علی
فرمانده
بخش
اول از سلسله
مقالات
ساختارشناسی
اجتماعی:
روانشناسی
خیزشها و
خیزشهای
روانی
پیشینه
بر سلسله
مقالات:
در طی
دو سال گذشته،
به همراه
تعدادی از
دوستان و همنظران،
بحثهای
متعددی را در
زمینههای
مختلف
اجتماعی و سیاسی
به پیش بردهایم.
در عین حال، صحبت
از جمع بندی
این بحثها و
به نگارش
درآوردن آن
همیشه مد نظر
ما نیز بوده
است. بحث
اساسی ما در
مورد نگارش،
بر این پایه
استوار بوده
است، که مبنای
نگارشی همیشه
میباید
ابعادی را
مورد توجه
قرار دهد که
بدان کمتر
پرداخت شده و
نه اینکه
تکرار گفتمان
دیگران، زیرا
ما بعنوان چپ،
نمیباید
برای نشان
دادن بههمپیوستگییمان
تکرارکننده
بیان هم
باشیم، که
برعکس بیانهای
ما میباید مکمل
یکدیگر باشند! در
عین حال میباید
زمانی بحثها
را بصورت
نوشتاری
بیرون دهیم،
که شرایط ارائه
سلسله وار آن
نیز میسر
باشد. دلیل
این مسئله نیز
بسیار روشن
است، اول آنکه
برای علاقهمندان،
قطع و یا فاصله
بسیار طولانی
بین مقالهها،
بههمپیوستگی
آنان را تضمین
نمیکند. دوم
آنکه، بحثها
میباید به
اندازه کافی
کوتاه و منسجم
باشد، که
ارائه خود آن،
به بحثها و
پلمیکهای
دیگری دامن
زند. از اینرو
کلیه مباحث و
نظراتی که در
این سلسله
مقالهها درج
میگردد، نمیتواند
یک بحث کامل
پنداشته شود.
علاقه ما بر
این است که
بتوان، با به
کارگیری و در
کنش و واکنش
با نظرات مختلف،
هر یک از این
مباحث شکافته
شوند و به یک
جمعبندی
مشترک برسند.
از اینرو کلیه
این مقالات،
آغاز کارند و
نه پایان آن.
نکته
دیگراینکه، اگرچه
من ویراستار
این سطور این
هستم، ولی
نظرات و
تفکرات و
پالایشهای
تحلیلی، صرفا
از آن من نیست.
این را می باید
از آن دوستان
بسیار
گرانقدری
دانست که چه
در ایران و چه
در خارج از
کشور، وقت خود
را به این مهم
اختصاص دادهاند
و میدهند، تا
مطالبی تهیه
گردد که بتوان
آنها را به دیگران
ارائه داد و
منتظر کنشها
و واکنشهای
دیگران هم
بود.
دیدگاه
همگی ما بر
این پایه
استوار است که
امروز چپ نمیتواند
صرفا نماینده
دگراندیشی
سیاسی باشد،
اگر ما به
عنوان چپ،
نگاهی اجتماعی
داریم، اگر ما
به عنوان چپ،
تحولات را در
تمامی عرصههای
اجتماعی میخواهیم،
و اگر ما به عنوان
چپ، نقطه
آغازمان
تمامی عرصههای
اجتماعی است،
پس نمیتوان و
نباید،
دگراندیشیدنمان
، نمادی صرفا
سیاسی داشته
باشد. میباید
بتوانیم
جامعه را در
تمامی عرصههای
زندگی روزانه
آن مورد توجه
قرار دهیم، میباید
حتا بتوانیم ،
پدیدههای
سیاسی جامعهمان
را در پیوند
با عرصههای
دیگر فرهنگی،
اجتماعی و
روانشناسی و
اقتصادی قرار
دهیم و نه نیمنگاهی
تاریخی، که
نگاهی تاریخی
نیز به این
عرصهها
داشته باشیم.
