آریل
دورفمان
ادبیات
در دوران
اختناق و پس
از آن۱
ترجمه امیلی
امرایی
سخت است
سایه روزهاى
سنگین و سیاه
را از دل آدمهایى
كه زیر شكنجه
حتى مادرشان
را هم فروختند،
خاك كرد. آنها هرگز
احساس
خوشبختى نمیكنند،
برای اینکه
این روح است
که زیر شکنجه زخمی
میشود، گاهی
این طرف و آن
طرف میشنوم
که عدهای میگویند
اینها حتی دست
از استخوانهای
پینوشه هم
برنمیدارند،
میخواهند
انتقام
بگیرند. اما
این تکرار از
سر کینهجویی
نیست، بلکه
پاسخی به پرسشهای
است که حتی
دیگر دادگاههای
بینالمللی
هم پاسخی برای
آن
ندارند. همینجاست
که ادبیات میتواند
نه تنها به
عنوان یک مرهم
به التیامبخشی
این زخمها
کمک کند، بلکه
با واکاوی
آنچه بر یک ملت
گذشته است، از
تکرار آن حالا
در هر موقعیت
جغرافیایی
دیگری
جلوگیری کند.
ادبیات تنها
به طرح پرسشها
میپردازد. تکرار
دردی که بر یک
ملت گذشته است
و درک آن در
دیگر سوی جهان
هیچ نیازی به
اشتراکات
فرهنگی
چندانی ندارد،
بلکه وجه
اشتراک چیز
دیگری است و
آن هم ساختار مشترک
خودکامگی
است،
خودکامگی
نشانههای
مشخصی دارد
شکنجه،
اعترافگیری
و زورگویی ذات
یکسانی دارد و
برای همین هم
هست که میتوان
آن را نسخه
مشخصی دانست،
نسخه مشخصی که
در هر
جغرافیایی
پیادهشدنی
است. در واقع
نویسنده
آمریكایلاتین
خود را استاد
همه علوم و
فنون نمیداند،
او یک
سیاستمدار
نیست. اما
دلیل عمدهایی
که در داستانهایش
سیاست و نقد
سیاست تا این اندازه
پررنگ است، را
نمیتوان یک
انتخاب شخصی
دانست بلکه
آنچه بر مردم
این سرزمینها
گذشت و سایهاش
بر سر ادبیات
همچنان
سنگینی میکند،
دلیل این امر
است. مردم
آمریكایلاتین
عاشق ماتمزدگی
نیستند، مگر
همین «پابلو
نرودا» عاشقپیشه
نبود که تا
چند صباح پیش
از آمدن سایه
سنگین پینوشه
با نگاه لطیف
خود چکامههایی
در مدح شراب،
لیمو و سیب میگفت
و از هر شیء میتوانست
شعری عاشقانه
بیرون بکشد.
نرودا همیشه
یک فعال
اجتماعی و
سیاسی بود،
اما دلی روشن
داشت، زیرا که
در آن روزگار
کسی در کوچه و
پسکوچههای
سانتیاگو
شبانه دستگیر
نمیشد و زیر
بار شکنجه
مادرش را نمیفروخت.
در واقع شعر
نرودا بیش از
هر چیز دیگر
یادآور
روزهایی است که
ادبیات حداقل
در شیلی راه
خودش را می
رفت، زیرا
خیال ادبیات
از بابت شبهای
تاریک راحت
بود. شبهای
تاریک آن
روزها شب
عاشقان بود و
نرودا هم این
را میدانست.
آن روزها
نرودا یک فعال
سیاسی بود،
حتی در ۱۹۶۹
به عنوان
نامزد ریاستجمهوری
در انتخابات
شرکت کرد و
وقتی که دید مردی
کارکشتهتر
که میخواهد
مردمان کشورش
همچنان از
تاریکی شب نترسند،
میخواهد روی کار
بیاید به
افتخارش از
کاندیداتوری
انصراف دارد و
همه چیز را به
دوست نزدیکش
«سالواردور آلنده»
واگذار کرد.
آن روزها هم
نرودا شعرهای
سیاسی و
اجتماعی میگفت،
اما این شعرها
حاکی
از رنج
نبودند. مرگ
«سالوادورآلنده»
و آنچه بر
شیلی گذشت، نرودا
را لال کرد،
او که با مرگ
هم در عینحال
دست و پنجه
نرم میکرد،
در مدت کوتاهی
دست از زندگی
شست، زیرا طاقت
بازجوییها و بازرسیهای
شبانه از خانهاش
را نداشت.
هزاران نفر در
شیلی به زندان
افتادند،
شکنجه شدند و
به قتل رسیدند.
هنوز بسیاری
از چهرههای
سیاسی و
مردمان عادی
جان به در
برده از "کاروان
مرگ" باقی ماندهاند،
عملیاتی که در
آن طی یک
عملیات
نظامی، مخالفان
دولت از میان
برداشته میشدند.
