علیاکبر
سعیدی سیرجانی

آسید ابول
از
کتاب "ته
بساط"
خدابیامرز
اموات شما و
همه رفتگان
اهل اسلام را،
پدر خدابیامرز
من اولین کسی
بود که پای
کتاب و مجلات
را به ولایتمان
باز کرد.
کتابفروشی پیرمرد
اگر برای خودش
جز دردسر و زیان
حاصلی نداشت
برای من که در
سالهای دوروبر
ده سالگی میپلکیدم
و حرص سیریناپذیری
به خواندن
مجلات هفتگی
داشتم چیزی از
مقولۀ خلوت بیمدعی
و سفرۀ بیانتظار
بود. یکی از
هفتگیهای
دهاتیپسند
آن روزگار
مجلهای بود
به نام "ترقی"
با سرمقالههایی
به قلم مدیرش
لطفالله ترقی
که من دلباختۀ
قلمش بودم.
لطفا تامل کنید
و محکومم نکنید
که بچۀ ده
دوازده ساله
را چه به
خواندن
سرمقالۀ مجله
که جای طرح
مسائل سیاسی و
پیچیده مملکتی
است. علت شور و
شوق من به
خواندن
سرمقالههای
ترقی این بود
که نویسنده به
جای انشاء
عبارات ملقلق
و پرطمطراق،
در هر شماره با
نقل قصۀ شیرینی
میکوشید
حرفهایش را با
شیوۀ تمثیلی
به خوانندگانی
که غالبا
شهرستانیهای
از همه جا بیخبری
بودند منتقل
کند.
باری، یکی از
روزها شمارۀ
تازه مجلۀ ترقی
از راه رسیده
بود و مشغول
خواندن
سرمقالهاش
شده بودم که
مشتری دائمی
کتابفروشی از
راه رسید. آسیدمصطفای
مرحوم را میگویم
که ظاهرا باید
معرف حضور
اغلب شما
خوانندگان
پرت و پلاهای
بنده باشد. سید
نازنین از
نعمت خواندن و
نوشتن بینصیب
افتاده بود،
اما شوق عجیبی
داشت به اطلاع
از همه جریانهای
روز و شنیدن
همه مقالات و
اخبار جراید.
و هر وقت از
برابر
کتابفروشی
پدرم میگذشت
و مرا مشغول
خواندن میدید،
با عبارت همیشگیاش
به سراغم میآمد
که "آمیرزا،
مگه چی نوشتهاند
که اینجوری
ششدانگ حواست
رفته توی
مجله؛ بلند
بخوان من هم
گوش کنم." و از
آن به بعد وظیفۀ
همه روزه من
شروع میشد:
هم خواندن
مقاله و هم شنیدن
تفسیر و تعبیرها
و گاهی هم
اظهارنظرهای
فنی آسیدمصطفی.
آن روز هم سید
رسید و مجبورم
کرد سرمقاله
ترقی را برایش
بخوانم. مرحوم
ترقی به شیوه
معتادش قصهای
بافته و چاشنی
سرمقاله کرده
بود بدین
مضمون:
اهالی
روستایی در
فلان گوشه خاک
پهناور وطن در
تنها قهوهخانه
ده گرد آمده و
مشغول نوشیدن
چای و کشیدن
چپق بودند و
قهوهچی هم با
حدت و حرارت
مشغول خدمت که
در گوشه نیمهتاریکی
از قهوهخانه
چشمش به قیافه
ناآشنایی
افتاد؛ مرد
جلمبر مفلوکی
در زاویهای
کز کرده و
زانوی چکنم در
بغل گرفته و
سر بیکسی بر
زانو نهاده
بود. قهوهچی
به تصور اینکه
مرد ناشناس
مسافر راهگذری
است که برای
نوشیدن پیالهای
چای وارد قهوهخانه
شده است،
استکانی پر
کرد و به جای
دو حبه سه حبۀ
قند هم پهلویش
گذاشت و به
شاگردش داد تا
ببرد و پیش روی
تازهوارد
بگذارد،
شاگرد قهوهچی
رفت و بازآمد
که "نمیخواهد".
