محمود
درویش

مادرم
مشتاقم به
نان مادرم
قهوه
مادرم
و
دستهایش
کودکی
در من بزرگ میشود
روز
به روز
و من
عاشق عمر
خویشم
چرا
که اگر بمیرم
شرم
خواهم کرد از
اشک مادرم!
اگر
روزی بازگشتم
مرا برگیر
سرمهای
از برای مژگانت
و
استخوانهایم
را بپوشان
با
علفی
که تعمید
دادهای به
پاکی استخوان
قوزک
پایت
پایدارم کن
به طرهای از
مویت
به
نخی که آویزان
است از
پیراهنت
بسا
که من خدایی
شوم
یک
خداوندگار
اگر
به اعماق قلبت
دست زنم!
اگر
بازگشتم
مرا
چون پاره آتش
در تنورت
بگذار
و
طنابی بر پشت
بام خانهات
که من
دیگر ایستادن
نمیتوانم
بی نمازِ ظهرت
پیر
شدهام
ستارههای
کودکیام را بازگردان
تا
با گنجشکان
کوچک
بازگردم
به
آشیانه
انتظارت.