند و
بلندتر میشد.
یک لحظه سکوت
و بعد شیون
کودکی که دوست
نداشت، پا در
این دنیای بیاحساس
بگذارد و خود
سبب نبود.
به
پدر مژده
دادند صاحب
دختری شده
آرزویی که به
واقعیت پیوست.
بلند
شد دستش را به
صورت مالید و
در خلوتِ دل از
خدایش شکر
گذاری.
بچه
را در دستمالی
سفید و قرمز
پیچاندند و
مادر را از
روی آجرهای نیمهگرم
به رختخواب.
وارد اتاق شد،
هنوز بدنش میلرزید،
نگاهی با شرم
و خجالت بر
زنش انداخت، نگاه
بیانگر
هزاران حرف
بود. بچه را به
دستش دادند،
گریه میکرد،
چشمان پفکرده
را به روی هم
میفشرد و دست
از شیون برنمیداشت،
مرا به وجود
آوردید، نمیخواستم
به این دنیای
ظالم پا
بگذارم! پدر
متوجه نمیشد،
لبها آرام
تکان میخورد،
صورت پر مویش
را به کودک
نزدیک کرد
دهانش را به
لالۀ گوش کودک
نزدیک. اسمش
را "دعا"
نامید.
زندگی
میگذشت،
بهار میرفت،
تابستان میآمد،
خزان میشد و
زمستان میآمد،
روزها و روزها
در پی هم میگذشت،
قانون طبیعت
چنین بود. "دعا"
به سن بلوغ
نزدیک و روز
به روز
خوشگلتر از
روز پیش میشد.
اجازه نداشت
تنها پا به
بیرون
بگذارد، یا با
مادرش یا یکی
از اقوام.
چشمانی درشت
به مانند
چشمان غزال و
ابروهایی
کمانی، دماغی
کوچک و لبانی
گرد و صورتی
رنگ، گویا
مجسمهسازی
با صبر و
حوصله نشسته و
ساعتها روی
صورتش کار
کرده بود.
چشمانش
گیرایی
سحرآمیزی
داشت طوری که
حتی زنها
جراَت طولانی
نگاه کردن بر
او را
نداشتند.
صدای
ساز و دهل
تمامی محل را
پوشانده و بوی
هیزم سوخته و
برنج آب کشیده
در فضا پیچیده
بود، دختر
همسایه را با
شادی و سرور
به خانۀ بخت
میفرستادند.
"دعا"
و مادرش آماده
رفتن بودند،
او لباسی آبی روشن
پوشیده و تور
زیبای پولکدوزی
شده را بر روی
خرمن موهای تا
به کمر رسیده
اش انداخته
بود.
دخترها
و پسرهای جوان
با لباسهای
رنگارنگ با
صدای آوازهخوان
در حالِ
پایکوبی
بودند، دست در
دست پاها بر
زمین کوبیده
میشد. گویا
میخواستند
زنجیری که بر
زمین ریشه
دارد را پاره کنند.
زمین و زمان
زیر پاهایشان
به لرزه در
آمده بود
انگار دستهای
قوی وحشی در
حال ستیز
هستند.
آواز،
عاشقانه بود،
جوانها را
بیشتر به شور
درآورده و پیرها
را غرق در
خاطرات، میخواند،
قلبها را به
لرزش درآورده
بود، "دعا"
چیزی در سینه
احساس میکرد
که تا آن زمان
به یادش نبود،
چه بود؟
زندگی؟ مادر و
پدرش؟ یا گرمی
عشق؟
چشمها
به اطراف میچرخاند.
با تبسمی بر
لب از میان
جمعیت خرامان
میگذشت. عطری
خوشبو از خود
به جا میگذاشت،
که بیاختیار
جوانها گردن
کج کرده و
رفتنش را
نظاره میکردند.
در
میان جمعیت
احساس میکرد
چیزی بر دوشش
سنگینی میکند،
به اطراف
نگاهی انداخت و
آرام سر را به
طرف بالا برد،
"حسن" تَک زده
به نردبان
طبقۀ دوم محو
تماشایش بود
آنهم چه نگاهی.
