گلاویژ
پر! سعید پر! فریدون
پر! زهرا پر!
محمد پر! علی
پر! ادراک و
فهم هم پر؟
غمنامهای
در چهار پرده
نوشته
نادر ثانی
تمامی
این ماجرا، از
ابتدا تا
انتها، همین
امروز در خلال
حدود یک ساعت
و نیم به
اتفاق افتاد: آنچه
در زیر میآید
شرح چند
ماجرای واقعی،
جدا از هم،
اما به هم
چسبیده و اثری
که آنها بر من
گذاشتند، میباشد.
پرده
اول: گلاویژ
پر!
نگاهش
به چشمانم از
فرای عکسی در
آن صفحه (1)درج
شده بود و
گواهی مرگش که
ضمیمه بود به
سختی تکانم
داد. پیامی که از
جانب رفیقی به
صندوق پست
الکترونیک من
آمده بود، من
را به آن صفحه
کشانده بود. متن
پیام بسیار
ساده بود: "خودسوزی
یک دختر
کارگر"! و به
ضمیمه آن تنها
یک لینک! دختر
کارگری
خودسوزی کرده
بود. بالهای
اندیشهام به
پرواز درآمده
و پیش از آنکه
خبر را ببینم،
آنرا
"خواندم": وحشتناک
بود. بار دیگر چرخهای
سرمایهداری
آنچنان عرصه
را بر یک
کارگر تنگ
کرده که او
خسته و
درمانده
ترجیع داده
بود تا با
دستان نحیف
خود شمع وجود خویش
را خاموش
سازد. خبر اما
بسیار
وحشتناکتر
از آن بود که
در تصور من میگنجید:
گلاویژ
سلطاننیا،
دختر 18 ساله
کارگری از
مهاباد در
همدان خودسوزی
کرده بود.
گویا گلاویژ
از مدتی پیش
به همراه پدر
و خواهرش برای
امرار معاش به
همدان آمده و
در یک کارخانه
آجرپزی در این
شهر مشغول به
کار میشود. چند
روز پیش پدر
که ناچار بوده
برای انجام
کاری به مهاباد
برود، گلاویژ
و دختر دیگرش
را در همدان و برای
کار در کارخانه
آجرپزی تنها
میگذارد. در
این میان صاحب
کارخانه از
فرصت به دست آمده
و از تنهایی
این دو دختر
سوء استفاده
کرده و آنها را
"مورد آزار و
اذیت" قرار میدهد.
این "آزار و
اذیتها" به
گونهای بودهاند
که گلاویژ که
تحت فشار روحی
شدیدی قرار
گرفته بوده،
روز 9 خرداد
دست به
خودسوزی زده و
18 ساعت بعد در
اثر صدمات
وارده در
بیمارستان
جان میسپارد.
چشمان گلاویژ
بر چشمانم
حلقه زدند و
چند قطره اشک
بر گونههایم
جاری شدند. به
صفحه اول
بازگشتم و با
خواندن خبر
مرگ دو کارگر
"نگونبخت"
در "حادثه"ای
که در يک آسانسورروی
دادخ بود،
گویی چشمان
گلاویژ بر
مخیلهام حک
شدند.
پرده
دوم: سعید، فریدون
و زهرا پر!
شاید برای
فرار از فشار
چشمان گلاویژ
بود که خواستم
دقایقی را صرف
پرسه زدن در
دیگر صفحات بکنم.
نمیخواستم
"خبر" دیگری
ذهن من را به
خود جلب نماید.
گفتم که
"پناه" به
ادبیات و شعر
ببرم. سری به
سایت "کتاب
شعر" زدم.
نوشتهای از
نسیم خاکسار
با تیتری که
من را به یاد
خسرو گلسرخی
انداخت، "چه
کرده اند با
این سرزمین"، توجهم
را به خود جلب
کرد (2). نوشته
معرفینامهای
بر کتاب
"منظومه
ایرانی"
نوشته محمد
مختاری و نقدی
بر آن است. اما
آنچه که بیش
از خود نوشته
من را با عالم
دیگری برد،
یاد سه
هنرمندی که در
این نوشته از
آنان یاد شده،
سعید
سلطانپور، فریدون
فرخزاد و زهرا
کاظمی بود. اولی
را در شب
عروسی از
خانواده جدا
کرده و پس از
مدت کوتاهی به
جوخه تیرباران
سپردند. دومی
را به وحشیانهترین
شکل در تبعيد
به فتل
رساندند. سومی
را، با وجود
آنکه میدانستند
مرگش میتواند
باعث بروز
دردسرهای
بسیار گردد،
آنچنان مورد
ضرب و جرح
قرار دادند که
مرد. سعید و فریدون
را پیش از
آنکه کشته
شوند میشناختم
ولی با زهرا
تنها پس از
مرگش "آشنا"
شدم، با این
وجود پس از
خواندن مقاله
یادشده گویی
تصویر آنان
نیز در مقابل
چشمانم به
حرکت درآمدند.