قهوهچی به
تصور اینکه
مرد گرسنه است
و برای خوردن
غذایی بدانجا
آمده است،
شخصا به سراغش
رفت و در پی
سرفهای بیاثر
با "اوغور بخیری"
که بر هیاهوی
دهاتیان غلبه
داشت، مرد را
مجبور کرد سر
از زانوی نکبت
بردارد و در
پاسخ اینکه
"آبگوشت میخوری
یا نیمرو" با
صدایی که گویی
از ته چاه برمیآید
بگوید "هیچی".
و بار دیگر با
شنیدن سئوال
خشونتآمیز
قهوهچی که
"اگر نه چای میخواهی
و نه غذا اینجا
چرا نشستهای؟"
بنالد که "غریب
بیدرکجایم،
گرسنهام،
تشنهام، دلم
در هوای یک
استکان چای لک
زده، اما پول
و پلهای
ندارم".
عکسالعمل
قهوهچی
معلوم است.
شاگردش را صدا
میزند تا دو
نفری همت کنند
و زیر بغل این
موجود بیسود
مزاحم را بگیرند
و بگذارندش روی
سکوی بیرون
قهوهخانه،
که آسیدعبدالله
ریشسفید ده
به دخالت میپردازد.
سید مهربان که
شاهد گفتگوی
قهوهچی و مرد
غریبه بود، هیکل
تنومند خود را
بین آندو حایل
میکند و رو
به قهوهچی که
"آسید زلفعلی
چه کارش داری،
بگذار این
گوشه بنشیند،
هوای بیرون
سرده"، و در پی
این وساطت
لحنش رنگ ترحم
میگیرد که
"به حساب من بریز
یک چای بگذار
جلوش".
صدای دورگۀ آسیدعبدالله
توجه روستاییان
را بدین گوشۀ
قهوهخانه
جلب میکند، و
ریش سفید دیگر
ده، سید موسی،
از سکوی قهوهخانه
پایین میآید
و به سراغ غریبۀ
فقیر میرود،
تا پس از پرسوجوی
دلسوزانهای،
پی برد که
مسافر غریبه
درویش دورهگردی
است که با چنتۀ
گدایی و پای پیاده
از این ده به
آن ده میرود
تا اگر خدا
رحمی به دل
روستاییان
انداخته باشد
لقمۀ نانی، پیالۀ
گندمی، مشتی
جوی، خوشه
انگوری، چیزی
نصیبش شود.
اما از بخت بد
دو روز است هیچکس
به حالش رحمی
نکرده و حتی یک
پیالۀ آب داغ
هم از گلویش
پایین نرفته
است.
اثر نفس سیدموسی
است یا سوز
سرگذشت غریبه
که بحث پایانناپذیر
اهل روستا
درباره
گرفتاریهای
روزانه موقتا
متوقف میشود
و یکباره هوس
خیرات و مبرات
مثل مرضی مسری
به جان همه میافتد
و صدای آسیدعباس
دهقان لوطیمسلک
ده خطاب به
شاگرد قهوهچی
در فضا میپیچد
که "آسید
محمود، برو یک
دیزی حسابی
برای این بندۀ
خدا بیار به
حساب من".
هنوز آخرین
لقمه از گلوی
رهگذر فرو
نرفته است که
آسیدابوالقاسم
هوس بازپرسیاش
گل میکند و
به برکت تحقیقات
مفصل او و
پاسخهای
مقطع غریبه
همه حاضران
قهوهخانه و
به عبارتی
کاملتر همه
رجال ده میفهمند
که رهگذر بیپول
اصلا اهل یکی
از روستاهای
آنطرف کوه
است و در این
دنیای ولنگ و
واز خدا نه
سرپناهی دارد
و نه زن و بچهای
و نه جز گدایی
سیار حرفهای.
نمیدانم
مشاهده این
همه بدبختی
است یا گریه
های های غریبه
که باعث میشود
آسیداسدالله
چپق تازه چاقکردهاش
را به طرف او
دراز کند که
"بگیر و نفسی
بزن. دود چپق
هرچه باشد تلخی
غم و غصه را از
ذائقۀ آدم میبرد".
