عبداﷲ
باوی
بوی
بهار
ابوصالح
همان صبح هوا
را دیده بود
که ابری بود،
ولی امیدوار
بود که غروب
هوا صاف شود،
ولی نشد. لباس
همیشگیاش را
پوشیده بود،
دشداشهای (۱)
سفید با چفیهای
(۲) با خطوط سرخ
و سیاه که
برادرش هادی
از عراق برایش
فرستاده بود.
با کت سیاه که
روی دستش
انداخته بود
از خانه بیرون
رفت، به عادت همیشگی
که احساس میکرد
باید برود.
غروب
پنجشنبه بود.
همیشه غروبهای
پنجشنبه، مثل
سالها پیش که
برادرش هادی و
تنها دوستشان
احمد، با او
بودند و به
میخانه میرفتند.
ولی حالا
سالها بود که
تنها میرفت.
بعد از کار در
مزرعه و
آبیاری آن، و
چراندن گاوها
در کنار شط، حق
خودش میدید
که غروبهای
پنجشنبه تنها
و برای خودش
باشد. و اینرا
ام صالح میدانست،
و مثل همیشه
لباسهایش را
شسته و آماده کرده
بود.
از
نخلستان
درآمده و از
کنار جادهای
که به ایستگاه
هفت میرفت به راه
افتاد. باید
از کنار خانه
شیخ جبار و
پسرش شیخ جعفر
رد میشد. از
آنجا گذشت و
مثل همیشه یک
دلتنگی و کینهای
که دیرینه بود،
قفسه سینهاش
را تنگ کرد.
دلش برای هادی
و احمد تنگ میشد،
و کینهاش از
شیخ و پسرش بود
که باعث شده
بودند برادر و
دوستش از
اینجا فرار
کنند. خانه
شیخ او را به یاد
گذشته میانداخت،
که مباشر چربزبانی
هر ساله ماه
خرداد به سراغ
زارعین آمده و
همه محصول را
پیش خرید میکرد.
شیرینزبان
بود و عربی را
خوب صحبت میکرد.
همه زارعین هم
او را به خانه
خود دعوت میکرند
و او هم موقع
رفتن دبههای
خرما و بشکههای
دوغ و ماست را
با خودش میبرد.
زارعین
بعدها
فهمیدند که
محصول آنها به
قیمتی چند
برابر آنچه به
آنها داده میشد
در انبارهای
میدان به فروش
میرفت. آنها
از رنج
ناتوانی در
صحبت کردن به
فارسی در عذاب
بودند. همه
بچههایشان
را به مدرسه
فرستادند تا
بتوانند به
آنها کمک کنند.
ولی اینکار
سالها طول میکشید.
ابوصالح و همه
زارعین دست به
دامان شیخ
شدند. شیخ هم
پسر بزرگش شیخ
محمد را مسئول
اینکار کرد.
سال اول پول
بیشتری
گیرشان آمد،
ولی هر سال که
میگذشت
پولشان کمتر
میشد و
دسترسی به شیخ
محمد مشکلتر.
او از اینجا
به خرمشهر
رفته و خانهای
خریده بود
بسیار بزرگ،
که میگفتند
از کاخهای به
جا مانده از
شیخ خزعل بود.
زارعین
خود را در
مقابل خانه
حقیر احساس میکردند
و گفتن خواستهها
دشوارتر از
پیش شده بود.
هادی و احمد
چند بار به
خانه
شیخ رفته بودند
تا با او صحبت
کنند ولی او
بسیار متکبر شده
و با آنها در
همان حیاط
خانه صحبت
کرده و بعد از
دادن قول و
قرارهای
همیشگی، آنها
را تقریبأ از
خانه بیرون میکرد.
تا اینکه کاسه
صبر هادی و
احمد لبریز شد
و یکروز که به
دیدن شیخ محمد
رفته بودند او
به تهران رفته
بود ولی آندو
از آنچه که
دیدند، عکس
شیخ همراه با
شاه و نخست
وزیر،
فهمیدند که
دیگر تلاششان
بیفایده است.
در سکوت به
خانه برگشتند.
