برای
او که چشمهایش
خورشید را
شرمنده کرد
امروز
داستان تو
آغاز شد
داستان
عاشقانه تو
و "ندا"یی که
خواب کفتارها
را آشفته کرد
تو و فریاد
چشهایت
که خورشید را
هم شرمنده
کردند
و بغض گلوگیر
سرزمینی را
با خونواژهای
بر بستری از
عادت و تحمل
ترکاندند
تو نیستی که
ببینی
باد باز هم
خواهد وزید
باران باز هم
خواهد بارید
و شبها و
روزها از پی
هم خواهند آمد
اما
رودخانهها
با آستینهایی
پر از سنگ میروند![]()