سخنی با
بصیر نصیبی
نیلوفر
بیضایی
مطلب
بصیر نصیبی یک
هفته پیش توسط
خود او برایم
فرستاده شد.
من تا امروز
بدان پاسخی
ندادم چون می
خواستم اول
سخنان و
«مستندات«
ایشان منتشر و
خوانده شود تا
من بتوانم با
استناد به
ادعاهای ایشان
نقطه نظرات
خودم را در
این باب با
خوانندگان در
میان بگذارم.
بصیر نصیبی
البته یک تماس
تلفنی نیز با
من برقرار
کرد، اما از
آنجا که ایشان
اصلا به سخنان
طرف مقابل گوش
نمی دهد و
همزمان با طرف
مکالمه بی
وقفه سخن می
گوید، گمان
نمی کنم که
اصلا مکالمه
ای میان ما انجام
شده باشد.
بصیر نصیبی تک
گویی می کند و
آنقدر از
حقانیت
سخنانش مطمئن
است که هر
گونه سخنی از
جانب دیگری را
در ذهن خود
"توجیه" معنا
می کند و بدین
ترتیب امکان
هر گونه دیالوگ
را از همان
آغاز به بن
بست می کشاند.
امید که
این پاسخ
مکتوب مجالی
برای تامل
ایجاد کند،
چرا که عکس
العمل های
عجولانه بی
دقتی می آورد
و بی دقتی
موجب ادعاهای
غلط و بی اساس می
شود و بدتر از
همه راه را
برای بسط همان
نگاه خیر و شر
می گشاید که
منشاء نگاه انحصارگرا
و خود مطلق
بین حاکم است.
پاسخ
گفتن به مطلب
بصیر که
متاسفانه از
آشفتگی رنج می
برد و از هر
«دری سخنی« به
میان آورده تا
بر نتیجه
گیریهای از
پیش تعیین شده
اش صحه بگذارد،
کار سختی است.
با اینهمه من
تلاش می کنم
تا با برجسته
کردن مهمترین
رئوس ادعاهای
ایشان فضایی
برای
اندیشیدن
گشوده شود.
آقای
نصیبی مطلب
خود را با
برخورد به
مقاله ای از
یکی از
برگزارکنندگان
جشنواره ی
هنری «یکی بود
یکی نبود«
آغاز می کند و
آن اینکه خانم
صبای مقدم در
شهروند
کانادا از
ایرانیان بعنوان
مهاجر نام
برده و بزعم
ایشان واژه ی
تبعید را حذف
کرده است.
بصیر می
نویسد:
"دوست و
همراهی
ازسایت
شهروند مطلبی
رپرتاژ گونه
برایم ارسال
کرده بودکه
زیر نام ماریا
صبا ی مقدم
چاپ کرده بود
در وهله اول
نگاهی گذرا به
چهار چوب
برنامه ای که
ماریا خانم
نوید انجامش
را انشاء
نویسی کرده
بود انداختم...
در اینگونه
برنامه ها همه
ایرانیان
خارج از کشور
مهاجر هستند.
حتا یک هنرمند
تبعیدی هم از
جور وستم
ملاها
نگریخته است
!..."
من به
مطلب خانم
صبای مقدم در
سایت شهروند (http://www.shahrvand.com/?c=120&a=417) رجوع کردم
و در هیچ جای
آن مطلب اشاره
ای به «مهاجر«
بودن یا
نبودن "همه ی
ایرانیان"
نیافتم. آیا
بصیر نصیبی در
خوانش آن مطلب
نیز مانند مکالمه
هایش عجولانه
و سرسری و با
تکیه بر
پیشدواری به
قضاوت ننشسته
است؟ اگر
منظور نصیبی
از ادعایش
اشاره به آن
مطلب نبوده
چرا و از کجا
به چنین
مدعایی دست
یاقته است و
اصولا چرا حدس
و گمان خود را
به نام ماریا
صبای مقدم می
افزاید. مطلب
خانم صبای
مقدم مطلبی
مکتوب است.
چگونه می توان
چیزی را که در
متن کتبی
نیامده به
نویسنده اش
نسبت داد.
بصیر
نصیبی در
مطلبش ضمن
ارائه ی یک
تعریف بدوی از
تبعید و
مهاجرت، می
خواهد به ما
بیاموزد که
معنای هر یک
چیست. اما حتی
این تعاریف را
نیز تدقیق نمی
کند. من لا اقل
سه مطلب در
این مورد دارم
که در سایتم
هست و مهشید
امیر شاهی دو
رمان و یک
مجموعه مطلب
در کتاب "هزار
بیشه" که در
چند مطلب مهم
و اساسی تبعید
و هویت تبعیدی
و همچنین
تبعید در
دوران فاشیسم
هیتلری را
بروشنی شرح
داده است.
