هادی خرسندی

 

 

در دادگاه فردا

 

فردا، فردای آزادی، در جمهوری ایران، در جمهوری آزادی که لزومی ندارد هیچ پسوندی، حتی پسوند «آزاد» را یدک بکشد، در جمهوری سکولاری که ایرانی لائیک و مذهبی، در کنار هم، از خدمات دولتی فارغ از مذهب و ایدئولژی، برخوردارند، دادگاه محاکمه‌ی جنایتکاران سی ساله و چند ساله برگذار می‌شود.

 

در پی دفاعیات وکلای‌شان، متهمان ردیف یک و دو و سه، به آخرین دفاع میپردازند.

 

 

دفاعیات متهم ردیف یک

 

به نام ملت بزرگ ایران. سرکار خانم دادستان! جناب آقای رئیس دادگاه جمهوری ایران! بنده فی‌الواقع حیرت می‌کنم از جمعبندی عجیبی که سرکار خانم دادستان محترم فرمودند. موضوع انتخاب بنده را به رهبری، دشمن طور دیگری عنوان کرده ولی حقیقت را همگان عنداللزوم مطلع هستند. این! آمد با به اصطلاح یادگار اون گور به گور شده. گفت من و احمد تصمیم داریم بگوئیم اوشان قبلاً شما را جانشین خودشان تعیین کردند. بنده البته رعایت ادب کردم گفتم اوشان غلط زیادی فرمودند با هردوی شما. زود گورتان را از اینجا گم کنید. احمد زد زیر گریه. این هم که حالا اینجا دارد به من لبخند می‌زند شروع کرد توی سر خودش زدن. گفت اگر قبول نکنید همه‌مان بر باد می‌رویم. من هم برای اینکه یکپارچگی مملکت حفظ بشود و سرانجام حکومت مردمی برقرار بشود قبول کردم و الان خوشحالم که همانطوری شد که حسابش را کرده بودم. اما تا روز آخر کاره‌ای نبودم. این اواخر طوری شده بود که رئیس جمهور خودش دیگر تلفن مرا جواب نمی‌داد و هر روز مع‌الواسطه‌ی مجتبا پیغام می‌داد که به بابات بگو غلط زیادی نکند. یک روز هم گفته بود به بابات بگو ترتیبش داده است!

 

سرکار خانم دادستان! جناب آقای رئیس دادگاه! بنده زیاد معنی ترتیبش داده است را نمی‌فهمیدم چون از اصطلاحات حوزوی نبود. از ترکیبات شاعرانه هم که من سررشته دارم نبود. نمی‌دانستم چرا و در واقع به چه صورتی داده شده است. (ترتیب خودم را عرض می‌کنم.) ولی بعد بنده به یک جمعبندی رسیدم که ترتیبم داده است. لذا از پیشگاه دادگاه ملت ایران استدعای عفو و بخشودگی دارم. من با این جسم ناقصی که دارم و این جان مفلوکی که دارم از ساحت مقدس دادگاه استدعای رحم و شفقت غیراسلامی دارم. بنده از اول هم از دخالت دین و مذهب در حکومت بیزار بودم و خنده‌ام می‌گرفت که دوازده امام و چهارده معصوم حاکم بر سرنوشت ملتی باشد که بزرگانی چون محمد مصدق صل‌الله را داشته است.

 

باور کنیده بنده مبالغه نمی‌کنم. از اول طرفدار نهضت ملی ایران بودم. اون هم شاخه لائیک و بلانسبت لامذهبش. من در مشهد هم که سالها بودم به زیارت امام‌رضا نمی‌رفتم. دعانویسی هم که سرکار خانم دادستان فرمودند، فقط دو فقره در پرونده‌ی جوانی حقیر هست که یکیش مربوط به حاملگی خانمی بوده که دور نافش دعا نوشتم ولی شوهرش پاک کرده بود. معذلک آن خانم چند ماه بعدش زائید. یکی هم دعای رفع بواسیر بود که به لمبر عموی خودم نوشتم، ولی سه هفته بعد خونریزی کرد، مٌرد. جز اینها من همیشه طرفدار لائیسیته و برقراری حکومتی سکولار بوده‌ام و خوشحالم که تلاش‌هایم در این مورد بی‌ثمر نمانده و امروز به نتیجه رسیده است.