حیات جامعه
انسانی بطور
عام و حیات
اجتماعی
انسان بطور
خاص ، تک بعدی
نیست که ما
صرفا به دلیل
بحرانهای
متعدد سیاسی،
عجولانه آن را
به یک بعد،
آنهم تنها
سیاسی محدود
کنیم.
مقدمه
بر مقاله:
در
این بخش، هدف،
ارائه یک نمای
کلی از خیزشهاست
که در ادامه
سعی خواهم
کرد، بخشی از
آن را باز کنم
و بیشتر بدان
بپردازم.
همانگونه
که از تیتر
مقاله مشخص
است، سعی خواهم
کرد به دو
مشخصه در هم
تنیده
بپردازم،
یعنی
روانشناسی
خیزشها در یک
بعد اجتماعی و
خیزشهای روانی
به عنوان
انگیزه روحی
شرکتجویی در
یک حرکت
اجتماعی. شاید
بهتر باشد
یکبار دیگر هم
تاکید کنم که
با این زاویه
به مسئله خیزشها
نگاه کردن، به
مثابه نفی
تحلیلی
دیدگاههای
دیگر نیست. من
فکر میکنم که
این بعد کمتر
مورد توجه
قرار گرفته
است. به نظر
من، برای غلبه
بر ترس حائل
بر جامعه در
مقابله با
رژیم اسلامی
میباید،
چرایی این
ایجاد ترس را
شناخت تا بدان
غلبه یافت.
زمانی که رژیم
اسلامی در
اکثر نهادهای
سرکوب خود، از
کارشناسان
جنگ روانی
استفاده میکند،
چرا ما به این
مسئله کمتر
بها میدهیم و
به جای راهجویی،
در پی راه
حلهای صرفا سیاسی
هستیم؟ راه
حلهای سیاسی
میباید از
کانالهای
بسیاری بگذرد
تا مورد تایید
و توجه مردم
قرار گیرند و
انگیزه آنان
را تقویت
نماید. البته
اکثرا با این
مسئله
موافقند ولی
در عمل، کمتر
کنکاشی در این
مورد صورت
گرفته است.
انگیزه
مقاله، دامن
زدن به چنین
مباحثی است.
گذری
تاریخی بر
موضوع:
از دوره
پس از حمله
اعراب به ایران،
به خصوص از
زمانی که
سلسلههای
پادشاهی دستنشانده
خارجی، بر
مسند حکومتی
آمدند و در
حقیقت جامعه
ایران نه به
عنوان یک
جامعه متخاصم
بلکه یک جامعه
مورد تعرض و
سرکوب قرار
گرفته، به حیات
خود ادامه
داد، به تدریج
ترس نهادینهشدهای
بر کلیت جامعه
چتر باز کرد،
که کمتر جنبش
و خیزشی را میتوان
سراغ داشت که
توانسته
باشد، این ترس
را از دل نسلها
بیرون کشد.
اکثر جنبشهای
فکری و اجتماعی
از اینرو، یا
در عرض حیات
یک نسل نابود
شدند، یا اگر
بعنوان نهاد
تفکری به حیات
خود ادامه
دادند، دیگر
آن بنیاد
معترض اولیه
خود را دارا
نبودند.
قهرمانان این
جنبشها نیز
اگر چه در دل
تاریخ این مرز
و بوم نهفتهاند
و در پنهان و
آشکار، هر از
گاهی سر برمیآورند،
ولی بیشتر به
عنوان
فداییان تفکر
جدید آن دوره،
از آنها نام
برده میشود و
جز آهی بر از
دسترفتنشان،
کمتر کلمه
دیگری بر زبان
عامه جاری است.
آهی که از
امیدی دیگر و
منکوبشدنی
دیگر خبر میدهد.
شکستهای
متوالی
تاریخی،
سرکوب حامیان
و دوستداران،
منکوب
وحشیانه تفکر
و حکومتهای
لرزان از بالا
تعیینشده،
آنچنان
شرایطی را ایجاد
کرده است، که
بسیاری از ضربالمثلهای
ما نیز آن رنگ
و بویی را
گرفته است که
پیامدی چون دم
بر بستن یا
فریاد کشیدن و
یا انزجار ندارد
و هردو عکسالعمل،
از پیامدهای
ترس هستند.
