سه شعر
از
حميدرضا رحيمی
دعوت
سلام آزادی!
که از بلند ِ شاخههای ِسبز میخوانی
سلام آزادی!
که در شبهای زلال
به سينهريزی فاخر
به گردن ِ نقرهای ِ ماه میمانی
سلام آزادی!
که در شط ِشيرين ِآزادی
به سمت ِ ُپر نشاط ِاميد میرانی
سلام آزادی!
که قرنهاست مرا
ز شوريدگان ِشتابان ِ خود ، میدانی
بگو بمن آيا کی؛ میآئی
به سرزمين من، شبی، لحظهای
به مهمانی ؟ *
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۳۶۵ هامبورگ /از دور دست تبعيد ص ۱۳۹
************************************************
دگرانديش
چرا نمیگذاريد
آن پرنده بخواند؟
در آوای ِ مخملیاش، آيا
چه شمشيریست
که اينگونه سهمگين
پشت ِ سپرهای ِخويش
پناه گرفتهايد؟
های!
به مصاف ِکدام قشون
میرويد مگر؟
***
اينهمه تير ـ براستی
بسوی ِ آن
بالهای ُترد
نشانه رفتهاند؟
نمیدانيد مگر
خون ِ پرنده
هر جا که چکه کند
ترانه میرويد؟
اصلا ً گيرم که اين پرنده را نيز
به دار ِ جهل ِ خويش آويختيد،
با اينهمه ترانه
به خورجين ِ نسيم ِعيار ، چه میکنيد؟
***
شرمتان باد!
که کم از آن شاخهی نحيفايد
که سنگينی ِ پرنده را
آنگونه فروتنانه
تاب میآ ورد ....*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* امتدا د تنهائی ص ۵۸۵ /۱۳۷۳
**********************************************
مدح
سلام من
به جامعهی روشن آبها
به جويباران شادابی که در آن
ماهيان ِآزادی
جز شربت ِ ماه نمینوشند
سلام من
به دشتهای زنده و خرمی که
در آن هيچگاه
صدای ِتير نمیپيچد.
سلام من
به آسمان ِزيبا و شکوهمندی
که آرامش ستارگانش را
هواپيمای ِ دشمن و دوست
آشفته نمیکند.
و سلام من
به شاخههای ُپر بار و خميده
از سرود ِ رنگين ِ پرندگان ِفکر
در سرزمينی که
از خاک آن
ميله نمیرويد....*
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امتداد ِ تنهائی / ص ۵۲۷ / ۱۹۹۲