تبعید
یعنی ترک وطن
بدلیل تهدیدی
که متوجه تبعیدی
بوده است. این
تهدید می
تواند دلایل
سیاسی، مذهبی،
نژادی و
جنسیتی داشته
باشد که با
اجبار همراه
است. یعنی در
صورت عدم ترک
وطن خطر جانی
و یا مجازاتهای
دیگر تبعیدی
را تهدید می
کند. تبعید
ارتباط
مستقیم با عدم
امکان تحقق
فردیت در موطن
دارد. تبعیدی
به قصد ماندن
برای همیشه به
کشور دیگر
پناه نمی برد،
بلکه همواره
امید به تغییر
شرایط و
بازگشت به وطن
دارد. تبعیدی
کسی است که
برای حفظ جان
و حرمت انسانی
خویش از وطنش
مهاجرت می
کند.
مهاجرت
یعنی ترک وطن
برای همیشه.
اما مهاجرت نیز
در حین اینکه
می تواند
داوطلبانه
باشد، می
تواند در
نتیجه ی یک
اجبار به کسی
تحمیل شود. مهاجرت
می تواند
دلایل
اقتصادی،
اجتماعی،
سیاسی و شخصی
داشته باشد.
اشتباه نصیبی
و بسیاری دیگر
در اینجاست که
گمان می کنند،
مهاجرت بار
کاملا غیر
سیاسی دارد.
آیا می توان
دلیل ترک وطن
از سوی بسیاری
از کسانی که
در نتیجه ی
پدیده ای که آن
را فرار مغزها
می نامند در
دهه های اخیر
از ایران
مهاجرت کرده
اند یا بسیاری
از جوانان و
زنان ایرانی
که در اثر
نبود امنیت اجتماعی
از ایران
مهاجرت کرده
اند را کاملا
غیر سیاسی
دانست؟ مسلما
نه.
شعر برشت
که آقای نصیبی
آن را به
شهادت می گیرد
و من هم چندین
سال پیش یکی
از مقالاتم در
مورد تبعید تحت
عنوان "آغاز
جداسری از ما
نبود" را با آن
آغاز کردم،
اشاره به یک
تفاوت اساسی
میان تبعید و
مهاجرت است که
نه در ارتباط
با سیاسی بودن
یا نبودن دلیل
ترک وطن، بلکه
در توضیح این
نکته ی اساسی
نوشته شده که
تبعیدی چون به
هر حال تصمیم
به بازگشت به
وطن دارد و
چون می داند
که بازگشتش
بدون تغییر
اساسی در
اوضاع سیاسی
موطنش ممکن
نیست، در
دوران اقامت
در سرزمین
میزبان نیز یک
لحظه از آنچه
در وطنش می گذرد،
غافل نمی ماند
و تلاش می کند
در این روند تغییر
نقشی ایفا
کند، در
حالیکه مهاجر
از آنجا که
آمده تا
بماند، شاید
دیگر وقایع داخل
کشورش را به
قصد تاثیر
گذاری بر
تغییر دنبال
نکند. تبعیدی
خود را در
رابطه با وطن
از دست رفته
اش تعریف می
کند و مهاجر
تلاش می کند
تا در سرزمین
نو جایگاه
جدید خود را
تعریف کند و
بیابد.
در مورد
تبعید و
مهاجرت به
انداره ی کافی
منبع و مرجع
وجود دارد که
اگر بصیر
نصیبی بخواهد
همانند کتاب
"هنرمندان
هیتلر" که به
او معرفی
کردم، می
توانم در
اختیارش بگذارم.
بصیر
نصیبی فراموش
می کند که
خانم مهشید
امیر شاهی، من
و شاهرخ مشکین
قلم (ما سه نفر
را ایشان لااقل
می شناسند)
هنرمندان
تبعیدی هستیم
که نه تنها
هرگز به نفی
هویت تبعیدی
خود دست نزده
ایم، بلکه به
گواه تلاشهای
بیدریغمان در
عرصه ی حرفه
ای مان که
ادبیات، رقص و
تئاتر باشد و
چه به گواه
نوشته ها و
فعالیتهایمان
در این سالها
بعنوان
هنرمندان تبعیدی
شناخته شده
ایم و از
بسیاری از
امکانات و فرصتها
گذشته ایم و
به بسیاری از
حذفها تن در
داده ایم برای
اینکه حاضر به
تن دادن به سانسور
و همراهی با
آن نبوده ایم.