هرآنچه که
داشتند
فروختند،
خانوادههای
خود را به
عراق
فرستادند، و
وقتیکه پاسبانها
برای دستگیری
آنها به جرم
قتل شیخ محمد
به خانهشان
آمدند، آنها
ساعتها بود که
خودشان را به
شط زده و
گریخته بودند.
ابوصالح
به میدان
ایستگاه هفت
رسیده بود.
تمام راه را
در باران
پیاده آمده
بود. همینکه
به میدان رسید
به طرف چپ
پیچیده، از پل
رودخانه
گذشته و به
طرف عرقفروشی
رفت. از
انتهای پل تا
عرقفروشی
راه
کمی بود، ولی
همین فاصله
عذابی برای او
بود. باران زده
و راه بسیار
لغزنده بود.
غروبهای
زمستان کمتر
کسی آن طرفها
دیده میشد.
بازار تعطیل و
همه به خانه
رفته بودند.
او دشداشه را
روی شکم گره
زده، پیژاما
را بالا
کشیده، کفش و
جورابش را به دست
گرفته و آرام
آرام به طرف
عرقفروشی
رفت. تجربه
کرده بود که
کجاها میلغزد.
راههای
مختلفی را
امتحان کرده
بود، از کنار جاده،
از کنار
دکانها، راه
بینابین و
مارپیچی، ولی
لغزیدن
اجتنابناپذیر
بود. ولی باز
هم سعی خود را
کرد، به یاد
هادی افتاد که
آیهای از
خودش ساخته
بود "و خدا که
آسمان را
ساخت، زمین را
ساخت، ایستگاه
هفت را ساخت،
و بعد برای
تکمیل خلقتش
هر چه گل و لای
دنیا بود آنجا
ریخت تا عرقسگی
زهرمار به دل
بچسبد."
با
صد تا فحش
چارواداری
وارد عرقفروشی
شد، باز هم
لغزیده بود.
کاظم عرقی هم
مثل همیشه سطلی
پر آب برایش
آماده کرده
بود. چند نفر
آنجا نشسته
بودند. او پشت
پیژاما را در
سطل شست، به سختی
چلاند و بعد
آنرا پوشید تا
شاید با گرمای
بدنش خشک شود.
کمی نزد کاظم
ایستاد که
منقلی روشن
کنارش گذاشته
بود. بعد پشت
سر او را دید
که بطریهای
عرق و آبجو
شمس ردیف شده
بود. روی
پیشخوان کاسههای
ماست و خیار،
و روی منقل
دیگ کوچکی از
نخود که گرم
بماند.
دیگر
حوصله نکرد آنجا
بایستد. رفت و
پشت میز
همیشگیاش
نشست. غروبهای
پنجشنبه، میز
و صندلی نزدیک
به پیشخوان به
او تعلق داشت
و اینرا همه
مشتریهای
کاظم میدانستند.
کاظم بطری
عرق، لیوان
چرک گرفته و
کاسه ماست و
خیار را روی
میز گذاشت.
جرعه اول و دوم
را با عجله نوشید.
عادت همیشگیاش
بود تا از
کرخی آرامی که
تنش را میگرفت
لذت ببرد. بعد
نگاهی به
اطراف کرد
شاید آشنایی
را ببیند. دلش
گرفت، یاد
هادی و احمد
او را غمگین
کرد. حتمأ
آنها الآن در
یکی از عرقفروشیهای
شارع ابونواس
(۳) بوده
و به یاد او
مشروب میخوردند.
جرعه دیگری سر
کشید. بعد
نگاهش به
دیوارهای گلی
افتاد که از
دود سیگار و
بخاری نفتی
زرد و سیاه
شده بودند؛
میزها و صندلیها
هم همینطور.
از شمردن
میزها خندید.
زمانی تعداد
میزها ده تا
بود، ولی از
آنسال، یا
بهتر گفته شود
از آن اتفاق،
هنوز میزها نه
تا بودند.
یادش به آن اتفاق
افتاد. خودش
بود و شیخ
جعفر پسر دوم
شیخ جبار. او
هم به عمد
روزهای
پنجشنبه میآمد
تا با
زهرخندها و
حرفهای
نیشدارش او را
تحریک کند.
