میترا درویشیان

بگذارید...

 

 

دست‌هایم را آزاد بگذارید! مرا در گونی نپیچید. می‌خواهم وقتی که مرا تا گردن در خاک فرو می‌کنید، زندگی را، هوا را برای آخرین بار لمس کنم.

 

بگذارید یک بار دیگر و با تمام وجود ببویمش و لمسش کنم. از خاک برآمدم و باز به خاک برمی‌گردم. و او مرا چون معشوقی با دست‌های گرم در آغوش می‌گیرد. پرتاب کنید! پرتاب کنید! سنگ‌ریزه‌های نفرت را بر سر و صورتم بکوبید!

 

ای زن که دستانت را از سنگ پر کرده‌ای، چرا، چرا پرتاب می‌کنی؟ با هر سنگی کدامین عقده‌ات را خالی می‌کنی؟ از کدامین عشقت می‌هراسی؟ به یاد کدامین معشوقت می‌افتی؟ به یاد کدام بی‌وفایی پرتاب می‌کنی؟

 

آخ. آخ. سرم! صورتم! فریادم را بشنوید؛ ای دیوارهای چشم‌انتظار ویرانی! ای درختان چوبه اعدام! ای آسمان که همیشه نظاره‌گر جنایات بوده‌ای! به خشم بیا و طوفانی به پا کن!

 

تو که سنگ پرتاب می‌کنی سرخی پخش‌شده خونم را بر گونی می‌بینی؛ ولی من شوری آن را احساس می‌کنم. مزه گرم و دل‌نشین زندگی و عشق می‌دهد.

 

بر لبانم بکوبید! جایی که مدتها جایگاه لبان "او" بود. "او" کجاست که تحمل کند ضربات را؟ جسمم را از بین می‌برید. آیا فقط من سزاوار این تنبیه بودم؟ آیا "او" مرا با عشق، آری عشق، چیزی که شما نمی‌شناسید، در آغوش نگرفته است؟ آخ. چشمانم! بکوبید! سنگها را بکوبید! من از پشت این گونی رنگین از خون، چهره‌های شما را می‌بینم. کاش می‌توانستید مرا ببینید، چشمانم را که غم در آن‌ها لانه کرده است. تنهایی را از چهره‌ام بخوانید. سنگ‌ها را بکوبید زیرا از نام عشق هم می‌ترسید! ای دژخیمان چرا فقط مرا؟

 

این جسم تاریک را از روی چهره‌ام کنار بزنید! یک عمر در تاریکی زندگی کرده‌ام، یک عمر به جرم زن بودن تحمل کرده‌ام، حالا که مرا در خاک فرو برده اید بیایید ریشه‌هایم را دریابید.

 

آخ. سر و صورتم را به خون آغشته کردید، خونی که رنگ سرخ دارد، رنگ قلب و عشق. دردی احساس نمی‌کنم، چون سنگ‌ها بر جسمم فرود می‌آیند. دردی که بر سینه‌ام، بر قلبم دارم بیش‌تر است.

 

لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای به گناه من فکر کنید! آیا خود شما بی‌گناهید؟ با همان دستانتان که سنگ پرتاب می‌کنند تا به حال چه کسانی را در آغوش خود جای داده‌اید؟ با همان قلبتان که از هر چه سنگ سخت‌تر است و پر از کینه چند نفر را عاشق شده‌اید؟ با همان چشمانتان که سرخی خون مرا نظاره می‌کنند تا به حال چه دیده‌اید؟ من از بدو تولد متهم بودم، چون زن هستم. لحظه‌ای که فکر کردم می‌توانم انسانی آزاد باشم به طرف "او" رفتم، چون عشق را فهمیدم و زندگی را. حالا کجا هستم؟ بگذارید، فقط یک بار دیگر دخترکم را در آغوش بگیرم، ببویمش و بعد ضربه‌های عقده خود را با سنگ نثارم کنید. جسمم را تکه تکه کنید.

 

آیا می‌توانید افسانه عشقم را از بین ببرید؟ می‌توانید دوستی و محبت را از روی زمین بردارید؟ می‌توانید خون‌های ریخته بر گونی را که از وجود یک انسان سرچشمه می‌گیرد، فراموش کنید؟ بگذارید، در این لحظه، از پشت این تاریکی فقط یک بار دیگر...