البته بصیر نصیبی
که خود در کار
تولید اثر
هنری نبوده و
نیست و شاید
درک نکند که
کار خلاقه و
مایه ای که از
جان و روان
برای تولید آن
گذاشته می
شود، با توجه
به
محدودیتهای
بیشمار تبعید
و در بی
امکانی و بی
پشتیبانی
مطلق و
بعبارتی در
خلاء آفریدن و
در عین حال
حفظ تداوم کار
در چنین
شرایطی به چه
درجه ای از
ایثار نیاز
دارد، عواقب
صدور یک
"فتوای" بی
پایه و ایجاد
ابهام در
تلاشهای ما که
می تواندبه
حذف یا تخریب
شخصیت هنری،
اجتماعی و
سیاسی
بیانجامد ،
مسلما هرینه
ای ندارد.
در عین
حال بصیر باید
بداند که ما
شخصیتهای مستقل
هنری هستیم و
این بدین
معناست که
دنباله رو هیچ
ولی فقیهی
نخواهیم بود.
نه مجیز گوی
حکومت تمامیت
گرای اسلامی
هستیم و نه
دنباله روی دستور
یا منع کسانی
که بنام تبعید
بخواهند
برایمان حکم
صادر کنند.
تبعیدی بودن نه
مدالی است که
ایشان یا کسی
به ما بدهد و
نه اینکه
ایشان صلاحیت
پس گرفتنش را
از ما دارد. این
حضور و آثار
ماست که می
ماند و گواه
دورانی است که
در آن زیسته
ایم. تبعید
برای ما دکانی
نیست که باز
کرده باشیم
برای جمع کردن
مشتری و یا
کسانی که ما
را "تنها
مبارزین" یا
"هنرمندان
راستین و
متعهد"
بنامند. تبعید
بخودی خود
ارزش و یا
ارزش آفرین
نیست. مهم این
است که در
تولید هنری و
یا در عرصه ی
فکر و اندیشه
در این دوران
تبعیدمان چه
بر جای می
گذاریم و تا
چه حد می
توانیم بر وطن
از دست رفته
مان از راه
دور تاثیر
بگذاریم.
مقاومت فرهنگی
در مقابل
حکومت تام
گرای دینی نه
از راه شعار
که از راه
شعور و ایجاد
امکان تعمق در
چرایی دوام
دیکتاتوری در
کشورمان است
که شکل می
گیرد.
در ضمن
بصیر نصیبی
اگر به سایت
جشنواره ی
تیرگان رجوع
می کرد و اگر
در صورت
ندانستن زبان
انگلیسی حتی
از یک آشنای
مسلط به این
زبان می خواست
که مطالب آن
را برایش ترجمه
کند، ادعا نمی
کرد که هویت
تبعیدی ما در
آن انکار یا
حذف شده است.
در این مورد
تنها رجوع به
بیوگرافی و
موضوع آثار
هنری من (http://www.tirgan.ca/events/theatre.html) می دید
که تبعیدی
بودن من انکار
نشده است:
“... Her plays focus on the subject of identity, exile, freedom and oppression, and
women’s political and social restrictions.“
بسیاری
از هنرمندان
دیگر شرکت
کننده در این
جشنواره را
بصیر اصلا نمی
شناسد و
نشناخته
تکفیر می
کند . برای
مثال ساشار
ظریف که امروز
یک رقصنده ی
مطرح در
کانادا و دیگر
کشورهای جهان
است و به گواه
بیوگرافی اش
در سال 1985 و در سن
چهارده سالگی
بهمراه خانواده
اش از طریق
کوههای ترکیه
از ایران فرار
کرده و سه سال
در کمپهای
پناهندگی ترکیه
زندگی کرده تا
بتواند به
کانادا
مهاجرت کند http://www.thecanadianimmigrant.com/index.php?option=content&task=view&id=895 و یا
بسیاری دیگر
از شرکت
کنندگان.
تعداد
دیگری را می
شناسد و می
داندکه
علیرغم اینکه
از ایران می
آیند یا در
ایران نیر کار
می کنند، حاضر
به همراهی و
حمایت از
دستگاه سانسور
حکومت دینی
نشده اند، اما
از آنها نامی
نمی برد و
مقاومت آنها
را فدای
"تئوری توطئه
ای" می کند که
بر اساس آن
این جشنواره
باید حکومتی
باشد. مثلا
ناصر تقوایی
که هم در بخش سینما
و هم در بخش
ادبیات شرکت
دارد و یا
جعفر والی،
این مرد
برجسته ی
تئاتر ایران
که در بخش ادبیات
شرکت دارد.