غریبه چپق را
از دست سید میقاپد
و با پکهای عمیق
چشمان گریان و
صورت آفتاب
سوختهاش را
در پردۀ غلیظ
دود میپوشاند.
دقایقی بعد که
آتش به زغال
ته چپق میرسد،
بار دیگر
روستاییان
سادهدل چهرۀ
زمخت او را میبینند
و دو رشتۀ باریک
اشکی که بر آب
شیب گونههایش
سرازیر است.
بار دیگر سیدعبدالله
سینهای صاف میکند
که "مرد حسابی،
چای و دیزیت
را خوردی و
شکمت تعمیر
شد، چپقی هم
کشیدی و کیفت
کوک شد، دیگر
گریهات برای
چیست؟" غریبه
هقهقکنان مینالد
که "گرفتم
امشب به دادم
رسیدید و لقمه
نانی فیسبیلالله
پیشم گذاشتید
تکلیف فرداشب
و شبهای دیگرم
چه خواهد شد؟".
بار دیگر
احساسات دستهجمعی
روستاییان گل
میکند و با
رد و بدل کردن
اشارات و
عباراتی سیدحسن
را که وضع مالیش
نسبت به دیگر
اهل ده بهتر
است وادار میکنند
تا زیر بار
تعهدی سنگین
رود و خرج یک
سالۀ مرد را
به گردن گیرد.
نقش رضایتی بر
چهرۀ غریبه مینشیند،
اما پیش از
آنکه لب به
شکر و دعایی
بگشاید بار دیگر
هجوم اشک راه
بر سخنش میبندد
که "گیرم خرج
قوت و غذای یکسالهام
را دادید این
هم شد زندگی
که فقیر بدبختی
مثل من سرپناهی
نداشته باشد".
اکنون نوبت سیدابوالفضل
است که مردانه
قدم پیش گذارد
و اطاقکی را
که قبلا محل بیتوتۀ
چوپان
جوانمرگش
بوده به عنوان
مسکن به رهگذر
ببخشد. دریغا
که باز هم سیل
اشک ایستگاهی
ندارد، مرد
همچنان میگرید
و هقهقکنان
مینالد که
"گرفتم قوت و
غذا و جا و
منزلم فراهم شد،
تا کی من
بدبخت خدا زده
باید بی سر و
همسر زندگی
کنم". دیگر
توقع مرد
ناشناس رنگ
ناموسی گرفته
است و دهاتیهای
متعصب حاضر نیستند
به سادگی دست
دختر خود را
در دست کسی
بگذارند که نه
خودش را میشناسند
و نه پدر و
مادرش را. اما
حضور سیدعبدالکریم
ملای مکتب خانۀ
ده با استدلال
مفصلی که در
شرح تناکحوا
تناسلوا میکند
و احادیثی که
مبنی بر اکرام
ابن سبیل میخواند،
گرهگشای
مشکل است و
عامل مؤثری تا
سیدگرگعلی
قدم جلوگذارد
و تنها دختر یازده
سالهاش را در
راه خداوند
نذر ابن سبیل
کند و از ملای
ده بخواهد تا
فیالمجلس صیغۀ
عقد را جاری
کند.
با تأمین وجه
معاش و مسکن و
زن نقش رضایتی
بر پیشانی گره
خوردۀ ابنسبیل
و چشمۀ آبدار
چشمش از فیضان
میافتد.
روستاییان با
هلهلۀ شادی
دامادِ ده را
به منزلگاهش میرسانند
و سرش را بر
بالین همسر مینهند
و فردای آن
روز هم به
عنوان هدیۀ
عروسی هر کس دیگی،
تغاری، کاسهای،
چمچمهای برایش
میبرد و زندگی
مرد سر و
سامانی پیدا میکند.
یکی دو هفته یا
یکی دو ماه
بعد (تردید از
بنده است، نه
نویسندۀ اصلی
داستان)
سرجوخهای از
پاسگاه امنیه
وارد ده میشود
تا در حضور او
که مقام رسمی
دولتی است
مردم ده کدخدای
خود را انتخاب
کنند. روستاییان
به دعوت ملای
ده بار دیگر
در قهوهخانه
جمع میشوند
تا دربارۀ
انتخاب کدخدا
گفتگو کنند.