این پیشینه،
جامعه ایران
را دورنگی
کرده است یا
سیاه و یا
سفید و از
تنوع رنگی و
یا تنوع واکنشی،
خبری نیست. در
چنین شرایطی،
یا جامعه
منکوبشده
است و یا
منکوبکننده.
در دوران
سکوت، منکوبشوندگی
است و در دوره خیزش
و فریاد،
منکوبکنندهگی
هر تفکر و یا
صدای دیگری.
در این دورانها،
یا شاهد
فرزانگی
رهبرانیم یا
اهریمنشدنشان.
در این میان و
برمبنای این
تفکر نهادینه
شده ترس، ما
شاهد پدیده
دیگری نیز
هستیم و آن تکرهبری
کلیت جامعه.
تکرهبری که،
هم به اوج
کشاندنش راحتتر
است و هم به
زیر پا
انداختنش، در
زمان عروج
فریاد منکوبشده.
شاید
این سئوال
ایجاد شود که
چرا هم فریاد
و هم سکوت را،
از روی ترس میبینم؟
جواب به این
سئوال را از
روی یک تمایز
میتوان دید.
فریاد و سکوتی
که از ترس
نباشد، بلکه
برای تاکتیکی
است تا شما را
به هدف
برساند،
دارای چند
مشخصه است.
اول اینکه چشم
به آینده
دارد، دوم
اینکه میتواند
با فاصله به
همه چیز نگاه
کند و شرایط
را در یک بههمپیوستگی
ببیند و از
اینرو کنشها
و واکنشها را
مورد مطالعه
قرار دهد و
سوم اینکه عمل
است و نه عکسالعمل.
در مورد ترس
اجتماعی، هیج
کدام از این
مشخصهها
وجود ندارد.
اول اینکه چشم
به حال دارد و
هدف، دور کردن
آنی خطر است.
دوم اینکه
شرایط را از
درون خود و در
میان خود میبیند
و چشمش، افقهای
دیگر را نمیبیند.
سوم اینکه عکسالعملی
است به یک
تهاجم، به یک
نهیب، که جان
بر لب آمده،
یا آخرین
توانش را به
فریادی تبدیل
میکند که
مهاجم را
خاموش کند (آنهم
در کنار
دیگران و
دیگری) و یا
اینکه سکوت بر
لب آورد و دمی
دیگر تحمل
کند، چون
هراسش از دشمن
قویتر بسیار
است و اعتقادش
به نیروی خود
و خودی بس
اندک.
همانگونه که
شما میتوانید
در بعد فردی،
شاهد آن باشید
که کسی از
ترس، سکوت
اختیار نماید
و یا از شدت
ترسش،
پرخاشگری کند.
البته،
برداشت
بسیاری از پرخاشگران
این است که
آنان "بیباکند"
و یا "معترض".
کافی است جلوی
این پرخاشگر
بیباکمان،
کسی را قرار
دهید که قویتر
است تا
ببینید، بیباکی
پرخاشگرمان،
چگونه آب میشود
و به زمین فرومیرود.
از اینرو برای
شناخت از
مکانیسم ترس،
نمیباید
رفتار مشترکی
را در میان
افراد جستجو
کرد. انسانها
با پیشینههای
مختلف، چند
گونه عمل میکنند.
روانشناسی
خیزشها:
منظور
از روانشناسی
خیزشها در این
است که کدامین
تفکرات و
احساسات
اجتماعی در
میان مردم میتواند
تعیینکننده
عملها و عکسالعمللهای
رفتاریشان
باشد. از این
منظر، خیزشها
بعنوان یک
پدیده میتوانند
مورد بررسی
قرارگیرد.
خیزشها
از این بعد به
عکسالعملهایی
گفته میشوند
که در حقیقت
جلوگیرنده
تهاجمند.
بنابراین یک
خیزش لزوما یک
عمل تدافعی
نیست و میتواند
در بعد
اجتماعی و
جمعی خود، در
آنجا که فرد
خود را تنها
حس نمیکند به
یک تهاجم
تبدیل شود.