آیا اینها
حکومتی
هستند؟ آیا
می توان تحت
این عنوان که
هنرمندانی
چون عباس
کیارستمی،
داریوش
مهرجویی، رخشان
بنی اعتماد،
آیدین
آغداشلو و
محمد رضا لطفی
( این نامها را
می آورم چون
تنها همین پنج
نفر هستند که
بصیر نصیبی
تحت عنوان
"هنرمندان حکومتی"
از آنها نام
برده است) ، در
جشنواره هنری
یکی بود یکی
نبود شرکت
دارند، تمام آن
145 هنرمند دیگر
را نیر تکفیر
کرد یا در
خدمت اهداف
حکومت خواند؟
بسیاری
از هنرمندان
شرکت کننده در
این جشنواره
همان جوانانی
هستند که بصیر
نصیبی در جایی
از مطلبش ادعا
می کند که در
این جشنواره
غایبند.
بسیاری از
آنها و همچنین
بسیاری از دست
اندرکاران
برگزاری جشنواره
ی یکی بود یکی
نبود متعلق به
نسل دوم و سوم
ایرانیان
خارج از
کشورند که
براستی نیز
تجربه ی نسل
اولیها را
ندارند. برخی
از آنها بزرگ
شده ی خارج از
ایرانند و
برخی در
سالهای اخیر
از ایران خارج
شده اند و
دانشجویان
دانشگاه
تورنتو
هستند. هر
نسلی تجربیات
خاص خودش را
دارد، اما
مسلما جایز
نیست که تجربیات
نسلهای دیگر
را نادیده
بگیرد یا
انکار کند.
آیا نباید با
این نسل
ارتباط
برقرار کرد؟
آیا نمی دانیم
که تبعیدیان
نسل اول که
گرد پیری بر
موهایشان
نشسته بمرور
زمان به یک
اقلیتی که فقط
به خود مشغول
است و در حد
محافل محدود
قبیله ای
فعالیت میکند
تبدیل شده
اند؟ با این
ترتیب این
تبعیدی
اکنونی چگونه
می تواند صدای
اعتراض خود را
در جایی منعکس
کند و اصولا
کدام صدا را.
صدایی که از
آن بوی حذف و
تنگ نظری
بیاید چه از
سوی حکومت
باشد و چه از
سوی مخالف
حکومت، نه
جذابیتی دارد
و نه گوش
شنوایی می
یابد. من به
عنوان هنرمند
تبعیدی خودم
را موظف می
دانم که با
این نسل
ارتباط برقرار
کنم، سحنان و
تجربیاتش را
بشنوم و
تجربیاتم را
با او در میان
بگذارم. من در
کار هنری ام مجاز
به فریز شدن
در دوران سپری
شده نیستم،
بلکه موظفم در
هر دوران
نیازها و روح
زمانه ام را
بشناسم و
تلاش کنم تا
زبانی برای ایجاد
ارتباط با این
مخاطب جدید
بیابم. در عین حال
موظفم آنچه به
او گفته نشده،
آنچه حق دانستنش
از او دریغ
شده را با او
در میان
بگذارم و حافظه
ی تاریخی اش
را بعنوان
پشتوانه ای
برای گام
گذاشتن در راه
آینده در او
زنده نگاه
دارم. علیرغم
اینکه ماهیت
حکومت دینی تغییری
نکرده، اما
جامعه تغییر
کرده است.
جامعه ی جوان
ما بدنبال
یافتن
پاسخهای نو
برای پرسشهایی
اساسی است که
نسلهای پیش از
او نه تنها نتوانستند
پاسخی برایش
بیابند، بلکه
بر ابهامات و
گره های آن
افزودند. با
خشم و کینه و
روحیه ی
تهاجمی نمی
توان با او
روبرو شد. واژه
هایی چون
"هنرمند
متعهد" و "
راستین" و
"انقلابی"
برایش نخ نما
شده است. این
واژه ها را حکومت
ایران
سالهاست که
دارد بکار می
برد و به همین
نام به حذف و
از بین بردن
هر آنکس که از
نظر "غیر
متعهد" و "غیر
راستین" است
دست زده است.