ابن سبیل هم
که دیگر نه غریبه
است و نه فقیر
و فلکزده در
حلقۀ اهل ده
حاضر است.
گفتگوها
دربارۀ
انتخاب کدخدا
شروع میشود.
چند نفری از ریشسفیدان
و محترمانِ ده
که از لوازم
منصب کدخدایی
باخبرند و از
قبول مظلمۀ
خلقالله گریزان
کناره میکشند
و حاضر نیستند
به عنوان
کدخدا وسیلۀ
ظلم ارباب و
جور دولتیان
شوند، و چند
نفری هم که
دلشان میخواهد
و رویشان نمیشود
منتظرند تا پای
اصراری در میان
آید و ایجاد
تکلیفی و حفظ
ظاهری. سرجوخه
هم شتابی دارد
که هر چه
زودتر قضیه را
فیصله دهد و
گزارش ماموریتش
را تسلیم رییس
پاسگاه کند.
فضای قهوهخانه
لبریز از دود
است و اصرارها
و انکارها.
در این اثنا
چشم سیدمعصومعلی
به ابنسبیل میافتد
که باز هم سرش
را بر زانوی
غم نهاده و
قطرات اشکی در
گوشۀ چشمانش
آمادۀ فروچکیدن
است. سید که
بعد از آنهمه
محبتِ اهل ده
توقع ندارد دامادِ
ده را باز هم
افسرده
بنگرد، صدایش
را بلند میکند
که "دیگر چه
مرگت است؟ خرج
زندگی میخواستی
که دادیمت، زن
میخواستی که
برایت گفتیم،
خانه و سرپناه
و لوازم خانه
را هم که خدا
رساند، دیگر
چرا ماتم
گرفتهای؟"
صدای بغضآلود
ابنسبیل در
فضا میپیچد
که "اجر همه
محبتهایتان
با خدا، اگر
فکر شغل و کاری
هم برایم میکردید
دیگر کم و کسری
نداشتم، خدا
ده در دنیا و
صد در آخرت نصیبتان
کند".
همهمهای
در فضای قهوهخانه
موج میزد و
سرانجام صدای
سیدماشاءالله
از گوشهای
بلند میشود
که "اگر دلت
کار میخواهد
بیا و بغل دست
خودم بیل بزن
و علف پرتار
کن". دریغا که
بنیۀ جسمی ابنسبیل
اجازۀ کار سنگین
بدو نمیدهد،
نه میتواند
همدوش سیدماشاءالله
زمین شخم زند،
و نه همراه سیدقربانعلی
چوپان گله را
به کوه و صحرا
برد، و نه زیردست
سیدحسن
باغبان به آبیاری
کشتزار
پردازد، و نه
حتی بغل دل سیدزلفعلی
قهوهچی بنشیند
و چای در
استکان بریزد.
همه در جستجوی
شغل مناسبی حیران
ماندهاند که
ناگهان صدای
آسیدعبدالله
با همان طنین
شوقآمیزی در
فضای قهوهخانه
می پیچد که
نعرۀ "یافتم"
ارشمیدس در
خزانۀ حمام. سیدعبدالله
رو به جماعت میکند
که "برادران،
نکند این مرد را
خدا برایمان
فرستاده است
تا به جر و
بحثها و
بلاتکلیفیهامان
خاتمه دهد"، و
با دیدن نقش
استفهامی بر
چهرههای
زجرکشیدۀ اهل
ده با لحنی
آزرده از دیرانتقالی
مردم به توضیح
میپردازد که
"مگر امشب اینجا
جمع نشدهایم
تا کدخدایمان
را انتخاب کنیم،
مگر همین یک
ساعت پیش
سرگردان نبودیم
که میان این
سه چهار نفر ریشسفید
روستایمان
کدامیک را
انتخاب کنیم
که دیگران
نرنجند، مگر
ندیدید چطور
آسیدپیرعلی و
آسیدنورمحمد
و آسیدابوالحسن
حاضر به قبول
کدخدایی
نشدند، خوب،
چه عیبی دارد
که بیاییم و
همین بابای
ابنسبیل
خودمان را که
در ده ما نه با
هیچکس خردهحسابی
دارد و نه بند
و بستی به
کدخدایی
انتخاب کنیم.
