فريدون
مشيری

ریشه
در خاک
در
پاسخ به دوستی
آزادیخواه و
ایراندوست
که در سال ۱۳۵۷ از
این سرزمین و
مرا نیز تشویق
به رفتن مینمود.
تو از این
دشت خشک تشنه
روزی کوچ
خواهی کرد و
اشک من
ترا بدرود
خواهد گفت
نگاهت
تلخ و افسردهست
دلت را
خار خار ناامیدی
سخت آزردهست
غم این
نابسامانی
همه توش و
توانت را ز تن
بردهست
تو با خون
و عرق، این
جنگل پژمرده
را رنگ و رمق دادی
تو با دست
تهی با آن همه
توفان بنیادکن
درافتادی
تو را
کوچیدن از این
خاک، دل بر
کندن از جان است!
تو را با
برگ برگ این
چمن پیوند
پنهان است
تو را این
ابر ظلمتگستر
بیرحم بیباران
تو را این
خشک سالیهای
پی درپی
تو را از
نیمه ره
برگشتن یاران
تو را
تزویر
غمخواران
ز پا
افکند
تو را
هنگامه شوم
شغالان
بانگ بیتعطیل
زاغان
در ستوه
آورد
تو با پیشانی
پاک نجیب خویش
که از آن سوی
گندمزار
طلوع باشکوهش
خوشتر از صد
تاج خورشید است
تو با آن گونههای
سوخته از
آفتاب دشت
تو با آن چهره
افروخته از
آتش غیرت
که در چشمان
من والاتر از صد
جام جمشید است
تو با چشمان
غمباری
که روزی چشمه
جوشان شادی بود
اینک حسرت و
افسوس، بر آن
سایه افکندهست
خواهی رفت
و اشک من تو را
بدرود خواهد
گفت
من
اینجا ریشه در
خاکم
من
اینجا عاشق
این خاک از
آلودگی پاکم
من
اینجا تا نفس
باقی است میمانم
من
ازاینجا چه میخواهم،
نمیدانم
امید
روشنائی گر چه
در این تیرگیها
نیست
من
اینجا باز در
این دشت خشک
تشنه میرانم
من
اینجا روزی
آخر از دل این
خاک، با دست
تهی
گل برمیافشانم
من
اینجا روزی
آخر از ستیغ
کوه، چون خورشید
سرود
فتح میخوانم
و میدانم
تو روزی
بازخواهی گشت