من نمی گویم
این نسل
اشتباه نمی
کند و همه چیز
را درک می
کند، من می
گویم ، باید
با او سخن گفت
و سخنانش را
شنید. وقتی
سقف "تعهد"
آنقدر کوتاه
شود که فقط
شخص "من" و دو
سه تن دیگر از
نزدیکان فکری
ام را در بر
بگیرد، آیا
"من" همان
دیکتاتور
منشی دیرینه
را بازتولید
نخواهم کرد؟
آیا امر بر"من"
مشتبه نخواهد
شد که حق و
حقانیت تنها
از آن "من"
است؟
بصیر
نصیبی از تمام
بخشهای دیگر
هنری جشنواره
بیکباره می
گذرد و بر روی
بخش سینما
متمرکز می شود
و از قول
سینماگران
تبعیدی می
گوید :
" ...البته
معمولا
سینماگران
تبعیدی خود به
این گونه
مجالس نمی
پیوندند واگر
فرضا-باز هم
تاکید میکنم
فرضا-
فیلمسازان
تبعیدی نه
مهاجرین می
پذیرفتند که
در این برنامه
شرکت کنند و
فیلمهایی به
جشنواره
معرفی می
کردند که صحنه
های تکان
دهنده اعدام ،
سنگسار
،شکنجه،تجاوز
به زنان
ومردان در
زندان های
ایران را دوباره
روی پرده
سینما زنده می
کرد. ایا
هنرمندان حکومتی
در چهار چوب
چنین برنامه
ای کارشان را عرضه
می کردند؟"
بصیر
نصیبی توضیح
نمی دهد که
چرا این
سینماگران
تبعیدی که
البته نامی
نیز ار آنها
نمی برد که
منظورش چه
کسانی هستند،
اگر به چنین
فستیوالی
دعوت می شدند،
نباید در آن
شرکت می
کردند. و این
"باید" و
"نباید" ها را
چه کسی تعیین
می کند. چرا یک
هنرمند تبعیدی
باید
داوطلبانه
صدای خودش را
حذف کند. چرا
اگر امکان می
یابد که با
اثر هنری اش
در جایی حاضر
شود و دیدگاه
خود را با مخاطب
در میان
بگذارد، باید
از آن بگذرد.
آیا مفهوم
تبعیدی بودن
در انفعال و
یا سخن گفتن
با همفکران
خود است و یا
تلاش برای
حضور فعال و
روبرو شدن با
مخاطبی هر چه
وسیعتر. حذف
داوطلبانه ی
صدای تبعیدی
به مذاق چه
کسی جز همین
حکومت دینی
خوش می آید.
آیا بصیر
نصیبی گمان می
کند با این
دیدگاه دارد
به تبعیدیان
یاری می
رساندیا خود
در ایجاد یک
نوع انزجار
نسبت به تنگ
نظری و یکسو
نگری و جزم
اندیشی بخشی
ار تبعیدیان
سهیم می شود.
بصیر
نصیبی به شکل
توهین آمیزی
از مهشید امیر
شاهی که اگر
هم سابقه ای
برای تبعید
بخواهیم در
نظر بگیریم ،
قدمت تبعیدی
بودنش و رسایی
صدا و آثار تبعیدی
اش از خود
بصیر و بسیاری
دیگر از
مدعیان
طولانی تر،
رساتر و تاثیر
گذارتر بوده
است و در این
جشنواره در
بخش ادبیات
حضور دارد،
براحتی در می
گذرد و تنها
به ذکر این
نکته بسنده می
کند :
" من
نمیدانم نحوه
دعوت از ایرانیان
خارج از کشور
به چه شیوه ای
بود است ,برای
اظهار نظر در
این قسمت نیاز
به اطلاعات دقیقتر
دارم .شک
نباید داشت که
اینان اگر
نیاز بدانند
هیچ ابایی
ندارند که
شخصیتی مستقل
و با پرنسیب
را هم قربانی
مقاصد خود
کنند..
و بعد
اضافه می کند:
"اصلا
بیائید دایره
بحث را باز
ترکنیم .چرا
در این میز
گرد مثلا
مرجان
ساتراپی حضور
ندارد؟ ما که
میدانیم چرا؟
شما هم که
میدانید
وشرکت کنندگان
در یکی بود
ویکی نبود هم
می دانند. برای
نمونه چهره
لابد برجسته
نخبگان منتخب
شما -عباس
کیارستمی- تا
حالاجرات
کرده است یک
اظهار نظر یک
سطری در باره
فیلم
پرسپولیس ارائه
دهد چه برسد
به اینکه
سارنده اش را
در میز گرد
تحمل کند؟."
بسیار
جالب است.
بیادم می آید
که یک بار دو
سال پیش که
کتاب
پرسپولیس
مرجان
ساتراپی را
خوانده بودم و
بار دیگر همین
چند ماه پیش
که انیمیشن
پرسپولیس بر
پرده ی سینما
رفت با اشتیاق
تمام با بصیر
در مورد مرجان
ساتراپی صحبت
کردم که کارش
فوق العاده و
بنظر من در
عرصه ی سینما
مهمترین کار
سینمایی خارج
از کشور در
مورد انقلاب
اسلامی و پیامدهایش
از زبان یک
تبعیدی است. و
بر این نظر بودم
که بخصوص در
بحبوحه ی
حملات تبلیغاتی
جمهوری
اسلامی و
اعتراض حکومت
دینی به حضور
فیلم مرجان در
فستیوال کان
باید از جانب
هنرمندان
تبعیدی از او
حمایت شود.