صورت سرخشده
از شرم را به
زیر انداخت،
دوباره نگاهی
به بالا
این بار
لبخندی ناخواسته
بر روی لبانش
نقش بست، جرقه
زده شد.
از
هر فرصتی برای
دیدار
استفاده میکردند.
"حسن" شبها در
کوچۀ شهر قدم
میزد و با
صدای قشنگش هر
آنچه آواز
عاشقانه به یاد
داشت میخواند
و"دعا" را بیتاب
میکرد. منتظر
میماند صدای
خٌر و پُف پدر
و مادرش بلند
شود، بعد به
بهانه توالت
به بیرون از
اتاق میرفت و
از پنجرۀ کوچک
توالت که با
نردههای
نازک و
توری پوشیده
شده بود صدای
همدیگر را میشنیدند.
قلبها از پشت
دیوار به هم
آرامش میدادند.
شور عشق و
هیجان هر دو
را از خود بیخود
میکرد و
زانوانشان
دیگر یارای
ایستادن نداشت.
گاهی دستان
خود را به
پنجره نزدیک
میکردند. نمی
از شرم
وجودشان را به
آتش میکشید.
"حسن"
به خواستگاری
آمد. اما خشم
پدر "دعا" دیوارها
را به لرزه
درآورده بود،
فریاد میزد:
از کجا شنیدهاید
"یزیدی" با
"مسلمان"
ازدواج کند.
"دعا" از داخل
صندوقخانه
صدای آنها را
میشنید و
اشکهایش به
روی قالی پر
از گل میریخت
و گلها را میسوزاند.
دوستش
داشت، بدون او
هرگز، اما
"یزیدی" اجازه
نداشت با
"مسلمان" اما
عشق این قانون
را پذیرا
بود؟!
دختر
روی پاهای پدر
افتاد و
التماس کرد.
اثری نداشت،
گریهها کرد و
زجه کشید،.
پدر فریاد میزد:
تو با او.
ازدواج کنی
دختر من
نیستی!
نجواهای
شبانه آن دو
دلداه به غم
تبدیل شده و نمیدانستند
چه باید بکنند.
طاقت و
تحملشان تمام
شده و هر دو در
سکوت به سر میبردند.
عشق
قدرت داشت یا
دین؟
شبی
"دعا" با ترس به
حسن گفت: "ازتم
خوش توی نه
مشکلمه". (از
تو خوشم میآد
مهم نیست
مشکلی ندارم)
صدای
گریۀ "دعا" دل
"حسن" را
لرزاند، هر دو
دستهایشان را از
پشت دیوار به
هم چسباندند و
قسم یاد کردند
"جان ملک
طاووس" همدیگر
را هیچوقت
تنها نگذارند.
هر
دو شبانه فرار
کرده و نزد عاقدی
رفته و و پس از
مسلمان شدن به
عقد هم درآمدند.
دست در دست
نهاده در صحرا
و گندمزارها
به پرواز در
آمدند. در
میان
گندمزاران
آرام و خموش دو
دلداده شهد
عشق نوشیدند و
ساقههای
گندم با نوازش
باد در گوششان
زمزمه عشق میخواند.
هر دو لٌخت و
عریان بر روی
زمین خشک پوشیده
از گندم به
مانند دو صدف
که مرواریدی در
قلب دارد به
هم فشرده
شدند. باد
نجوای عاشقانۀ
آنها را به
مانند گرد
بادی به آسمان
میبرد و
پرندگان از آن
بالا نظارهگر
عشق بودند.
در
شهر ولوله
بود. با مشت و
لگد دَرِ هر
خانهای را میکوبیدند
و سراغ دو دلداه
را میگرفتند.
بوی خون به
مشام میرسید.
هیچ کس از
آنها خبری
نداشت.
چند
روزی به همان
منوال گذشت ،
آتش زیر
خاکستر در حال
خودنمائی بود.
