احمد شاملو

عشق عمومی
http://www.youtube.com/watch?v=hvEEkT-vQis
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب
لبخند عشقام
بود
قصه نیستم که
بگوئی
نغمه نیستم
که بخوانی
صدا نیستم که
بشنوی
یا چیزی چنان
که ببینی
یا چیزی چنان
که بدانی
من درد ِ
مشترکام
مرا فریاد کن
درخت با جنگل
سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با
کهکشان
و من با تو سخن
میگویم
نامات را به
من بگو
دستات را به
من بده
حرفات را به
من بگو
قلبات را به
من بده
من ریشههای
ِ تو را دریافتهام
با لبانات
برای همه لبها
سخن گفتهام
و دستهایات
با دستانِ
من آشناست
در خلوت روشن
با تو گریستهام
برایِ
خاطر زندهگان
و در گورستان
تاریک با تو
خواندهام
زیباترین ِ سرودها را
زیرا که مردهگان
ِ این سال
عاشق ترین ِ
زندهگان
بودهاند
دستات را به
من بده
دستهایِ تو
با من آشناست
ای دیریافته
با تو سخن میگویم
به سان ابر،
که با توفان
به سان علف،
که با صحرا
به سانِ
باران، که با
دریا
به سانِ
پرنده، که با
بهار
به سانِ
درخت، که با
جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشههای تو
را دریافتهام
زیرا که صدایِ
من
با صدای تو
آشناست