بصیر که نه کتاب
را خوانده بود
و نه فیلم را
دیده بود و من
حتی مطمئن
نیستم که حتی
تا امروز نیز
آنها را دیده
یا خوانده
باشد،
نخوانده و
ندیده با
مرجان مخالف
بود و با
اشاره به یک
جمله از مرجان
در یک مصاحبه
و تکرار اینکه
مرجان مترجم شیرین
عبادی بوده یا
چیزی در همین
حد تاکید داشت
که مرجان
ساتراپی
فیلمساز
تبعیدی نیست و
حتی در یکی از
نوشته هایش
چند متلک هم
به او پراند.
جالب است که
بصیر در شرایط
"مبارزه" با
جشنواره ای که
نه شناختی از
دست اندرکارانش
دارد و نه
اطلاعات
دقیقی از
محتوایش و از
هنرمندان
شرکت کننده در
آن، بناگاه
مرجان ساتراپی
را فیلمساز
تبعیدی می
خواند و می
پرسد که
"مثلا" چرا او
به این
جشنواره دعوت
نشده است!
اگر هم
مرجان دعوت می
شد و شرکت می
کرد هم لابد
می خواست
بنویسد که
دیدید گفتم تبعیدی
نیست؟ من نمی
دانم این
تبعید سنج های
بی منطق و بی
آگاهی از آثار
هنرمندان و
حتی بدون اندکی
تعمق یا علاقه
به شناختن
محتوای آثارشان
چگونه بناست
درست و بدون
اینهمه تناقض
کار کند!
بصیر
نصیبی در جای
دیگر به مسئله
ی بودجه ی
جشنواره ی یکی
بود یکی نبود
اشاره می کند
و باز به جای
رجوع مستقیم
به سایت جشنواره
www.tirgan.ca که
البته بزبان
انگلیسی است و
در همان صفحه
ی اول آن
بودجه ی مورد
نیاز فستیوال
و مقداری از
بودجه که
تاکنون تامین
شده و همچنین
اطلاعات همراه
با لینک
ادارات
پشتیبان
جشنواره
بروشنی آمده
است. مقدار
بودجه ی مورد
نیاز جشنواره
600000 دلار کانادا
( حدود 390000 یورو)
است که تا
کنون 383000 دلار کانادا
از سوی مراکز
حمایت از هنر
و اداره مهاجرت
کانادا که
لینک سایتهایشان
هم آمده،
تامین شده است
و مبلغ 266000 دلار
آن هنور تامین
نشده است.
جایی از
مبلغ یک
میلیون دلار
سخنی نیست،
بجز در مصاحبه
ی دو تن از
برگزار
کنندگان با voa که
اشاره کرده
اند تمام
کسانی که در
برگزاری جشنواره
کمک می کنند
دارند مجانی
کار می کنند و اگر
قرار بود آنها
هم دستمزد
بگیرند به
بودجه ای حدود
یک میلیون
دلار نیاز می
بود. همچنین در
سایت تیرگان
آمده که چه
مقدار از
بودجه صرف چه
کاری می شود.
با توجه به
اینکه این
جشنواره در
این سطح با
حضور 150 هنرمند
که از کشورهای
گوناگون می
آیند برگزار
می شود، بصیر
نصیبی که خود
تاکنون چند
برنامه آن هم
در سطح بسیار
محدود
ارگانیزه
کرده است و
توانسته از اداره
ی فرهنگ شهر
محل اقامتش
بودجه ی آن را
تامین کند،
باید بداند که
بودجه ی 600000 دلار
کانادا ( و نه
آمریکا!) برای
برنامه ای
اینچنین
گسترده بودجه
ی عجیب و
غریبی نیست.
چرا بصیر
تلاش می کند
با ناروشن
نشان دادن وضعیت
بودجه ی
جشنواره ای که
تمام اطلاعات
مالی خود را
در سایتش
اعلام کرده
اینگونه
وانمود کند که
گویا جمهوری
اسلامی در
تامین این
بودجه نقشی
دارد!