آنها از هیچ
چیز خبر
نداشتند ولی
دلشورهای
اذیتشان میکرد.
پسر دلتنگ
مادر و دختر
ناراحت که
تمامی هستی
خود را به پای
چه کسی ریخته!
عشق چه که نمیکند،
آیا عشق فقط
یعنی همین!؟
حرفهایشان
تمام شده و بی
حوصله و گرسنه
بودند تا به
کی حمام در آب
جویبار، تا به
کی میوه
درختان
غذایشان! هر
دو سرهایشان
را زمین
گذاشته و آرام
اشک میریختند
زمین خشک
اشکهای آنها
را با حرص میبلعید.
"دعا"
رو برگرداند
تا کلمهای با
"حسن" صحبت
کند. اما
دلبندش، کسی
که شبها در
کوچهها
بیداری میکشید
او را تنها
گذاشته بود.
از جا برخاست
دست را سایبان
چشمان بیفروغش
کرد. اثری از
"حسن" نبود که
نبود! فقط گرد
و خاکی از دور
به چشمش خورد.
گلهای رها شده
به دنبال صید
که هر آن نزدیک
و نزدیکتر میشد!
ترس در دلش
رخنه کرد.
زانوانش بر
زمین خورد. اشک
از چشمان جاری
و بر روی سینههای
جوانش لغزان
شده بود. باد
دامن قرمز
رنگش را تکان
میداد و سکههای
دور جلیقهاش
آهنگ مرگ را به
صدا در آورده
بودند. به
مانند لالۀ
وحشی کوهستان
میمانست که
در حال پژمرده
شدن باشد.
صداها
نزدیک و
نزدیکتر میشد.
دستی خشمگین
در میان
گیسوان بافتهاش
فرو رفت. از جا
بلندش کرد و
مانند گٌلی
خشک شده بر
زمین کوبیدش.
هم چنان بر
روی زمین میکشاندندش.
هر کس او را با
لگدی نوازش میداد.
به طرف میدان
شهر بردندش.
گودالی را در
چند ثانیه
کنده و او را
در آن
انداختند. با
سنگ و آجر
"اٌسلو، اٌسلو"گویان
(۱) او
را به خون
آغشته کردند.
دخترک مانند
خرگوشی زیبا
در دام افتاده،
تقلا میکرد
خود را نجات
دهد. عرق با
اشک قاطی شده
و از صورت
زیبای به خون
نشستهاش
جاری با خاک
هم آغوش شده
بود. فریادها
بلند و بلندتر
میشد: بی دین
تو آبروی ما
را بردی
"اٌسلو،اٌسلو".
مردی
تنومند خرناسکشان
از میان جمعیت
راه باز کرد
از مسجدی که برای
عبادت در حال
تعمیرش بودند
بتونی بلند
کرده تا "دعا"
را به مانند
زعفرانی که در
آسیای بزرگ میکوبند
بکوبد. نالۀ
"دعا" به گوش
هیچکس نمیرسید.
همه کر و کور
شده بودند. "اِز
شاشی نکریه"
(۲). صدا از
لابلای این
موجودات دوپا
عبور میکرد
با زمزمۀ برگ
درختان قاطی
شده و به گوش
"حسن" که مات و
مبهوت بر زمین
خیره شده بود میرسید.
لبخندی بر لب
داشت. دست در
میان موهای "دعا"
پیچانده و خود
را به دور جسم
هفدهسالهاش
پیچانده بود.
گاه بلند میخندید.
گاه بلند حرف
میزد. گاه او
را پای برهنه
در کوچه پسکوچههای
شهر میدیدند
که صدایش را
تا آنجا که به عرش
خدا برسد بلند
کرده و
آوازهای
عاشقانهاش
را تکرار میکرد
و با اشک جای
خالی او را
آبیاری.
۱)
اسلو، اسلو
یعنی: جسم
ناپاکی را
تمیز کردن
۲)
از شاشی نکریه
به معنی: من گناهی
انجام ندادهام