م. سحر

نام ِاین وحشت
طرح
از خاور
ای
به دین پروار
و از کین
پایدار
بار
دین بربند و
دست از کین
بدار
بار
دین بربند و
راه خویش
گیر
کار
مردم را به
مردم واگذار
بیش
ازین درعرصهء
نفرت مکوش
بیش
ازین از
ابر دهشت خون
مبار
کشتهای
سی سال و بی
هیچ آبروی
دین
به دست توست
تیغ آبدار
کشتهای
سی سال و هیچت
شرم نیست
زین
بد ِ بی حد ّ و
ظلم بی
شمار
از
خدا ساطور و
از قرآن درفش
ساختی
و کشوری شد
داغدار
کید قهارت
به هر سو پا
نهاد
دشت
، خونین گشت و
جنگل بی بهار
دل
در آتش بود و آتش
بر درخت
اشگ
در خون بود و
خون در جویبار
سوختند
ایرانیان در گلخنت
نیستند
ایرانیانت
سوختبار! ـ
جان
مردم طعمهء
خوکان توست
جان مردم
را که دادت
اختیار؟
رایتِ
دین در کف
نابهرگان
داس
بیداد است و
دست نابکار
زین
بهشتت کاروان
در دوزخست
کاروان
را زین بهشت
آسوده
دار
زهد
و پرهیز تو
دام است و
دروغ
لوح
اخلاقت فریبی
مرگبار
سُبحه و
سجّاده رنگین
داری از
اشگ
و خون ِ پور و
دُخت این دیار
جز
فساد و فقر و نکبت
هیچ نیست
هیچکس
را مکتبت
آموزگار
درس
اخلاق تو علم
ِغارت است
عهد و
پیمانت،
خیانت در قرار
بودنی
را در سویدای
دلت
غیر
سودای خلافت
نیست بار
هیچت
الا آز قدرت
نیست دوست
هیچت
الا رُعب و
وحشت نیست
یار
مِهر
انسان ذرّه
ایت اندر وجود
یافت
ناید، ای
وجودت کینه زار
هیچت
از مام ِ وطن
اندیشه نیست
بر
دل، ای بیگانه
از ایل و
تبار
لفظ
ِ شام و کوفهات
در گوش جان
خوش
نشیند چون
صلای سنگسار
لیکن
ازایران به
ژرفای وجود
نیست
الا لفظِ هیچت
یادگار
هیچ ِ
هیچ ِ هیچ ِ
هیچ احساس
توست
گر
ترا پرسند از
نام ِ دیار
میهنت
دین است
و
دینت جور و
جبر
چون
خدا، جاه ترا
ابزار ِکار
چون
خدا، کین ترا
تیغ و تبر
چون
خدا ، ظلم ترا
زنجیر و دار
زین
سبب اخلاق را
خون میخوری
فارغ از
آزرم و دور از
ننگ و عار
زین
سبب دست خدایت
مینهد
حکم
کشتن در کف
خنجرگذار
زین
سبب تقوی و
زهدت میبرد
زی
تجاوزگاه ِ
خیل نابکار
دین
و اخلاقت به
شلوار اندرند
تا
شوی ننگ
آزمایی زندهخوار
تا
شوی دژخیم شرم
و آبروی
شبروی
دون، رهزنی اللهیار
نوجوانان
وطن پَرپَر
شوند
خوش
به دستت زیر
تیغ پاسدار
اینچنینت
بارگاه ِ
کبریا
جشن
گیرد، با غرور
و افتخار
وای بر
ایران که
روحانیتش
اینچنین
شد لوک ِ مست ِ
بیمهار
دین
و دل درباخت پیش
ِ جاه و مُلک
عرش
ِ او برفرش گم
کرد اعتبار
نک،
امام ِ منبری
بر تخت
ِ
زر
نیک
با ابلیس میبازد
قـُمار
سرنوشت
ملـّتی در دست
اوست
مُستبدّی بیحفاظ
و بیفسار
وای
بر ایران و بر آیندگان
این
پلیدی گر
بماند
برقرار
این
خلافت گر بوَد
فرمانروا
وین
رذالت گر بوَد فرمانگزار
آنچه
بر دفتر گذشت
از این قلم
رنج
مردم را یکی
بود از
هزار
شرح
نتوان کرد جز
با داغ ودرد
اشگ
خونین و دل
اندوهبار
آنچه میگویم
پُر از ناگفتههاست
چون
سکوت ِ خلوت ِ
شبهای تار
نام
ِ این وحشت
نگنجد
در کلام
وصف
این شومی
نیاید در شمار
خوشتر
آن کز اوستادِ خویشتن
شعر
خوش نوشم به
جامی خوشگوار
پند
سعدی را به
یاد ِ اهل ِ درد
باز
خوانم نزد اهل
ِ روزگار : ـ
ـ « این
که در شهنامهها
آوردهاند
رستم
و روئینه تن،
اسفندیار
تا
بدانند این
خداوندان ِ
مُلک
کز بسی
خلق است دنیا
یادگار
وینهمه
رفتند و مای
شوخ چشم
هیچ
نگرفتیم
ازایشان
اعتبار
آنچه
دیدی بر قرار
ِ خود نماند
وینچه
بینی هم نماند
بر قرار
سعدیا
چندان که میدانی
بگوی
حق
نشاید گفتن،
الاّ آشکار!»
ـ
پاریس
۵ سپتامبر
٢٠٠٩