هم او به شغل و
کاری میرسد و
هم باری از
دوش همۀ ما
برداشته میشود".
جرّ و بحثی میان
حاضران درمیگیرد،
اما حرمت ریش
سفید و نفوذ
کلام سیدعبدالله،
سرانجام بر
تردیدها غلبه
میکند و مردم
ده با نویساندن
صورتمجلسی
به قلم آسید
عبدالکریم
ملای ده و در
حضور سرجوخۀ
امنیه یکایک
انگشت خود را
روی استامپ میمالند
و زیر کاغذ میگذارند
و کار به
مبارکی و میمنت
پایان میگیرد
و مرد غریبۀ
از گرد راه رسیده
میشود کدخدای
ده و صاحب امر
و نهی و نمایندۀ
حکومت قانون.
قهوهچی موقعشناس
مشتی نقل از کیسۀ
به میخآویختهاش
بیرون میآورد
و توی بشقابی
میریزد و به
دست شاگردش میدهد
تا به شگون حل
معمای انتخاب
کدخدا همه اهل
ده کامی شیرین
کنند و خود او
با این شیرین
خدمتی تلخی
نخستین
برخوردش را که
احتمالا غبار
کدورتی بر صفحۀ
ضمیر غریبۀ به
کدخدایی رسیده
نشانده است
جبران کند.
دهاتیان ابنسبیلِ
به کدخدایی
برگزیده را از
صف نعال با
سلام و صلوات
بر صدرِ سکوی
قهوه خانه میبرند
و سیدگرگعلی
نمد چوپانیش
را از دوش برمیگیرد
و با عزت و
احترام تا میزند
و زیر پای
جناب کدخدا میاندازد
تا اسافل اعضایش
را از تماس با
حصیر پاره پورۀ
قهوهخانه
رنجی نرسد.
مرد بر مسند
کدخدایی مینشیند
و به جای نطق
جلوس و ابراز
تشکر رو به
اهالی روستا میکند
که "هرچه فکر میکنم
نمیشود".
سکوت حیرتآمیزی
فضای قهوهخانه
را فرامیگیرد،
و سرانجام سیدعبدالله
جرأتی به خود
میدهد که "چی
نمیشود؟"، و
پاسخ میشنود
که "همین
موضوع کدخدایی
من، آخر شما
اهل ده همگی
از ساداتید". سیدعبدالله
با غروری غبطهانگیز
بادی در غبغب
میافکند که
"البته، مردم
این ده صغیر و
کبیر و مرد و
زن همه از
سادات صحیحالنسب
بنیفاطمهاند"،
اما غرورش جای
خود را به حیرت
میدهد وقتی
که بار دیگر
قطرات اشک را
در گوشۀ چشمان
کدخدا آمادۀ
چکیدن میبیند
که "خوب، تکلیف
من ناسید میان
این همه سید چیست،
من عام چگونه
میتوانم به
ذریه فاطمۀ
زهرا امر و نهی
کنم؟، نه،
کدخداییتان
را نمیخواهم".
که یکباره همه
سرها روی
گردنها میچرخد
و همه چشمها
متوجۀ گوشهای
از قهوهخانه
میشود که پیرمرد
بالابلند
محاسن سفیدی
از جایش
برخاسته و در
حالیکه شال
سبز دور کمرش
را میگشاد و
به طرف کدخدا
میآید.
مرد به کدخدا
نزدیک می شود،
شال سبز از
دور کمر گشودهاش
را از پهنا به
دو نصف میکند،
نصفی را روی
شانۀ خود میاندازد
و نیم دیگر را
دور کمر کدخدا
میپیچد و در
حالیکه جماعت
همصدا مشغول
صلوات
فرستادنند میگوید:
"این که مسألهای
نیست، اسم شریفتان؟.
کدخدای حیرتزده
زیرلب زمزمه میکند
که "نوکر شما
ابول". صدای پیرمرد
بلند میشود
که "شما هم از
این ساعت اسم
شریفتان آسیدابول
است و مثل همۀ
اهل ده از
سادات صحیحالنسبید
و از ذریۀ
فاطمۀ زهرا".