 

این را هم عرض کنم شبی که جعفر پناهی در زندان اعتصاب غذا کرد من هم در بیت رهبری اعتصاب غذا اعلام کردم؛ هیچکس را نگذاشتم غذا بخورد. فقط خودم چون دوا می‌بایست می‌خوردم یک پرسی خوردم. از این بگذریم؛ مجید توکلی را که گرفتند و در زندان چارقد سرش کردند و عکسش را پخش کردند خدا به سر شاهد است خانم دادستان، من هم چارقد سرم کردم نشستم. طوری بود که مجتبا وارد شد از من پرسید مادر! باباجان کجا تشریف دارند؟

 

راجع به استقبال از قاتل دکتر شاپور بختیار هم من گفته بودم وکیلی راد همینکه وارد شد بگیرند شلاقش بزنند ولی آقای رئیس‌جمهور می‌خواست بره فرودگاه استقبالش. آخرش من گفتم معاون وزیرخارجه کافیست.

 

علیهذا استدعای بنده از ساحت مقدس دادگاه این‌ست که بنده را آزادم بفرمایند. از آنجا که تصادفاً محاکمه‌ی اینجانب به شب جمعه افتاده، به یاد روح بزرگ حضرت آیت‌الله منتظری دعا می‌کنم که در این شب جمعه خداوند باریتعالا اموات سرکار خانم دادستان و ریاست محترم دادگاه مردمی و یک یک آحاد ملت شریف ایران را غریق رحمت فرماید. لطفاً در این شب عزیز به این روضه‌خوان عاجز و بدبخت رحم کنید. باور کنید بنده خودم هم با آن نظام مخالف بودم ولی از ترس این! سکوت میکردم.

 

البته من به گناهان خودم در دوره‌ی رهبری انقلاب صاحب‌مرده معترف هستم و اگر در قوانین جزائی این حکومت مردمی مجازات اعدام ممنوع نشده بود تقاضا می‌کردم فی‌المجلس همینجا به دار مجازات آویخته شوم تا موجب عبرت خونخواران حقه‌باز آینده باشم. البته قبل از من باید این! را اعدام بفرمائید که همه‌ی بدبختی رهبر و ملت زیر سر این روباه مارمولک بود که نمی‌دانم در این نظام هم چطوری خودش را بین شما جا کرده و چای برایتان می‌آورد!

 

جناب آقای ریاست محترم دادگاه! بدون اینکه سرکار خانم دادستان بشنوند به نام انسانیت و به دور از رأفت قلابی اسلامی و دروغ‌هائی از این قبیل، استدعا دارم مقرر فرمائید عجالتاً در زندان کسی به بنده تجاوز نکند. جسارتاً عرض شد. می‌دانم در این نظام مردمی از این خبرها نیست ولی چون با چند تا از سرداران و بسیجی‌های خودمان در یک بند هستیم . . . . . . (هق ... هق ... هق ....) من (... هق ... هق) ... من ... از ... (هق ... هق) ... بیگانگان ... (هق هق) هرگز ننالم ... که با من .... (هق هق و الفاظ نامفهوم) ... آن آشنا ... (هق ... هق) ...... کرد!

 

 

دفاعیات متهم ردیف دو

 

به نام جمهوری لائیک ملت ایران. زنده باد ملت سکولار ایران. بله. نه خیر. نه خیر. بله. نه خیر. ابداً. حتماً. بله نه خیر. جناب آقای رئیس دادگاه! سرکار خانم دادستان! قبل از هرچیز بنده در این ساحت مقدس دادگاه حکومت مردمی مثل همیشه احترام خودم را نسبت به این رهبر همیشه معظم، ابراز می‌کنم!

 

سرکار خانم دادستان! جناب آقای رئیس! شما تمام حرف‌ها و خطبه‌ها و سخنرانی‌های بنده را در این سال‌ها بررسی کنید. حتی یک مورد پیدا نمی‌کنید که من حرف از رهبری نزده باشم و او را بالاتر از همه ندانسته باشم. البته ایشان خیال می‌کرد من دارم به او حال می‌دهم که مافیای اقتصادی خودم را نجات بدهم ولی منظور اصلی بنده این بود امروز در این دادگاه بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که مسئول همه‌ی آن فجایع، همانطور که همیشه اشاره کرده‌ام، این ملعون خبیث است. نوارش هست. ویدیوش هست. یوتیوبش هست.

