نشر گاهنامۀ هنر و مبارزه

حمید محوی:

تآتر بی‌نوایان

۱۵ ژانویه ۲۰۱۲

 

 

پیش از این دربارۀ گشایش تآتر بی‌نوایان اعلامیه‌هایی منتشر کردم، در اینجا می‌خواستم به شکل گسترده‌تری به این مسئله بپردازم. در واقع تآتر بی‌نوایان ادامۀ فعالیت‌های گاهنامۀ هنر و مبارزه خواهد بود و تنها تفاوتی که وجود دارد، این است که از این پس کارها بیشتر روی هنر نمایش و بهتر است بگویم ادبیات نمایشی و به ویژه اثر برتولت برشت تمرکز خواهد داشت.

 

متأسفانه با توجه به حضور و فعال بودن تروریسم و ابتذال خارق‌العادۀ اپوزیسیون‌های ایرانی در فرانسه، و موضع خصمانۀ فرانسه در رابطه با ایران (که به دوران جنگ نیابتی عراق علیه ایران باز می‌گردد و تداوم همان سیاست است)،  و سطح نازل فرهنگی ایرانیان در فرانسه (به دلیل حاکمیت بورژوازی وابسته و معامله‌گر ایرانی) و ابتذال بنیادی آنها از یک‌سو، و سیاست تبعیض‌گرا و طبقاتی کشور میزبان (در مورد من، فرانسه) که از سال ۱۹۹۵ به اخراج من در اشکال ظاهراً و کاملاً قانونی از دانشکدۀ تآتر رأی داد، و به این ترتیب کار پژوهشی مرتبط به تآتر آموزشی برتولت برشت را متوقف ساخت، حرف زدن دربارۀ فعالیت فرهنگی و هنری کمی نامناسب به نظر می‌رسد. همین قانونی که موجب اخراج من از دانشگاه (یعنی تنها محیط اجتماعی برای من) و ترور کار پژوهشی‌ام شد، از سوی دیگر به نام «الحاق اجتماعی» و «بازگشت به جهان کار» بیش از ده سال است که از طریق ادارۀ کاریابی به آزار و اذیت شبانه‌روزی و تهدید به قطع نان روزمره علیه من و بسیاری چون من به جنگ اعصاب دامن می‌زند، بی آنکه راه حل اساسی برای رهایی از بیکاری و انزوای اجتماعی وجود داشته باشد. در اینجا طرح چنین موضوعی صرفاً شکایت‌نامۀ شخصی نیست، و نمی‌تواند باشد چرا که خوانندگان را در موقعیت انفعال و واپس‌زدگی قرار می‌دهد، زیرا رسیدگی به چنین مشکلی و برقراری عدالت در چنین زمینه‌هایی از حد و حدود توان خوانندۀ این سطور که در انزوای خود به سر می‌برد عبور می‌کند، و طرح چنین موضوعی اساساً ممکن است موجب واپس‌زدگی نزد آنها (یعنی شما خوانندگان) و حتی نفی مشکل مطروحه از سوی خواننده شود – ولی طرح چنین موضوعی و گزارش چنین واقعه‌ای که از تجربۀ شخصی برمی‌آید ضروری خواهد بود، زیرا نه تنها در حالت کلی به سرنوشت خلاقیت در سطح اجتماعی مرتبط می‌باشد - که تحت اشکال گوناگون و به ویژه خشونت طبقاتی در وضعیت آسیب‌پذیر قرار می‌گیرد -  بلکه علاوه بر این ما را مستقیما به موضوع سرنوشت پرولتاریای فرهنگی و هنری و فکری هدایت می‌کند. با چنین تأملاتی ما مستقیماُ وارد عرصۀ فلسفۀ هنر و مسائل و مشکلات بنیادی آن خواهیم شد.

 