به این سه فرد
و به هنر آنان
که هرگز اجازه
نیافت به
باروری کامل
برسد. به آنان
و به گلسرخی و
مختاری و به
پیکرهای در
خاک افکنده
شده آنان
اندیشیدم و
بار دیگر اشک از
چشمانم جاری
شد. از گریستن
ابایی ندارم
اما با دست
راست اشکهایم
را پاک کرده و
تلاش کردم که
بار دیگر به
دنیای امروز
بازگردم-
پرده
سوم: محمد و
علی هم پر!

شعر
و ادب را ترک
گفته و بیاختبار
سری به یکی از
صفحات خبری
زدم که مطلب
دیگری (3) توجهام
را جلب خویش
نمود: "نامه
نوجوانی که دوازده
روز دیگر
اعدام خواهد
شد". محمد
فدایی جوانی
است بیست و یک
ساله که در
یکی از
زندانهای کرج
در انتظار
اجرای حکم
اعدام در مورد
خود میباشد. پنج
سال پیش
(زمانی که
شانزده ساله
بوده) در نزاعی
که منجر به
مرگ نوجوان
دیگری میشود
شرکت داشته و
اکنون، پس از
طی پنج سال
زندان توام با
شکنجه و یک
بار تا دم مرگ
رفتن حکم
اعدامش تایید
شده و در
انتظار فرارسیدن
مرگ است. کلام
محمد جانکاه
است. دیگر
امیدی در
وجودش نیست.
دیگر نه توان
مبارزه دارد و
نه خواست
ادامه
زندگی. خسته
شده است و میخواهد
به زجری که
نصیبش شده
پایان داده،
رخت بربسته و
برود. به صفحهای
دیگر میروم (4):
علی میهنترابی
نیز بیست و یک
ساله است. او
نیز از پنج سال
پیش در زندان
است. حلقه
طناب دار در
انتظار او نیز
میباشد. علی
هنوز امید
دارد. دست و پا
میزند و در
اندیشه امکان
رسیدن به
رهایی است. محمد
و علی هر دو
منکر ارتکاب
قتل هستند، هر
دو به بلاهایی
که در زندان و
در "دادگاه"
بر سر آنان
آمده پرداخته
و هر دو از
زندانهای
جمهوری
اسلامی (که میدانیم
چه شرايط
دهشتناکی بر
آنها حاکم است
) میگویند. امروز
ابن دو جوان،
یکی کاملا
نومید و دیگری
هنوز با امیدی
مبهم، در گوشهای
از سلولهای
خود نشسته و
در انتظار
مرگ، مرگی
بسیار
زودهنگام
هستند. مجازات
اعدام مجازاتی
غیراصولی،
غیرانسانی،
وحشیانه،
باقیماندهای
از دوران کهن
و نشانهای از
بربریت فکری
بشری است که
هرگز باعث رفع
علل جرم نمی
شود. از
اینها گذشته از
یاد نبریم که
محمد و علی در
هنگام وقوع
قتلها تنها
شانزده سال داشتهاند،
يعنی در سنی
که قانون برای
مجازات اعدام
تعيين کرده
نبودند . بهراستی
خواندن نقطه
نظرات برخی از
افراد قلبم را
به درد میآورد.
سخن از درک و
درایت نیست،
از انتقامی کور
و بیثمر است.
گویی تصاویر
برخی از آنان
که در مقابل
جوخههای
تیرباران
قرار داده شده
و یا به حلقه
طناب اعدام
سپرده شدهاند
و در خاطرم
نقش بستهاند،
در مقابل
چشمانم رژه میروند:
جوانی که در
انتظار مرگ
است و بر چهره
جلادان خود
پورخند میزند،
دختر جوانی که
مهرههای
گردنش چند
لحظه دیگر با
حلقه سرد و
سخت طناب
اعدام آشنا
خواهد شد.
تمامی تنم به
لرزه میافتد.
پیکرهای بیجان
محمد و علی در
مقابل چشمانم
مجسم میشوند،
در یک متری
بالای زمین در
حال تاب خوردن
هستند. دیگر
نمیتوانم
جلوی ريزش
اشکهایم را
بگیرم. میدانم
که باران
قطرات اشک
نشانگر عدم
وجود "مردانگی"
در من نبوده و
تنها نشانگر احساسی
انسانی در من است.