با محو شدن طنین
صلواتهای در
فضا پیچیده
کدخدا سیدابول
رو به جماعت میکند
که "نکند سیادت
شما هم از نوع
سیدی من است" و
با شنیدن صدای
هماهنگ
"البته"
جماعت، بار دیگر
میزند زیر گریه
که "این بار
برای خودم گریه
نمیکنم، دیگر
هیچ کم و کسری
در زندگیم
ندارم، گریۀ این
بارم به حال
فاطمۀ
زهراست".
در اثنای
خواندن قصه،
آسیدمصطفی
سرتاپا گوش
بود، بدون اینکه
مطابق معمول
در اجزای
داستان دخالتی
کند و بر نویسنده
ایرادی بگیرد.
و من سرخوش از
سکوت سید که
آن را حمل بر
قبول کرده
بودم، وقتی
قصه به پایان
رسید به مصداق
لیطمئن قلبی
رو به سید
کردم که "خوب،
بفرمایید ببینم
چطور بود؟". سید
ابروان
پرپشتش را
بالا برد و
چند ردیف چروک
موازی بر پیشانی
آفتاب سوختهاش
نشاند و با
جملۀ "چه بیمزه"
توی ذوقم زد.
با حالتی رنجیده
پرسیدم "کجایش
بیمزه بود" و
شنیدم که "همه
جایش و از همه
بدتر همین
قسمت آخرش"،
هر که این قصه
را سرهم کرده
است ظاهرا اهل
جابلقا و جابلسا
بوده است نه
اهل ولایت
خودمان. من که
به حکم سوابق
دیرینه آشنایی
با سید میدانستم
کلمه ولایت در
دایرهالمعارف
او مفهومی
گستردهتر از
شهر و استان و
حتی کشور
دارد، با لحن
طعنآمیزی به
جوابش آمدم که
"چرا باید اهل
جابلقا باشد،
مگر ما ایرانیها
خودمان نمیتوانیم
قصه بسازیم". سید
کلامم را برید
"البته میتوانیم،
گاهی سرتاپای
زندگیمان
قصه و افسانه
است. اما این
قصه را اگر کسی
از اهل ولایت
خودمان سرهم
کرده باشد خیلی
بیذوق بوده
است، ببین
پسرجان، اگر
آدم میخواهد
قصۀ خیالی
بسازد باید
برود به سراغ
جن و پری و
دختر شاه پریان
و سغنغور جنی
و الهاک دیو،
اما اگر قصهای
دربارۀ مردم میسازد
باید ترکیب
قصهاش طوری
باشد که به دل
بنشیند و هر
کس میشنود
باورش کند،
قصهای که
الان خواندی خیلی
جاهایش عیب
داشت، بخصوص
همین تکۀ
آخرش، اولا
آدم لات لوت بیسروپایی
که یکدفعه
بختش زده و
کدخدا شده،
محال است در
جواب کسی که میپرسد
اسمت چیه، بگوید:
نوکر شما
ابول. این
شکستهنفسیها
مخصوص آدمهای
حسابی است،
حقش این است
که همچو آدمی
اگر نگوید
جناب اجل
کدخدا ابولخان
دستکم بگوید
کدخدا ابول،
نه اینکه بعد
از کدخدا شدن
و بر صدر مجلس
نشستن بگوید
نوکر شما
ابول. ثانیا
کدام احمقی
باور میکند
که غریبۀ بی
سروسامانی
صاحب زن و
خانه و زندگی
و از همه
بالاتر مقام و
منصب بشود و
باز هم به یاد
خدا و ائمه و پیر
و پیغمبرها
باشد. مگر یارو
دیوانه است
بعد از اینکه
زندگیاش تأمین
شد، همۀ اهل
دل به کدخدایی
قبولش کردند،
از آن بالاتر
تاج سیادتی به
عنوان پیشوایی
معنوی روی سر
بیصاحبش
گذاشتند، به
جای آنکه هارت
و هورتی راه بیندازد
و جولانی بدهد
و ان رجلنی
بخواند، بیاد
و بساط روضهای
راه بیندازد
که دلم به حال
فاطمۀ زهرا میسوزد.