ولی چون خصلتی
به صرفه
تدافعی دارد،
لزوما این تهاجم
ایجاد شده
اجتماعی، نه
ادامهدار
است و نه با
اهداف
مبارزاتی
همراه. از
آنجاییکه که
افراد با شور
و انزجار خود
وارد صحنه میشوند
و میتوانند
در طول حرکت
اهدافی را مد
نظر داشته
باشند،
هیچگونه
تضمینی بر
ادامهکاری
تا رسیدن به
هدف اعلام
شده، نیست،
همان شور و
انزجاری که
آنان را در
مقابل دشمن
قرار میدهد،
میتواند
ناامیدی و ترس
موقتا به کنار
رفته را، جایگزین
سازد و فریاد
را به سکوت
برساند. از اینرو
نقطه اتکا
برای تبدیل
خیزشها به
اعتراضات هدفمند
و دگرگرا در
این است که
بتوان
مکانیسمهایی
را پیدا کرد
که شور و
انزجار را در
حدی نگاه داشت
که دشمن را
همیشه زبونتر
و ضعیفتر از
معترضین
بپندارد.
جامعه
ایران در طی سدههای
اخیر، شاهد
خیزشهای
بسیاری بوده
است. وجه
مشترک این
خیزشها، در
شکستشان
بوده است. این
خیزشها
اگرچه افکار و
راه کارهای
متفاوتی برای
رشد اجتماعی
ایجاد کردهاند
ولی در موجهای
تاریخی بعد از
آن، به دلیل
شکست کلیت
آنان، جز
ساحلهای
آرامش تفکری و
ایجاد امیدی
دیگر، کمتر به
کار دیگری آمدهاند.
از اینرو است
که متاسفانه
برخی، آنرا به
حساب کمبود
حافظه تاریخی
مردم گذاشته و
میگذارند. نمود
دورههای
تاریخی
ایران، نه در
هم پیوستگی
تغییرات،
بلکه عموما،
در از بین
بردن کامل و
ساختن نهادی
دیگر بر
ویرانهها
بوده است، حتا
اگر آجرهای
این بنا، از
ویرانهها، به
عاریت گرفته شده
باشد. این
تخریب و این
سرکوب، نه فقط
در بعد فیزیکی
برعلیه افراد
و نه در بعد
منکوبی تفکر،
که حتا در بعد
تغییر تاریخ
روا رفته بر
خیزش هم بوده
است. از
اینرو، تلاش
هر نسلی، برای
صیقل دادن
تفکری نو،
بخشا در
بازسازی
تاریخی است که
دگرگون شده
است و از اینرو،
تلاشی
روشنفکرانه
است برای ترسیم
آنچه بر ما
گذشت و ازاین
کانال،
ترسیمی از
نمای آن چیزی
است که بر ما
میگذرد. در
این میان،
تودههای
مردم، آنانی
که زندگی
روزمره آنان،
مورد تهاجم
حکومتهاست،
از این بخش
بدورند. از
این رو است که
در جوامع
سرکوب شده،
آرمانخواهی
و رویای جهانی
دیگر، بیشتر
از آنکه آرزوی
مردم کوچه و
بازار باشد،
آرمانخواهی
منکوبشدهی
روشنفکران آن
است. شاید از این
منظر است که
هیچ کدام از
خیزشها در طی
سدههای
گذشته به
اهداف بیانشده
خود نرسیده
است. تودههای
مردم از امروز
خود، فریاد میکشند
و روشنفکران
از برای فردای
آرمانی خود.
خیزشهای
مردمی فرآیند،
سرکوب یک نسل
است و برای
روشنفکران،
فرآیند سرکوب
نسلها. از
اینرو تودههای
مردم دنبال
جایگزینی
چهرهها
هستند و
روشنفکران و
دگرخواهان،
دنبال
ساختاری دیگر
و بنیادی
دیگر. اگرچه
چنین
تفاوتهایی را
میتوان دید،
ولی باید گفت
که انسان
منکوبشده،
برای ایجاد
امید و برونرفت
از تنهایی و
ناامیدی خود،
روزنههایی
را ایجاد میکند
تا در تاریکی
نوری ببیند.