میشل باشله
رئیسجمهور
شیلی و
خانوادهاش
از جان به
دربردگان این
کاروان هستند
و وقتی هنوز
درد و رنج آن
شبهای تیره
تا این اندازه
در سانتیاگو
زنده است،
چطور میتوان
انتظار داشت
که ادبیات راه
خود را از این
خاطرات تلخ
جدا کند.
آگوستینو پینوشه
نماینده
دیکتاتوری
موردپسند سرمایهداری
دهه ۷۰، متهم
به قتل سه
هزار مخالف
خود بود و
هنوز بسیاری
از طرفداران
سرمایهداری
حاضر نیستند، نقش
او را به
عنوان یک دیکتاتور
تمامعیار بپذیرند. همینجاست
که نویسنده
بودن در عینحال
به معنی به
عهده داشتن مسئوولیت
اجتماعی و
سیاسی نیز هست؛
برای همین هم
وقتی دست به
خلق یک اثر
ادبی میزنم،
در تصمیمی
ناخودآگاه
زنی که زمانی
به دست دکتر
مورد اعتماد
زندانهای
پینوشه شکنجه
شده است، رهایم
نمیکند و دست
آخر نمایشنامهای
مانند «مرگ و
دوشیزه» را مینویسم
که حتی در
مالزی و
پاکستان هم
خوانده میشود،
زن در زندان پینوشه
شکنجه شده
بود، اما وقتی
زنی در لهستان
این نمایشنامه
را میخواند و
سرنوشت محتومی
شبیه زن شکنجهشده
شیلیایی
دارد، نامهای
برای من مینویسد
و از این همه شباهت
ابراز شگفتی
میکند، شاید
او تربیتی
متفاوت، مشی و
زندگی دیگرگونهای
داشته باشد،
اما
دیکتاتوری که
دستور شکنجه
او را داده
براساس همان
نسخهای عمل
کرده است که
پینوشه آن را
سرلوحه خود و
زندانهایش
کرده بود. در واقع
حضور این
واقعیت در
داستانها،
سرنوشت محتوم
همه نویسندههایی
است که در
کشورهایی با
این نسخه حاکم
زندگی کردهاند،
بله، درست است
نویسندهای
که در اروپای
دموکرات
زندگی میکند،
چنین مسئلهای
را درک نمیکند،
از او این
انتظار نمیرود،
او باید
هنرمند صرف
باقی بماندالبته
اگر خواست میتواند
دغدغههای اجتماعی
و سیاسی را در
داستانش
بگنجاند، اما کسی
از او این
انتظار را ندارد،
زیرا مردمان
سرزمیناش هر
روز و هر شب در
رختخوابشان
نگران مشتهای
گره کردهای
نیستند که
ممکن است هر
آن در خانه را
از جا در بیاورد
و آنها را
راهی مکانهایی
بینام و نشان
بکند.
میپرسید
چرا باید
نویسنده
آمریكایلاتین
یا هر کشور
دیگری با این سرنوشت،
اصلاحگرا، سیاستپیشه
و انقلابی هم
باشد؟ دلیل
روشنی دارد، هر
موزفروش و
راننده تاکسی
و حتی زارع
سیبزمینی در
شیلی این را میدانست
و حالا هم در
کشورهای دیگر
آمریكایلاتین.
زندگی روزمره مردم
پر از این
دغدغهها بود
و نویسنده هم
درست مانند
همان زارع سیبزمینی
این مساله را
حس میکرد.
مشکلاتی که نه
تنها در خیابانها
و بلکه در
رسانههای
دولتی و
کنفرانسها
نادیده گرفته میشد.
حالا امروز مردم
شیلی دیگر این
مصیبتها را
تا اندازهای
از سر گذراندهاند،
اما هنوز در
دیگر کشورهای آمریکایلاتین
شاهد تکرار
این اتفاق
هستیم. هیچ
راهی برای مطرح
کردن این مشكلات
وجود ندارد،
تلویزیونهای
دولتی از صبح
تا شب از
بدبختی مردم
در کشورهای
امپریالیستی
حرف میزنند و
زندان
«گوانتانامو»
در صدر
خبرهاست. مردم
آمریكایلاتین
سالهاست که میدانند
امپریالسم
آمریكایی
چطور حقوق بشر
را در
خاورمیانه و
عراق نادیده
میگیرد،
حرفی هم درباره
آن ندارند،
اما این سئوال
گوشه ذهن همه
آنها روزی
هزار بار
تکرار میشود،
پس اینجا چه
خبر است؟ اما
به جای پاسخ
این سوالها
رسانههای
دولتی مدام از
میزان رضایت
از زندگی، خوشبختی،
کشفهای جدید
و میزان رضایت
عاشقانه مردم
از حاکمانشان
اخبار و گزارشهایی
با طول و
تفصیل پخش میكنند.
