م. شکیب
شعر
خاوران

تقدیم
به یاران
آرمیده
درخاوران که خفاشان
جیرهخوار
با ماشینهای
سنگین تن
نازنینشان را
زیر خروارها
خاک و گل و لای
و سنگ زیر و رو
کردند تا به خیال
خود آثار
جنایت، شقاوت
و وحشیگری خود
را از ذهنها
فراموش کنند و
آن را به
فضای سبز
تبدیل نمایند.
خاوران
هر شب
خلوتی دارم با
تو
تا
بتوانم
عقدههایم
را فریاد کنم
شبهای
دلهرهام را
با اشکهایت
سحر میکنم
و هر دم که
چشمانم را میگشایم
تو را
روبروی خود میبینم
و
صبح
با تو
زیباست
و
تو را چون باغ گل
شادمانی
روئیت
میکنم
و
تصویری از آزادی
و رهایی
بر
گسترهی این
جهان متعفن میبینم.
بدان
زمان
که
سکوتی شوم و
سرد
آسمان
ترا در بر
گرفته بود!
بدان
زمان
که
چهار ستون تنت
را
با
خشم و نفرت
بیرحمانه
زیر و رو میکردند
تا
مشتهایت
را
در
خاک خسته
پنهان کنند
تو
را چون عشق در
سرکردم!
و
تو را چون شعر
از بر کردم!
حال
و آیندهام
به
تو پیوند خورد
و
حیاتم به حیات
تو
و اینچنین
است که
زندگانیام
مرهون حضور
توست
با
کدامین واژه
توصیفت کنم
که
کلامم بزرگیات
را درخور نیست
هر
چند که نگاههای
انتظارم
در سوز
سرمای بهمن یخ
بسته است
آه
خاوران
ما
دريا نبودیم
دريا
نيستیم
مردایبم
يعني
بودیم
قبل
از اينكه آفتاب
آسمان تو بر
ما بتابد!
آه
خاوران
گویند:
زوال
آینه در
خاموشیست!
و
زوال
عشق در
فراموشی!
چه سرخوشند
مردمی
که فراموش
میکنند
و آنطرفتر
در روبرویت
با
اناالله راجعون
خواندن دعاخوان
مزدبگیر
تبسم حقارت
برمردگان
خاک میفروشند
و
خود را به
کوری و کری و بیخبری
میزنند.
و
آنطرفتر
گرگان
گرسنه
چشمانشان
از تماشای تو
سیر نمیشود!
و دندانهای
خونین و
ننگینشان
را
بر بدنت فرو
میبرند.
این
خاک چیست
که
پر
از ترس است؟
پر
از هزاران
فریاد.
م شکیب
استکهلم
۲۱-۰۵-۲۰۰۹
Shakib_ML@yahoo.com