این روزنهها
در دوران شکست
و پذیرش
ناتوانی
خویش، میتواند
خود را در
توهم نشان
دهد. این
مورد، هم در
میان مردم و
هم در میان
روشنفکران،
نمود رفتاری
دارد . از
اینرو اگر
تودههای
مردم در توهم
رهبری هستند،
روشنفکران،
در توهم
آرمانی خود میتوانند
از حیات
اجتماعی دور
شوند؛ زیرا
هردو، درپی
ایجاد روزنههای
امید هستند،
ولی هر یک از منظر
و نیاز خود.
شاید
میباید از
این بعد،
نگاهی به توهم
در میان مردم
انداخت. توهم
از آنجا آغاز
میگردد که
فرد در پی
جایگزینی
رهبر است.
هنوز به خود و
توان خود
اعتقادی
ندارد، از
اینرو رهبری
قوی میخواهد
که رودروی
دشمن قدارهبند
بایستد، که
حرف او را
بزند، که
فریاد او
باشد، که نیاز
او را ببیند،
که او را در
کوچکی خود در
زیر پا له
نکند! از
اینرو چنین
انتخابی، نه
از روی الگوی
آرمانی، که از
روی حس ضعف در
ایستادگی و
پذیرش حقانیت
خود است، در مقابل
غول سرکوب
حکومتی. توهم،
برعکس آنچه
مرسوم است، نه
از ناآگاهی
بینشی صرف، و
یا عدم درک
آرمانخواهی
ساختاری
دیگر، که از
روی ضعیف
دانستن خود در
مقابل دشمن است.
نه از اینرو
که تاریخ را
نمیشناسد و
یا به یاد
ندارد، که
برعکس، تاریخ
شکست، آنچنان
جاپایی
مستحکم در احساس
او و تفکرش
باقی گذاشته
است، که تاریخ
به یاد آمده،
شکستهای
گذشته را یادآور
است. از اینرو
میخواهد
رهبری و
قهرمانی در
این میان، حقبگیر
او باشد.
خیزشهای
روانی:
خیزشهای
روانی، به آن
دسته از
احساسات و
تفکرات فردی
برمیگردد،
که میتواند
تعیینکننده
انگیزه فرد
باشد برای کنش
و واکنشهای
ناگهانی
اجتماعی در
جمع. از اینرو
محور تعیین
کنندهای است
که چرا در
شرایط مشابه،
ما شاهد
رفتارهای
مختلف
اجتماعی از
مردم هستیم.
در
جوامع سرکو بشده،
اوج سرکوب را
به تنهایی در
منکوب
اجتماعی نمیتوان
دید. اوج
سرکوب در
آنجایی است که
ترس و تنهایی،
هر روزه، در
زندگی و حیات
احساسی و تفکری
تکتک اعضای
یک جامعه
آنچنان رسوخ
میکند، که
فرد در حیات
اجتماعی
میلیونی خود،
خود را تنها
میبیند!
اتفاقا تمامی
استراتژیها
و تاکتیکهای
جنگ روانی
ارگانهای
سرکوب، در
ایجاد چنین
شرایطی است.
ولی از آنجایی
که حیات تنها
و ناامید، با
وجود همه
سرکوبها،
نمیتواند
انسان
اجتماعی را
منکوبشده
نگاه دارد؛
انسان منکوبشده،
چشمی به گوش و
کنار هم دارد.
انسانی،
یاری، دوستی،
فامیلی را میجوید
که هم دردش
باشد. از
اینرو است که
خیزشهای
روانی ایجاد
میشود، از
اینرو است که
ما شاهد فریادیم،
حتا اگر
فریاد، خفه
شود.
انسان
ایرانی در طول
حیات جمهوری
اسلامی در
مقایسه با
دورههای
قبل، هیچگاه
به این حد،
منکوبشده و
ناامید از
دیگران نبوده
است. فقر و
فلاکت
اجتماعی،
سرکوب بیش از
اندازه،
نزدیکی
نیروهای
سرکوبگر در
حد همسایه و
همشهری، چشم
و گوش انسان
ایرانی را به
نجوای درونی
خود کشیده است
تا گوشی و
چشمی، او را
به خطر نیاندازد.