البته روشن است که مراودات مابین فرهنگی ایران و فرانسه و به طور کلی ایران و غرب – که بیش از پیش به موضع‌گیری جنگی شباهت پیدا می‌کند - از طریق بورژوازی وابسته و معامله‌گر صورت می‌گیرد، یعنی مبتذل‌ترین طبقه از طبقات حاکم در عصر امپراتوری و امپریالیسم در کشورهای «حاشیه‌ای» مانند ایران، و علاوه بر این و خلاف تمام ظواهر امر، دستکم از دیدگاه من،  نمایندگی اصلی این طبقۀ حاکم جمهوری اسلامی نبوده بلکه اشکال بارز این نمایندگی طبقاتی را باید بین اپوزیسیون‌های ایرانی در خارج از کشور جستجو کنیم، که طبیعتا باید آن را روی دوّم سکۀ تبعیض طبقاتی و ملی در کشور میزبان بدانیم (علیه دانشجویان و پژوهشگران و هنرمندان واقعی، و علیه  مهاجران خارجی غیروابسته به محافل «معنی‌دار» و غیراروپایی و غیرآمریکایی در کشور میزبان غربی). تحت چنین شرایطی، مظاهر فرهنگی (فرهنگ طبقۀ حاکم) نیز در اذهان عمومی طبیعتا، با توجه به وضعیت اسفناک و فقر همه شمول مادی و معنوی جنبش پیشگام، کاملا قابل درک خواهد بود که اذهان و افکار عمومی ایرانیان در داخل و خارج  از نخل طلایی و اسکار و دیگر مراتب قدرت بیشتر مطلع باشند تا آنچه ما در [گاهنامۀ هنر و مبارزه] نشان می‌دهیم و علی‌رغم تمام موانع موجود به تحقق می‌رسانیم. اوضاع به شکلی است که گاهنامۀ هنر و مبارزه در فرانسه تقریبا هیچ خوانندۀ معنی‌داری ندارد، شاید دو سه نفر باشند که به شکل پاره وقتی آنرا می‌خوانند، بقیۀ خواننده‌ها و آنهایی که واقعا همکاری می کنند در کشورهای دیگری به سر می‌برند، و همین موضوع، یعنی فقدان خواننده و یا افرادی که این همه نگران موضوع آزادی و حقوق بشر هستند، و تنها به محض این که کتابی، فیلمی، چیزی جایزه‌ای می‌گیرد، از در و دیوار می‌بارند، ولی از سوی دیگر عامدانه از خواندن و حتی پذیرش گاهنامۀ هنر و مبارزه در جعبۀ پست الکترونیکی‌شان  امتناع می‌ورزند، چنین رفتاری برای من سؤال‌برانگیز و نگران‌کننده است. به این علت که چنین رفتاری با نقد، و با کار فرهنگی و یا مابین فرهنگی (مانند ترجمۀ برخی آثار)، برازندۀ آنهایی نیست که می‌خواهند ایران فردا را بسازند.

 

با چنین مقدمه‌ای که هنوز به پایان نرسیده، اجالتاً باید بگویم که در نتیجه نبود امکانات و دسترسی به وسایل تولید مناسب برای کار هنری در زمینۀ نمایشی برای اجرای عملی طرح تآتر بی‌نوایان در پاریس، عملا این گونه به نظر می‌رسد که طرح ما کاملا به حاشیه و به بیرون از جهان تولید پرتاب خواهد شد، که پیامد آن به گفتۀ برتولت برشت به این معنا خواهد بود که از آنجایی که «اساسا در خارج از روند تولیدی هیچ حقوقی وجود ندارد»، در نتیجه تآتر بی‌نوایان هم نمی‌تواند وجود خارجی داشته باشد، حتی در جعبۀ پست الکترونیکی و یا سایت ایرانیان فرانسوی‌زبان در فرانسه.

 

با این وجود طرح تآتر بی‌نوایان می‌تواند با تکیه به همین ابزارهای رسانه‌ای نوین و در محدودۀ خاصی، در زمینۀ نظری و نوشتاری فعال باشد، و به همان شکلی که در گاهنامۀ هنر و مبارزه عمل می‌کنیم، در تداوم همین فعالیت‌ها، ولی این بار روی مسائل تآتر و مسائل هنری متمرکز می‌شویم.

 

موضوع می‌تواند به همین ارائۀ نظریات تآتری و ترجمۀ چند نمایشنامه و یا ارائۀ چند طرح نمایشی خاتمه پیدا کند و یا خاتمه پیدا نکند و بر اساس انتخاب و وقت و انرژی باقی‌مانده در همین محدودۀ حاشیه‌ای ادامه یابد. ولی پرسش اینجا است که چه اهداف دیگری از این «سازمان‌سازی»های بی‌سرمایه و [تک‌نفره] مانند تآتر بی‌نوایان می‌توانیم متصور شویم؟ از دیدگاه من، بررسی چنین وضعیتی برای تآتر بی‌نوایان می‌تواند افشاگر خیلی از مسائل پیرامون و معاصر ما باشد. و آنهایی که به مسائل فرهنگی و هنری توجه دارند و نگران سرنوشت خلاقیت در کل جامعه هستند در اینجا دستشان خالی نخواهد ماند، به عنوان مثال بررسی وضعیت چنین فعالیتی در فرانسه می‌تواند خیلی از دعاوی دموکراسی و حقوق بشر را زیر علامت سؤال و تردید ببرد، و یا از سوی دیگر بخش قابل‌توجهی از فعالیت‌های فرهنگی و هنری آلترناتیوی را افشا کند که براساس تحلیل‌هایی که پیش از این مطرح کرده‌ایم و دیدیم که بر چه اساسی کاملاً به ناتوی فرهنگی  تعلق دارد (در این مورد به وبلاگ مابین فرهنگی ایران وجهان در بلاگفا مراجعه کنید). و باز هم می‌توانیم آنرا با فعالیت‌های به اصطلاح دانشگاهیان ایرانی در غرب برخورد دهیم.