 

دادستان محترم! جناب اقای رئیس! اکنون که به من افتخار داده شده که مسئول آبدارخانه‌ی این دادگاه محترم باشم باید عرض کنم این مهمترین سمتی است که در عمر خودم داشته‌ام، وگرنه در رژیم قبلی من کاره‌ای نبودم. یک بساز و بفروش بدبختی بودم که از وقتی رفتم توی حاکمیت دیگر کسی اعتماد نداشت یک آلونک از من بخرد. اما چه رئیس مجمع تشخیص مصلحتی؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟ ما در بهرمان که بودیم روی کرسی‌مان یک مجمعه داشتیم من مصلحت اون را هم نمی‌توانستم تشخیص بدهم، چه برسد به تشخیص مصلحت نظام، که البته مصلحت همین بود که با این افتضاح ور بیفتد و این حکومت لائیک که شایسته‌ی ملت سکولار ایران است شکل بگیرد.

 

در پاسخ ادعانامه‌ی جناب خانم دادستان در باره‌ی قاتل فرستادن برای دکتر بختیار، همینجا بگم که ما اشتباه کردیم برای شاپور بختیار قاتل فرستادیم. برای همین من استقبال قاتلش نرفتم. اون دسته گل‌ را هم توی رودرواسی فرستادم بیندازند گردنش. زیاد هم گرون نبود!

 

شما می‌دانید که این رژیم اسلامی دختر بنده را گرفت، نوه‌ی بنده‌ را گرفت، ولی نتیجه نتوانست بگیرد! من زیر بار تأئید شکنجه‌ها و اعدام‌ها نرفتم. من همیشه جزو مخالفان اون نظام بودم. من یک بدبخت اجاره‌نشینی بودم که همچنان با اجاره‌ی عقب‌‌افتاده، شرمنده‌ی روی صاحبخانه و زن و بچه‌‌ام هستم. همین اواخر مهدی ما در خارج مانده بود پول اتوبوس نداشت که برگردد. وقتی آن مقام امنیتی گفت مهدی را خودمان به ایران برمی‌گردانیم مادرش خوشحال شد که هزینه‌ی آمدنش تأمین شده.

 

سرکار خانم دادستان! این رهبر معظم سابق حالا ریش خودش را داوطلبانه تراشیده و کلاه‌نمدی سرخودش گذاشته که ترحم شما را جلب کند. مخصوصاً هم دارد با دست ناقصش، توی سر خودش می‌زند و گریه می‌کند. چقدر من به او تذکر دادم که از جنایت دست بردارد. از تاریخ درس بگیرد. من از ساحت مقدس دادگاه ملت ایران اشد مجازات اعدام را برای نامبرده تقاضا دارم. اگر دقت کرده باشید خودش هم موافق است! با اینکه در این رژیم مردمی مجازات اعدام ممنوع است پیشنهاد می‌کنم استثنائا ایشان را خلاف قانون اعدام بفرمائید تا دل امام‌زمان خنک شود. این جواب خون فرزاد کمانگر و هزاران بیگناه دیگر را باید بدهد. هم به شما هم به امامزمان.

 

البته بنده استغفرالله اعتقادی به امامزمان و خرافاتی از این قبیل ندارم. اصلاً باور ندارم که استغفرالله یک آدمی اینهمه سال ته چاه زنده بماند. پسرعموی خود من خدابیامرز در بهرمان نیم‌ساعت ته چاه مانده بود، نیمه جان شده بود. صدایش از ته چاه می‌آمد که خاک نریز! خاک نریز! ولی بنده گوش نکردم، چونکه با لائیسیته و سکولاریزم مخالف بود.