ولی انسان
اجتماعی نمیتواند
تا به آخر
نجواگر درونی
خود باشد، چرا
که انسان
اجتماعی نمیتواند
چشم و گوش خود
را تا به آخر،
بر روی نیازهایش
ببندد. چرا که
سرکوب میتواند
حقانیت او را
بگیرد، ولی
نیازهای انسانی
او، همیشه
سپری است تا
حقاینت
تاریخی و
انسانی او،
هیچگاه
سرکوب دائمی
نگردد. انسان
را به منجلاب
میتوان
کشاند ولی در
منجلاب نگاه
نمیتوان
داشت! پس، در
پی همسنگران
خود میگردد.
پس نجوا میکند
تا فریاد شود.
ولی این فریاد
لزوما به دگر
ساختاری نمیآنجامد؛
زیرا این
فریاد امروز اوست
برای امروزش.
پس طلب رهبر
میکند، پس
طلب قهرمان میکند
و آنگاه که
خود نمیتواند
قهرمان
باشد،قهرمان
میآفریند. پشت
او میایستد.
ستایشش میکند،
به او امید میبیند،
او را از آن
خود میکند و
از خود میداند،
ولی کمتر خود
را در کنار او
قرار میدهد،
زیرا او را
برترو بیباکتر
از خود میداند،
پس او را
پشتیبانی میکند!
هرآینه اما،
قهرمانش،
رهبرش بر او
پشت کند،
رنجیده از خود
میشود، بر
انتخاب خود
لعنت میفرستد،
خود را ناتوانتر
احساس میکند،
بر فداکاریش
غبطه میخورد،
جهان را به
کام زورمندان
میبیند، و هیچگاه
به این فکر
نمیکند که
او، قدرت را
به رهبرش و
قهرمانش داده
است و نه
برعکس؛ پس، به
کناری میرود،
فریادش را میخورد
تا دوباره
نجوایش، تحمل
بدن رنج دیدهاش
را نداشته
باشد و فریادی
دیگر برآید،
حتا اگر فریاد،
از آن نسل
دیگرش باشد.
سخن
پایانی:
در
این چند سطر،
سعی کردم،
نکات اساسی
این مبحث را
بازکنم.
طبیعتا این
سطور، جز
ارائه بحث،
چیز دیگری
نیست. هدف از
ارائه، در این
بوده است که
نشان دهم چرا
در بسیاری
موارد خیزشها
در سطح خیزشها
و در نهایت
آنگاه که
فراتر از
اعتراض میروند،
به یک تغییر
بنیادی نمیانجامند.
هدف اساسا این
نیست که با
این توضیح،
نشان دهم که
همیشه پاشنه
بر همین در
خواهد چرخید، بلکه
برعکس با نشان
دادن مکانیسمها،
بگویم چگونه
میتوان آنها
را تغییر داد.
نمیتوان چون
این ترس وجود
دارد، پس سعی
نماییم که
رهبرشان یا
قهرمانشان
باشیم، که
برعکس اگر در
پی تحول
بنیادین
هستیم، میباید
این ترس را از
آنان بگیریم.
نه اینکه از بالا
برآنان و برای
آنان باشیم،
که برعکس در
کنارشان و همگامشان
باشیم. نه
اینکه،
معلمانشان یا
معظمامشان
باشیم، که برعکس
از آنان
بیاموزیم و همنسلشان
باشیم. نه
اینکه آرمانگرایانشان
باشیم، که
برعکس، زندگیشان،
آرمان آنان را
تعیین کند. نه
اینکه به جای
آنان بجنگیم،
که با آنان
بجنگیم!
علی
فرمانده
چهارم مرداد
هزار و سیصد
هشتاد و هشت
معادل بیست و
ششم ژوییه
دوهزار و نه
alifarmandeh@yahoo.com