ولی او اهمیتی
نمیداد، یا در
حقیقت توصیه
ام صالح بود
که اهمیتی
ندهد،
عیالوار بود و
رفتن او به
زندان آنها را
به خاکسیاه
مینشاند. بهخصوص
که پسر
کوچکشان،
عزیز، چند
سالی بیشتر نبود
که مدرسه را
شروع کرده
بود.
در
عالم مستی
یادش آمد که
چرا میز دهم
نیست، به خاطر
پرویز و بهرام
بود. این دو،
دوستان عزیز بودند.
هر روز مدرسه،
آنها در
نخلستان به
دنبالش میآمدند،
و در
تابستانها از
بازی کردن سیر
نمیشدند.
ماهیگیری،
خرماچینی،
روی گلهای کنار
شط لغزیدن و
بعد شنای توی
شط. همه
تابستان را
اینطور میگذراندند.
بار اول که
دیدشان، به ام
صالح گفته بود
که این دو بچه
شر از چشمانشان
میبارد، ولی
باز آنها را
همچون عزیز،
عزیز میداشت.
به آنها قلاب
گره زدن را
یاد میداد و
یا برای تفریحشان
آنها را بر
پشت گاومیشها
مینشاند و با
آنها شوخی میکرد،
و بهرام و
پرویز هم در
مقابل در به چرا
بردن گاوها به
او کمک میکردند.
تا اینکه
روزی، وقتیکه
بهرام
پیراهنش را در
آورده بود تا
در شط شنا
کند، دردی
قلبش را فشرد،
کمر بچه از
گردن تا پشتش
زخم بود. و
وقتی او علت
زخمها را از
عزیز پرسید او
فقط گفت "باباش
میزندش تا
تاکسی برونه،
بعد هم فقط یک
مسافر داره که
او هم میزندش".
کاظم
با بطری عرق
تازهای که
آورد او را از
فکر و خیال
بیرونش آورد،
ولی فقط برای
چند لحظه. دوباره
به فکر فرو
رفت. صندلی
دهم، آنروز
شیخ جعفر هم
در عرقفروشی
بود، و برای
دوستانش با
لاف و گزاف از
ماشین و
راننده خصوصی
حرف میزد.
ابوصالح سعی
کرده بود
اهمیتی ندهد
ولی او به عمد
بلند بلند حرف
زده بود. تا
اینکه دیگر طاقت
نیاورده بود.
از جایش بلند
شده، پول
مشروب را داده
و از آنجا
بیرون آمده
بود. ولی از
آنچه که بیرون
دید باعث شد
که دوباره برگردد،
او بهرام را
دیده بود که
کنار تاکسی ایستاده
و منتظر شیخ
جعفر بود.
بهرام نیز
اینروز را به
خاطر میآورد
که شیخ جعفر
که خونین بود
و به سختی خود
را از میان در
به بیرون میکشید،
و چوبهای یک
میز شکسته که
در دستهای
ابوصالح بود.
ابوصالح
تاوان آن را به
سختی پس داد.
هر روز سروان
غفاری و چند
پاسبان او را
در حیاط
کلانتری میزدند،
و به سختی میزدند.
ولی آنچه که
ابوصالح را
بیشتر زجر میداد،
عزیز و
دوستانش
بودند که از
پشت دیوار سیمی،
این زدنها را
میدیدند. ولی
این زدنها و
شش ماه زندان،
هرگز لذت زدن
شیخ را از او
نگرفت.
صدای
کاظم او را از گذشتهها
بیرون کشید.
همه رفته
بودند. او
آخرین
جرعه را
سرکشید، پول
را پرداخت و
بیرون آمد.
بدون آنکه به
لغزیدن
اهمیتی بدهد
به طرف پل رفت.
وقتی به پل
رسید تعجب کرد
که چرا نلغزیده
بود! از میدان
گذشته و به سمت
خانه به راه
افتاد. تند
تند راه میرفت
و آشوبی در
دلش احساس میکرد.
سعی کرد به
چیزهای دیگری
فکر کند، ولی
نتوانست. میدانست
که چرا آشفتهحال
است و نگران.