 

چنین مقایساتی بی‌گمان با ما از ماهیت اصلی تمام این دارودسته‌ها و به ویژه شخصیت‌های رسانه‌ای حرف خواهد زد که در خدمت امپریالیسم جهانی و در خدمت طبقۀ ابتذال هستند.

 

حرف من در اینجا  چه می‌تواند باشد؟ یکی از حرفهای من این است که آنهایی که سعی می‌کنند مسائل فرهنگی و هنری را از سیاست جدا کنند، و یا آنهایی که در جهان سیاست به سر می‌برند و فکر می‌کنند که موضوع فرهنگ و هنر روبنایی و بی‌اهمیت است، و یا آنهایی که غالبا به جبهۀ راست تعلق دارند و اکیدا تصور می‌کنند که هنر کار نوابغ است، در رابطه با تأملات ما در اینجا پی خواهند برد که سیاست و هنر قویا با یکدیگر در رابطه هستند. تشخیص چنین رابطه‌ای بی‌هیچ تردیدی برای تشخیص اثر هنری اصیل از اثری که تنها شبیه اثر هنری می‌باشد، یکی از ضروریات انکارناپذیر به نظر می‌رسد و من اطمینان دارم که چنین تأملاتی برای «هنر»، برای سرنوشت خلاقیت، و برای امر دموکراسی و عدالت اجتماعی به هیچ عنوان بیهوده نیست. و آنهایی که دائما نوک حمله را به سوی جمهوری اسلامی می‌گیرند، در اینجا احتمالا به این نتیجه خواهند رسید که این معامله یک طرف دعوای دیگر هم دارد که اگر از اولی اهمیت بیشتری نداشته نباشد کمتر نیست. خوشبختانه این موضوع را بسیاری می‌دانند.

 

برخی از راه‌های دیگری به این نتیجه می‌رسند که به‌عنوان مثال اپوزیسیون‌های ایرانی ضداجتماعی و ضدبشری هستند. ما از راه دیگری می‌رویم [هنر] و به همین نتیجه می‌رسیم.

 

اخیرا در مقاله‌ای می‌خواندم که نویسندۀ آن طرفداران حقوق بشر را به سکوت و محکوم نکردن ترور دانشگاهیان ایرانی که در عرصۀ تولید انرژی اتمی در ایران فعال هستند، متهم کرده بود. خیلی وقت پیش، خود من نیز آنها را به سکوت در رابطه با کاربرد اورانیوم ضعیف‌شده در جنگ‌های معاصر توسط ارتش ناتو متهم کرده بودم. غافل از این که حقوق بشر خود به تنهایی یکی از بازیگران جنگ به اصطلاح بشردوستانه بوده و به قول معروف یک‌پای داستان است. و ما نمی‌توانیم از جنایتکار انتظار داشته باشیم که جنایتش را محکوم کند؟  ولی موضوعی که علاوه بر این در مورد طرفداران و نمایندگان رسمی حقوق بشر ایرانی می‌تواند جالب توجه ما باشد، این است که پس از این همه، این دسته از اپوزیسیون‌ها با چه شهامت و استقامتی می‌توانند هنوز سرشان را در رسانه‌های جمعی بالا بگیرند و به حیات رسانه‌ای‌شان ادامه دهند؟ در چنین مواردی است که می‌بینیم همان اتفاقی که برای فرهنگ اروپایی در زمینۀ نقد روی داد، برای اپوزیسیون‌ها و طرفدران حقوق بشر ساکن غرب نیز روی داده است. داستان از این قرار است که اساساً نقد موتور پیشرفت غرب بوده، و در بنیاد فرهنگ غربی وجود داشت، و همین عنصر زنده بود که در اواخر قرن بیستم دچار سیر قهقرایی شد، و نتیجه این که به قول معروف «هر چه دل تنگت می‌خواهد بگو» ولی انتظار نداشته باشیم که انعکاسی داشته باشد و نقدمان موجب تحول گردد. به عبارت دیگر ما در اینجا با  نقض کارکرد نقد سر و کار داریم.

 

بررسی وضعیت تآتر بی‌نوایان (در حالت مجازی) به شکل بنیادی ماهیت و خصوصاً ماهیت طبقاتی تمام این تشکیلات اپوزیسیون و بازنمایی‌های اجتماعی و فرهنگی و هنری اخیر و قدیم جنبش سبز را از فرانسه تا کانادا و تا پای تریبون افرادی مانند رامین جهانبگلو و عطا هودشیان که ظاهرا از چهره‌های درخشان دانشگاه‌ها می‌باشند را آشکار می‌سازد. بد نیست بدانیم که اخیرا این چهره‌های درخشان اعلام کردند که می‌خواهند دربارۀ چهرۀ روشنفکر دینی جلسه بگذارند – حتما در یکی از همین دانشگاه‌های کانادا برگزار می‌شود – خب ما اینجا از روشنفکر دینی حرف نمی‌زنیم، و بیشتر دوست داریم به جای روشنفکر دینی از روشنفکر سر دیزی حرف بزنیم.