نکته ی
نامربوط دیگر
در مطلب بصیر
مقایسه ی این
جشنواره با
کنفرانس برلین
است. بودجه ی
کنفرانس
برلین با
همکاری بنیاد
هاینریش بل و
به گواه
بروشورهای
خودش به همکاری
سفارت جمهوری
اسلامی و اتاق
بازرگانی
آلمان تامین
شده بود. هدف
آن کنفرانس
هدفی کاملا
سیاسی بود و
بنا بود نوید
"تغییر" داده
شود. جشنواره
ی هنری یکی
بود یکی نبود
مکانی است
برای ارائه ی
آنچه در عرصه
ی فرهنگ و هنر
ایران و خارج
از ایران در
جریان است که
مسلما نه
یکدست است و
نه بازتاب
دهنده ی همه ی
نگاهها. آیا
هنر تبعید یا
لا اقل بخشی
از آن که در این
جشنواره حضور
دارد به ایران
و ایرانی تعلق
ندارد ؟
جشنواره
یکی بود یکی نبود
اولین بار
نیست که
برگزار می شود
و سال گذشته
نیز در سطحی
محدودتر
برگزار شده
است و بسیاری
از مخاطبینش
را همجون
برگزار
کنندگانش نسل
دوم ایرانیان
خارج از کشور
تشکیل می
دهند. وقتی
بصیر نصیبی
بتواند با یک
ترفند دایی
جان ناپلئونی
کنفرانس
برلین را به
جشنواره هنری
یکی بود یکی
نبود پیوند
بزند و با
اتکا به پنج
نام 145 هنرمند
دیگر را بکلی
در مطلب خود
حذف کند، باید
بگوید که برای
کودکانی که در
این سی سال در
خارج از ایران
متولد شده و
بالیده اند،
برای جوانانی
که اکثرا
متولدین بعد
از انقلابند و
در این سالها
از ایران مهاجرت
کرده اند و
برای آینده و
آیندگان،
برای انسان
ایرانی
سرگردان در
میان تجربه ی
خشونت و حذف،
برای پرسشهای
بیشماری که به
" کیستی" من ایرانی
استبداد زده ،
برای بچه های
ایران و سازندگان
فردا و ورای
شعار و افشا
گری باید جست
جز از دریچه ی
متنوع فرهنگ و
هنر. مفهوم
ایرانی بودن
نزد تمام همه
ی یک تعریف
ندارد. واقعیت
این است که
نگاه انحصار
گر، فرصت طلب
و بی پرسش
نسبت به
نابسامانی
های فرهنگی و
سیاسی ما
بسیار زود خود
را برملا می
سازد. این
مخاطب است که
در می یابد
دغدغه های
امروزین خود
را در کجا
باید بجوید.
کیارستمی
نماینده ی یک
نگرش و نوعی
پراگماتیسم
این دوران سیاه
است، اما نمی
توان او را
"فیلمساز
حکومتی"
خواند. بصیر
نصیبی اگر
کتاب
هنرمندان
هیتلر و
بسیاری از
منابع دیگر را
درست می
خواند، می دید
که در همین
آلمان هنوز و
سالها پس از
سقوط فاشیسم
هیتلری در این
مورد بحث است
که آیا می
توان هر
هنرمندی که
از روی فرصت
طلبی در جایی
چیری گفته که
به مذاق حکومت
خوش آمده را
با هنرمندانی
که مبلغین
ایدئولوژیک و
پروپاگاندیستهای
افکار
راسیستی و ضد
بشری هیتلر
بوده اند و در
استخدام
ارگانهای
رسمی دستگاه
تبلیغاتی
گوبلز بوده
اند در یک ظرف
ریخت یا نه.
پاسخ کتاب
هنرمندان
هیتلر که بصیر
ار آن فاکت می
آورد به این
پرسش "نه" است.
هر بیوگرافی
باید در جای
خود مورد
بررسی قرار
بگیرد. تفاوت
شعار با کار
تحقیقی و علمی
در میزان
بکارگیری
همین دقتهاست
که روشن می
شود. تنها
نگاه امر به
معروف و نهی
از منکری،
نگاه سیاه و
سفید و خیر و
شری است که با
حکم صادر کردن
کار خود آسان
می کند و
انسانهای بی
دقت و بی پرسش
می سازد که
براحتی همه
چیز را با همه
چیز و همه کس
را با همه کس
در یک ظرف می
ریزند.
نکته ی
پایانی مطلب
بصیر نصیبی
اشاره اش به
ماجرای
جشنواره
تئاتر کلن
است. بصیر بدرستی
به اعتراض من
و تعداد زیادی
از هنرمندان
به تغییر
ناگهانی
سیاستهای آن
فستیوال که من
پیش از آن شش
سال مداوم در
آن با
نمایشهایم شرکت
کرده بودم، می
کند و از این
حرکت به نیکی یاد
می کند. اما
بصیر فراموش
کرده است که
از میان
معترضین تنها
من بودم که در
آن سال کار
آماده برای
فستیوال کلن
داشتم که بنا
بود در آنجا
اجرا شود که
بعنوان
اعتراض به
تغییر سیاست
فستیوال کلن
کارم را از آن
فستیوال بیرون
کشیدم. بصیر
همچنین
فراموش کرده
است که از میان
معترضینی که
از آنها نام
برده است و
هیچیک بجز من
از امکان
ارائه ی کار
هنری خود صرف
نظر نمی
کردند، کسانی
یکماه بعد به
عنوان مهمان
افتخاری در
همان فستیوال
حضور یافتند و
کسانی هم همین
یکی دو سال
پیش اکبر عبدی
را در اروپا
گرداندند که
البته از نظر
او که وقایع
را دنبال می
کند نباید این
نکات پنهان
مانده باشد،
اما گویا وقتی
نوبت
تبعیدیها که
می رسد، فرصت
طلبی ها
براحتی
نادیده انگاشته
می شود و
همچنین میزان
هزینه ای که
هر کس برای
اعتراضش
پرداخته است.