مشروب نیز
نتوانسته بود
او را آرام
کند. عذابی در
راه بود، عذابی
که هر ساله
آمده و زندگی
او را آشفته
میکرد، عذاب
سیزده بدر و
سروان غفاری.
در روز سیزده صدها
خانواده به
نخلستان میآمدند
که برای تفریح
به کنار شط
بروند. بچهها
که هنوز لباس
عید تنشان بود
و بزرگها که
با بار و
بندیل و وسائل
تفریح به
دنبالشان میآمدند.
همه مزرعه او
را دور میزدند،
ولی از آن سال
که از زندان
بیرون آمده
بود، سروان
غفاری به عمد
سعی کرد که
راه خانوادهها
را به شط
نزدیک کند. در
مقابل چشمان
نگران خانوادهها،
او با موتورسیکلت
بزرگ خود از
وسط مزرعه
ابوصالح
گذرانده و
معبری برای
آنها درست کرده،
همه نهالها را
له کرده و بعد
با خشونت بر
همه چیز پا کوبیده
بود. سیزده
بدر بعد نیز
له کردن
نهالها تکرار
شد، و سال بعد.
سال بعدش را
ابوصالح گل
کاشته بود،
شاید که منصرف
شود، ولی نشد.
سال بعدش
"صباحالخیر
یا سروان"
گفت، کمکی
نکرد. "صبح
بخیر جناب
سروان" هم در
سال بعد هم
چارهای نکرد.
لبخندهای
مصنوعی و
چاپلوسانهاش
هم نتوانست
نهالها را
نجات دهد. ام
صالح هر بار
به او گفته
بود که از کاشتن
در آن قسمت
صرفنظر کند،
"اگر زمین کشت
نشود میمیرد" تنها
حرفش بود، و
میکاشت و هر
ساله له میشد. و حالا
هفته دیگر
سیزده بدر
بود.
صبح
روز سیزده،
وقتی از خواب
بیدار شد مثل
همه سیزدهبهدرها
سردرد داشت.
گلویش خشک بود
و هیچ اشتهایی
به خوردن
نداشت. بعد از
اینکه دست و
رویش را شست
لباسهایش را
پوشیده و
بیرون رفت. کمی
در نخلستان
قدم زده و بعد
به سمت دکانها
رفت و از دکهای
سیگار خرید.
سیگاری گیراند
و به سمت خانه
به راه افتاد.
فکر کرد که
الآن دیگر
باید همه چیز تمام
شده باشد.
آرام ولی بیحوصله
به دنبال صدها
خانواده به راه
افتاد که به طرف
شط میرفتند.
آفتاب دیگر
طلوع کرده بود
و باد خنکی از
سمت شط میآمد.
بچهها خندان
به هر طرف میدویدند
ولی او غمگینتر
از آن بود که
آن شادی را
ببیند. در راه
رفتن به خانه،
ناگهان احساس
کرد که اتفاقی
افتاده است.
مردم را دید
که به دور
نهری جمع شده
و سعی در دیدن
دقیقتر چیزی
را دارند. او
هم خودش را
جلو کشید و
ناگهان با
خوشحالی کسی
را دید که
هرگز از دیدنش
خوشحال نشده
بود! سروان
غفاری بود که
خونین در وسط
نهر افتاده بود.
"ابوصالح! چند
جوان که
دشداشه
پوشیده بودند
به او حمله کرده
و با چوبهای
نخل به سختی
او را زده و جسد
نیمه جانش را
در نهر
انداخته
بودند." را از
مردم شنیده و
بعد با شتاب به
طرف رفت یا
دوید. هرگز
این همه احساس
شادی نکرده
بود. از توی
نهرها رد میشد،
چند بار نزدیک
بود بیافتد.
میخواست هر
چه زودتر این
خبر را به ام
صالح بدهد! بالاخره
به خانه رسید
ولی از آنچه
که دید بیشتر
احساس شادی
کرد: عزیز،
بهرام، پرویز
و دیگر
دوستانشان را
دید که دشداشه
پوشیده بودند
و چوبهای
خونینی در دست
داشتند.
۱. لباس
مردان عرب
۲. تکه
پارچهای که
مردان عرب بر
سر میگذارند
۳. خیابان
ابونواس، از
خیابانهای
بزرگ بغداد