 

جناب آقای رئیس! من برای روی کارآمدن این نظام مردمی پسرعمو شهید داده‌ام. من خیلی برای روی کار آمدن رژیمی که مذهب در دولت دخالت نکند تلاش کردم. از زمان موسوی و کروبی خانواده‌ی من در راهپیمائی‌ها بودند تا بعدش که آنها هم رفتند و این نظام مردمی شکل گرفت. من خیلی به خطر افتادن نظام اسلامی را جلو انداختم. خیلی برای لطمه به کیان اسلام تلاش کردم. این! آمد پیش من و احمد گریه کرد گفت شما بگوئید آن گور به گور شده وصیت کرده که من رهبر باشم. احمد قبول کرد. گفتم احمدجان سیانور توی کفشت می‌ریزه‌ها. گفت مجتبا از من قول گرفته. گریه کردم که نکن. احمد هم گریه کرد که راهی نداریم. مدتی گریه کردیم. اون بیشتر گریه کرد. احمد گریان بود نه. تسلیم شدم. این بی‌لیاقت قاتل آدمکش را رهبر کردیم. احمد شریک جرم من بود وگرنه حاضر بودم الان مرا هم همینجا اعدام کنید. (البته بعد از اینکه چای را دم کردم!) حالا ایشان حکایت را وارونه تعریف می‌کند.

 

اکنون بی‌آنکه تقاضای جایزه و پاداشی داشته باشم استدعای عفو و بخشودگی از پیشگاه دادگاه دارم و امیدوارم فجایعی را که این معظم حقه‌باز و آن انچوچک رئیس‌جمهورش مرتکب شده‌اند به پای من ننویسید. بنده از همون اولش بعله، نه‌خیر، ابدا، بله، نه‌خیر، احیاناً، موقتاً، دائماً، در هرصورت منافعی در آن نظام نداشتم. زمان شاه وضع ما بهتر بود. برای همین فائزه را فرستادم سر قبرش.

 

حالا از خانم‌ها و آقایان استدعا دارم این کلیپ ویدیوئی "غلط کردم نامه‌ی تصویری" که بنده داده‌ام آقای کیارستمی درست کرده ملاحظه فرموده و قلم عفو بر گناهان این حقیر بکشند.

 

 

دفاعیات متهم ردیف ۳

 

بسم‌الله الرحمن‌الرحیم. دادستان خانوم ببین چی می‌گم! جناب آقای رئیس، تو هم همینطور! راستش من وقتی می‌بینم این متهم ردیف ۲ چطوری تونسته خودشو توی این دادگاه شریف و عزیز جا کنه و هم متهم باشه هم مسئول آبدارخونه تعجب می‌کنم. اولاً که متهم ردیف ۲ حق منه نه این یارو. پاش بیفته ردیف اولشم خودمم. اینا کین؟ این رهبر معظم که اونجوری مثل موش کور کز کرده اون گوشه و اشکش با ان‌دماغش قاطی شده، انگار یادش رفته که تا پریروز هی زنگ می‌زد به من و دستور اعدام جوونارو می‌داد. هی بهش می‌گفتم سید حیا کن، می‌گفت بکٌش با من! تو که اونهمه اعتماد به نفس داشتی حالا چرا مثل مگس دست و پات توی نجاست گیر کرده بدبخت خالی‌بند؟ پس چی شد کیان اسلامت؟

 

حیف، حیف، حیف که سرکار خانوم دادستان این دادگاه محترم زنه. حیف که زنه. وگرنه شلوار متهمو می‌کشیدم پائین می‌گفتم با همین پروپاچین می‌خواستی بری چین و ماچین عنینه؟ چی بگم والله. شما آخوندو نمی‌شناسین. از خودش معظم‌تر خودشه. از خودش قدس‌سره‌تر خودشه. از خودش رحمت‌الله‌علیه‌تر خودشه. من که اون یارو سردسته‌شونو که ندیده بودم. می‌گن می‌خواسته شاهو برگردونه ایران بپزه و بخوره. اینجوری شنیدم. الانم همه‌ی آتیشا از گور آخوند اولی بلند می‌شه.