 

دینی و دیزی در اینجا مشخصا تنها منحصر به بودجه‌هایی که صاحبان سرمایه به آنها (صاحبان امتیاز طبقاتی) و خیل آلترناتیوهای امپریالیسم جهانی در صفوف اپوزیسیون‌های خارج و داخل (مرسونر برای آدمکشی) اختصاص می‌دهند نیست، بلکه موضوع در عین حال به انحصاری‌سازی دستگاه آموزشی و دانشگاه‌های غربی از یکسو و تداوم همین رویکرد تبعیض‌آمیز و اختناق‌آمیز در استفاده از دستگاه‌های ارتباط جمعی از سوی دیگر نیز می‌باشد، و چنین شرایطی به معنای تبعیض، و اختناق در سطح عمومی خواهد بود که کاملا با گفتمان آزادیخواهانه و مدرن و غیرمذهبی، و امیدبخش این شخصیت‌های رسانه‌ای در تضاد قرار می‌گیرد. و این تضاد در بنیاد همان خصوصیت ابتذال‌آمیز طبقۀ بورژوا و خاصه بورژوازی وابسته و معامله‌گر است. و ما نشان خواهیم داد که پشت پردۀ گفتمان‌ها و مباحث ظاهرا فریبنده و روشنفکرانۀ این از ما بهتران‌ها، که تنها به این دو شخصیت نام برده در اینجا محدود نمی‌گردد، ما با گروهی سروکار داریم که اساسا حضورشان در دانشگاه‌ها و محافل به اصطلاح فرهنگی و دانشگاهی محصول خشونتی نامرئی و ضداجتماعی بوده و در عین‌حال از مجریان و نمایندگان همین [خشونت طبقاتی] در چشم‌انداز آلترناتیوهای امپریالیستی علیه ایران و ایرانی فعال هستند.

 

متأسفانه، از آنجایی که به ویژه در خارج از کشور، طی مدت‌های مدید تمام گفتمان چپ و راست اکیدا روی جمهوری اسلامی تمرکز داشته، این وجهۀ خبیث اپوزیسیون و آنچه در «انیران» به وقوع پیوسته و به پشتیبانی قدرت مالی سرمایه داری جهانی مراحل تکوینی خود را می‌پیماند، همچنان در پردۀ ابهام باقی مانده و نامأنوس و ناشناس به نظر می‌رسد. در نتیجه همین ناآشنایی پیشینه‌دار، موجب می‌گردد که ما نیز در اینجا احتمالاً در خطر نبود استقبال عمومی از چنین تأملاتی قرار بگیریم. خاصه از این جهت که چشم‌انداز عمومی، در خارج از کشور، و حتی در طیف کمونیست‌های ایرانی، غالبا گفتمان انتقادی در رابطه با جمهوری اسلامی بوده است: اعدام، چادر، سنگسار، حقوق‌های عقب‌افتادۀ کارگران... و چنین افشاگری‌هایی از آنجایی که از پایگاه غرب در رسانه‌ها منتشر می‌شود، در عین‌حال، در رابطه با افکار عمومی موجب توهماتی چند دربارۀ واقعیت زندگی و واقعیت دموکراسی در غرب می‌گردد.  این تک‌گویی بلند را با یک پاراگراف دیگر به همین‌جا خاتمه می‌دهم:  

 

تآتر بی‌نوایان برنامۀ خود را مشخصاً در فرصت‌های بعدی اعلام خواهد داشت. علت تأخیر در اعلام برنامه، آهنگ کند ترجمۀ نوشته‌ها و نمایشنامه‌های انبوه برتولت برشت است. در پاریس وقتی در تآترهای بعضا بورژوا برنامۀ «خارق‌العاده‌ای» برای ایرانیان به اجرا در می‌آید، و غیره... صفوف انبوه دوستداران فرهنگ و هنر، دموکراسی و آزادی در هوای ناب پاریس را می‌بینیم، ولی فعلاً در اینجا هیچ فرد دیگری به جز خود من نیست که در این نوع کارهای بی‌مزد (بخوانید کار نامرئی)، که احتمالا در آینده تنها می‌تواند موجب سرزنش باشد، یاری رساند، و از خیل دوستداران تآترنیز فعلا خبری نیست.

 

به امید روزی که تآتر بی‌نوایان در آینده نام دیگری داشته باشد: تآتر آموزشی.

 

حمید محوی

پاریس ۱۵ ژانویه ۲۰۱۲