اما نویسندهای
که در یک
جامعه
دموکراتیک مینویسد،
نمیداند که
داشتن این
حقوق
دموکراتیک
چقدر مهم است.
بنابراین اگر
حقوق
دموکراتیک
آنها در
کشورشان
سرکوب شود،
آنها قادر
نیستند جلوی این
سرکوب را
بگیرند. من میدانم
که آزاد بودن
چقدر اهمیت
دارد، چون میدانم
سرکوب شدن
چقدر مهم است.
بسیاری از این
نویسندگان با
جامعه خود
فاصله دارند؛
حتی با اینکه
در کشور
دموکراتیکی زندگی
میکنند. در
واقع ادبیات
هر چند که در
اغلب مواقع نمیتواند
از زیر تیغ
سانسور جان به
در ببرد، اما
میتواند این
خبرهای
سانسور شده
این روزگار
سکوت را زنده
کند، نویسنده
میتواند خود
را از زیر خط مشی
فرهنگی که به
اجبار در
کشورهای
آمریكایلاتین
به دانشگاهها
و مدرسهها دیکته
میشد، بیرون
بکشد و شاید
خیلی دیرتر
اما بالاخره
یک روزی تصویر
واقعی را نشان
دهند. یادمان
نمیرود که در
همان روزگار
شیلی دانشگاههای
علوم اجتماعی
و جامعهشناسی
را یکسره
تعطیل کردند،
زیرا که به
نظرشان مخرب
بود، آنها
آنقدر فضا را
بسته بودند که
هیچ دانشجویی
از ترس سایه
پینوشه نمیتوانست
در دانشگاه سر
راست کند، اما
پینوشه به این
هم قناعت نکرد
و سایه او هر
روز چندتایی از
دانشجویان را
ناپدید میکرد.
اینها همگی
همان نکتههایی
است که ادبیات
آمریكایلاتین
را سیاستزده
میکند. هنوز
که هنوز است
حتی پس از مرگ
پینوشه، طرفداران
او نمیگذارند
که جای زخمها
و شکنجههای
آن روزگار
علنی شود، اما
ادبیات از مدتها
پیش این زخمها
را عریان کرد.
مردم آمریكایلاتین
و بیش از همه
شیلی بعدها در
آیینه ادبیات
جای این شکنجهها
را دیدند،
اعترافهایی
که آنان را از دوستان،
مبارزان و
خانوادهشان
دلسرد کرده
بود بعدها در
همین اوراق
بود که جعلی
بودنشان مسجل شد.
این شرارتها
را هیچ دادگاه
و کنفرانس
حقوقبشری
نمیتواند به
داوری
بنشیند، زیرا
که درد زخم به
این آسانیها
التیام نمییابد،
اما ادبیات
همان چیزی است
که ما را برای
همه کسانی که
برای حقوقبشر
مبارزه میکنند،
پیوند میدهد.
۱) این
ترجمه و شعری
که در پی
خواهد آمد از
طریق ایمیلیبدون
تیتر به دست
من،
نادر ثانی، رسید. تیتر
نوشته، تنظیم
آن و اضافه
کردن عکس
نویسنده مطلب
از من است.
آخرین
وصیتنامه
آریل دورفمن
هنگامی
که گفتند
من
زندانی نیستم
باور نکن!
آنها
روزی
می پذیرند.
هنگامی
که گفتند،
آزاد شدهام
باور نکن!
آنها یکی
از همین روزها
میپذیرند
این
دروغی بیش
نیست.
هنگامی
که گفتند،
من از حزب
بریدهام
باور نکن!
آنها
روزی وفاداری
مرا
می
پذیرند.
هنگامی
که گفتند
من در
فرانسهام
باور نکن!
اگر
گذرنامه
دروغینام را
نشانت
دادند
باور نکن!
هنگامی
که عکسی از
تنم را
به تو
نشان دادند
باور نکن!
وقتی
گفتند ماه،
ماه است
باور نکن!
اگر به تو
گفتند ماه،
ماه است
و این
صدای من است
و این
امضای من است
پایین
اعترا فنامه
اگر
گفتند درخت،
درخت است
باور نکن!
باور نکن!
هر آنچه
به تو گفتند
به هر
آنچه سوگند
خوردند
هر آنچه
را نشان دادند
باور نکن!
و آخرین
لحظه
آنگاه که
سررسیدند
و گفتند
جسدم را بشناسی
و تو مرا
دیدی
و آن صدا
گفت:
او را
کشتیم
حرامزاده
بیمایه را
او مُرد
لحظهای
که گفتند
که من
حتما.
بی تردید
بی تردید
مُرده ام؛
باور نکن!
باور نکن!
باور نکن!