کسانی هم که
بطور مداوم
کار بروی صحنه
نمی برند و از
بایکوتهایی
که من در این
سالها از همه
سو شاهد آن
بوده ام بی نصیب
مانده اند و
اصولا کسانی
که در شرایطی
بغایت سخت
برای بروی
صحنه بردن یک
اثر جان نمی
کنند، نمی
دانند که این
لطمه ها جبران
ناپذیر است.
من از بصیر می
پرسم که این
مدعیان هنر
تبعیدی آن
زمان که تمام
حمله ها چه ار
سوی فرصت
طلبان لندنی و
چه از سوی
مدیران فستیوال
متوجه من که
جوانترین عضو
آن جمع معترض
بودم و از بی
شخصیتیها و بی
پرنسیبیهای
بسیاری از آن
به ظاهر
همراهان
"معترض" بی
خبر کجا بودند
و چرا حناق
گرفته بودند.
با
اینهمه باید
بگویم که
بیرون آمدن و
حذف داوطلبانه
ی صدای خود در
آن زمان
اشتباه بود.
فستیوال کلن
در اثر
سیاستهای غلط
گردانندگانش و
در اثر بی
توجهی ما که
همگی گویا
فراموش کرده بودیم
که برای جذب و
ایجاد یک
مخاطب تئاتری
در تبعید و
برای اینکه
امکان تولید و
ارائه ی آثار
تئاتری ایجاد
شود، همگی
سهیم بوده ایم
و موفق شده
بودیم به رشد
یک جریان فعال
تئاتری در تبعید
یاری رسانیم،
بعد ار آن
انشقاق نه
تنها فستیوال
تئاتر کلن
دچار رکود شد،
بلکه بسیاری
از گروههای
تئاتری
بتدریج غیر
فعال شدند.
لطمه ی اصلی
را تئاتر
تبعید بود که
خورد. نمی
گویم باید به
همان شکل به
همکاری ادامه
می دادیم، اما
باید راههای
دیگری می
رفتیم.
صدای
هنرمند
تبعیدی اگر
این هنرمند واقعا
به رسالت و
تعهد خود آگاه
باشد، مجاز
نیست که به
حذف خود تن در
دهد بلکه باید
از هر روزنه و
دریچه ای و آن
هم نه فقط
برای
اطرافیان
بلکه برای
انبوه
ایرانیان چه
در داخل و چه
در خارج قابل
شنیدن باشد.
منتها تبعید
ما با این
یاران بی
تدبیر و سطحی
نگر، با این
"دوستان" که
با وجود آنها
نیازی به دشمن
نیست، گویا
قرار است به
خودکشی دسته
جمعی منتهی
شود. من با بوف
کور هدایت که
پیش بینی
دوران سیاهی است
که در آن زاده
شدم به کانادا
می روم و در
جشنواره یکی
بود یکی نبود
شرکت می کنم.
جشنواره ای که
نه من را
سانسور کرده
نه از من
خواسته که به
انکار هویتم
برخیزم.
جشنواره ای که
تعداد زیادی
ایرانی جوان
با جان و دل
برای برگزاری
اش رحمت می
کشند. می
خواهم آنها را
از نزدیک
بشناسم و به
آنها خسته
نباشد بگویم.
همانطور که 12
سال است که در
راهم و با
بازیگرانم شهر
به شهر رفته
ام تا فرهنگ و
هنر ایران را
در تبعید
ناخواسته ام
زنده نگاه دارم،
تا بگویم که
ما هستیم و
باید بمانیم
برای ساختن
سنگ بنای
فردایی که در
دست
فرزندانمان و برای
آیندگان
خواهد ماند.
بدون
هنرمند
تبعیدی هنر
تبعیدی بی
معناست . حرمت
این جان
کندنهای بی
دریغ را نگاه
داریم.
نیلوفر
بیضایی
اول جون 2008
http://www.gozareshgar.com/index.php?id=22&tt_content[tid]=6933