 

همین معظمه به من تکلیف کرده بود برم فرودگاه پیشواز قاتل بختیار. گفتم نمی‌رم ولی معاون وزارتخارجه‌مو می‌فرستم. خب قاتل بود دیگه، خوبیت نداشت. خوبیت نداشت هیچکی نره پیشوازش. بالأخره بختیار آدم مهمی بوده. قاتلشم پس باهاس مهم باشه. با این حال من فرودگاه نرفتم. خدا بیامرزه بختیارو. کاش زنده بود و می‌دید اون حکومتی که مسلمون و ارمنی و یهودی و زرتشتی و بهائی و همه و همه می‌تونن کنار هم زندگی کنن و آخوند و مذهب هم توی حکومت نباشه، امروز درست شده و دادگاهشم می‌خواد منو ببخشه!

 

دادستان خانوم!، رئیس آقا! همه‌تون دیدین. این دفعه آخری که داشتم رئیس جمهور می‌شدم، یارو دستشو آورد جلو ماچ کنم جاخالی دادم براش. فیلمش هست. ضبط شده. دوباره پیچید از اون ور که دستشو ماچ کنم، دوباره من پیچیدم از یه طرف دیگه تا اینکه از رو رفت. منظورم اینه که دیگه آدم حسابش نمی‌کردم چونکه آدمکش بود. جنایتکار بود.

 

من به امام‌زمون هم گفتم پریشب. حضرت اومده بود به سلولم. گفتم من این جنایت‌هائی که کردم یک مقدارش واسه شخص شوما بوده. حضرت قبول نکرد. گفتم ببین امام، نداشتیم! دبه نداشتیم. خب من عقده‌های خودمم بود که باعث آدمکشی بود ولی به شومام اعتقاد داشتم نه. همینجور سیکیم‌خیاری نیستش که.

 

خلاصه میدونم که حضرت امامزمون الان توی همین دادگاه تشریف دارن. من از خواهر دادستان می‌خوام که یه چیزی سرش کنه. خوبیت نداره، امام می‌ره دیگه نمی‌اد ها. حالا کاری هم نداریم به امام. می‌خواد بیاد می‌خواد نیاد. فقط من می‌خوام این دادگاه محترم بدونه که اون رهبر معظمی که اون گوشه داره می‌ره زیر صندلی چه نامرد خونخوار جنایتکار قصاب‌القلب آدمکشیه که تازه اول‌هاش تار هم می‌زده، پیپ هم می‌کشیده. چشمم روشن. سینما هم می‌خواستی بری! اعدامش کنین بره این یارو رو.

 

من از این دادگاه محترم می‌خوام منو ولم کنن. من رقمی نیستم. من یک پاسدار زحمتکشی بودم که اینا که زورشون می‌ومد تیرخلاص به شهدا بزنن، منو مجبور می‌کردن. کمر درد گرفتم به قرآن بسکی دولا و راست شدم. حالا می‌فهمم اونا هیچکدوم مهدورالدم نبودن بلکه شهدای عزیز بودن.

 

همین معظمه سر مجید توکلی قسمم داد گفت جون چاوز اینو خلاصش کنین بره. من زیر بار نرفتم. گفتم چاوزو کفن کنم اینو و جعفر پناهی و همه‌ی بی‌گناهای دیگه باهاس آزاد بشن. اونوقت با من چپ افتاد. منم زورم نمی‌رسد بهش. آخه جونشو نداشتم. من یک خس و خاشاکی بودم که اگر هر کدوم از آحاد ملت شریف ایران می‌گوزید منو باد می‌برد.

 

دادگاه جون! شما نمی‌فهمی چی می‌گم. من آلت دست رهبری و سپاه بودم. حالا در محاکمه‌ی نظامی‌ا می‌ام شهادت می‌دم ولی اینا منو به همدیگه پاس می‌دادن. سر همین رحیم مشاعی مقام معظم رهبری چپق منو کشید. سر همین مسائل اتمی کونم پاره شد. من مجبورم احترام این دادگاه محترمو نگهدارم و عفت کلامو رعایت کنم به امامزمون وگرنه می‌گفتم چی کشیدم.

 

خلاصه راستش گـــُـــه خوردم. دیگه به چه زبونی بگم. از همه می‌خوام که منو ببخشن. دادگام منو بذاره برم ونزوئلا. چاوز یک تیرخلاص‌زن تحصیلکرده لازم داره ....

 

(دادگاه ادامه دارد!)