و با این حرف بیجا
اساس قدرت
خودش را
متزلزل کند.
نه پسر جان، این
طرز داستانسرایی
نیست. تو که
کوره سوادی
داری بردار و
کاغذی به این
مدیر روزنامه
بنویس که
باباجان اگر میخواهی
قصهات مورد
قبول مردم
قرار گیرد،
قسمت آخرش را
بکلی تغییر
بده.
و در پاسخم که
"مثلا چگونه
تغییری
بدهد؟" خندهای
چهرۀ تلخ پر
چروکش را
پوشاند که "چه
میدانم، من
که قصهساز نیستم،
من که روزنومهنویس
نیستم، اما
آنقدر میدانم
که اگر به جای
این آسید ابول
هاروت و ماروت
را هم میگذاشتند
محال بود در
همچون وضعی و
حالی منکر سیادت
خودش و اهل ده
شود. جریان طبیعی
قصه این است
که غریبۀ لات
و لوت به
کدخدایی رسیدۀ
سید شده، به
جای ناله و
زنجموره شروع
کند به هارت و
پورت و صدور
احکام بگیر و
ببند. اولا
فرمان دهد که
قهوهچی کجخلق
را دراز کنند
و چندتایی ترکۀ
انار بر کف پایش
خرد کنند، بعد
هم آسیدعبدالله
را که بار اول
به دادش رسیده
و شاهد ذلت و
مسکنتش بوده
به نحوی سربه
نیست کند، بعد
هم دار و ندار
اهل ده را
صاحب شود و به
جای دختر
گرگعلی همۀ
زنها و دخترهای
بر و رو
دار ده را صیغه
کند، و هر کس
خواست لب
بترکاند و در
کارش فضولی
کند با یک
اشاره حسابش
را برسد، والا
فایده هاله سیادت
و منصب کدخداییاش
چیست؟
کلام سید را
قطع کردم که
"جناب آسیدمصطفی،
گرفتم اینها
را نوشتم و
برای مدیر
مجله فرستادم.
اگر در جوابم
نوشت که
آقاجان کدخدای
فلان ده کورده
غلط میکند که
بخواهد همچو
شلتاقی راه بیندازد
و به شیوۀ
شاهان جبار
عمل کند، مگر
فراموش کردید
که سرجوخۀ امنیه
هم در صحنه
حضور داشت با
تفنگ آماده و
سبیلهای تاب
دادهاش. گرفتیم
روستاییها
به عواقب
حماقت خود
کرده تن
دردادند.
مأمور دولت که
بدین سادگی
تسلیم نمیشود
و زیر بار نمیرود".
سید با خونسردی
شانهای
تکاند که: "تو
هم مثل مدیر
مجله از مرحله
پرتی. اولا
سرجوخه سور و
ساتش را میخواهد،
با چهارتا مرغ
و یک بار گندم
هم چشمانش از
دیدن میافتد
و هم گوشهایش
از شنیدن. ثانیا
گرفتم سرجوخه
رام نشد، یک
نفر در مقابل
مردم یک ده چه
غلطی میتواند
بکند، فرض کن
به جای تفنگ
حسن موسی
مسلسل هم
داشته باشد."
خندیدم که "سید!
سرجوخه تنها نیست،
مردم ده وقتی
دیدند یارو
باورش شده و
هوا برش داشته
البته زیر
بارش نمیروند،
البته به کمک
سرجوخه میآیند
و دخلش را میآورند".
اما سید در
حالیکه
برخاسته و
مشغول تکاندن
خاکهای عبایش
بود نگاه تحقیرآمیزی
بر صورتم پاشید
که "نکند،
خودت هم اهل
جابلقا و
جابلسایی؟ تا
امروز نمیدانستم
که آنقدر خنگی.
پسرجان،
گرفتم چهار
پنج نفری از
اهل ده متوجه
عمل غلط
خودشان شدند و
خواستند جلوی یارو
را بگیرند،
خدا نگهدار
انبوه فعلهها
و خوشنشینهایی
باشد که همیشه
نوکر حاکم
منصوبند نه ریش
سفید معزول".