پرده
چهارم: ادراک
و فهم هم پر؟
این
بار دیگر دست
گرم و پر از
مهر خودم برای
پاک کردن
اشکهایم کافی
نیست. به
دستشویی رفته
و با آب سرد
اشکهای گرمم
را از صورت میشویم.
ناگاه به یاد
ماجرای دیگری
میافتم که
فرسنگها از سه
ماجرای بالا
دور است (و
شاید نباشد):
"جشنواره یکی
بود، یکی
نبود" در
کانادا! در
صددند تا با
صرف بودجهای
کلان (لااقل
میدانیم که
بودجه علنی آن
بالغ به نیم
میلیون دلار
ایالات متحده
آمریکا میباشد)
حداقل 150
هنرمند
ایرانی را از
داخل و خارج
کشور گرد هم آورده
و هنر ایرانزمین
را (تا 95 درصد به
رایگان) در
اختیار
علاقمندان
قرار دهند. در
لیستی که از
هنرمندانی که
قرار است در
این جشنواره
شرکت کنند
ارائه شده است
با نام افرادی
که مواضع
بسیار
گوناگونی در مقابل
جمهوری
اسلامی دارند برخورد
میکنیم. این
موضوع باعث
آغاز برخوردی
میان
نظرپردازانی
از جناحهای گوناگون
شده است (5). آب بر
صورت داشتم که
چهره تمامی
افرادی که در بالا
از آنها یاد
کردهام (با
چهرهای آشنا
و یا ناآشنا)
در مقابلم
ظاهر شده و من
را به آن
کشاندند که
تصمیم گرفتم
مطلبی بنویسم.
به راستی
"هنر" چیست؟ آيا
"هنر" برای
"هنر" است و یا
در خدمت اهداف
وآرمانهای
طبقهای
مشخص؟ من درک
میکنم که
"هنرمندان" میتوانند
وابستگی
طبقاتی
گوناگون
داشته و در خدمت
طبقات
گوناگون
باشند. من درک
میکنم
که برخی از
"هنرمندان"
میتوانند
وابستگی
طبقاتی را
انکار کرده و
تلاش کنند تا
فرا از طبقات
و وابستگیهای
طبقاتی اثرشان
جلوه داده شود
وچنين در
اختیار
علاقمندان
قرار گيرد.
اما من نمیتوانم
درک کنم که
هنرمندی که خود
را روشنفکر،
مترقی و متعهد
میداند میتواند
تصور کند که
در شرایط دنیای
امروز و در مجموعهای
که دیگری
ساخته و
پرداخته
(بودجه آن را
تقبل کرده
است) میتوان
به شکلی
"دمکراتیک"
به ارائه هنر
خویش پرداخت!
میتواند
تصور کند که
جمهوری
اسلامی از ابن
فرصت استفاده
نخواهد کرد تا
به تودههای
محروم ایران
بقبولاند که
قدرقدرتی آن
را "همگان"،
حتی در خارج
از کشور پذیرفتهاند!
میتواند
تصور کند که میتوان
در کنار
وابستگان خرد
و کلان جمهوری
اسلامی
ایستاد، از
آنچه که بر
تودههای
محروم ما گذذشته
کلامی نگفت و
با این وجود
خود را روشنفکر،
مترقی و متعهد
جلوه داد!
شاید من در
اشتباه مطلق
هستم، شاید
هنرمندان
روشنفکر،
مترقی و متعهد
ما که دعوت
این جشنواره
را قبول کردهاند
یرآنند تا در
خلال این
جشنواره
کیفرخواست
گلاویژ،
سعید،
فریدون،
زهرا، محمد و
علی را ارائه
دهند و پژواک
صدای آنها
شوند، شاید
برآنند که
سخنگوی تودههای
محروم ما در
آن دیار
باشند، شاید
هم که من اشتباه
میکنم و درک
و فهم
آنها جز آن
است که من
تصور میکنم و
شاید هم درست
آن است که ادراک
و فهم اين
جماعت را بايد
در رابطه با
منافع طبقاتی
شان در نظر گرفت
!
نادر
ثانی
استکهلم،
جمعه 17 خرداد
ماه 1387
پانویسها:
http://www.iran-newsagency.com/
1. متن
خبر در
http://www.ketabeshear.com/Tazeh/dec07/NasimMokhtari.htm
2. متن
نوشته در
http://www.peykeiran.com/iran_news_body.aspx?ID=50547 3. متن خبر
در
http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20080512004350.html
4. متن
خبر در
5.
من تلاش کردهام
تا مجمرعهای
از این نظرات
و اسناد مربوط
را در مجموعهای
در یک جا جمعآوری
کنم. به این
آدرس مراجعه
نمایید:
http://www.nadersani.net/Farsi-Art/yeki_bod.htm