حمید محوی:

نقدی دربارۀ

«مایاکوفسکی رادریاب، کهنگی را بسوزان»

ترجمۀ شهاب آتشکار۱

گاهنامۀ هنر و مبارزه

۹ ژوئیه ۲۰۱۱

 

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/b/bf/Vladimir_mayakovsky_and_lilya_brik.jpg

 

قابل درک است که موضوع این نوشته بررسی کلی جریان فتوریست‌ها در دهۀ ۲۰ میلادی در روسیه  نیست، بلکه تنها می‌خواهم به چند نکتۀ در رابطه با پیشگفتار مترجم، شهاب آتشکار، مختصرا اشاره کنم و امیدوارم که در همین حد و حدودی که مطرح می‌شود مورد توجه قرار گیرد. پیش از همه باید در مورد  شیوۀ نگارش شهاب آتشکار بگویم که قطع نظر از چند اشکال املایی که در هر نوشته و ترجمه‌ای می‌تواند بروز کند، در کل شیوۀ نگارش ارزنده‌ای به نظر می‌رسد، و مطمئنا ما با یک نویسنده سروکار داریم. یعنی موضوعی که من خیلی با احتیاط آن را جدا از محتوا و شیوۀ بررسی موضوعات در نظر می‌گیرم.

 

مزیت پیش‌گفتار و ترجمۀ شهاب آتشکار، از دیدگاه من، پیش از همه به عنوان کار مستند، یعنی ترجمۀ نوشته‌ها و مدارکی که به برهۀ خاصی از تاریخ مربوط می‌شود، خصوصا تاریخ هنر در رابطه با انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، هر چند مختصر، ولی کماکان می‌تواند حائز اهمیت باشد. و مطمئنا در نوع انتخاب موضوع نیز در جنبش چپ ایران از جمله موارد کمیاب به نظر می‌رسد، چرا که کمونیست‌های ایرانی متأسفانه هیچگاه توجه چندانی به موضوع هنر نشان نداده‌اند، و اساسا موضوع خلاقیت هنری و جایگاه احتمالی آن در مبارزۀ طبقاتی جای چندان شایسته و بایسته‌ای در ادبیات و نوشته‌های کمونیست‌های ایرانی نداشته است.

 

از دیدگاه من، اگر به دنبال فرمول کوتاهی باشیم، می‌توانیم چنین وضعیتی اسفناکی را برای کاستی‌های فرهنگی و هنری (...) در جامعۀ ایرانی به طور اعم و در طیف کمونیست‌های ایرانی به طور اخص، محصول مستقیم نازل بودن سطح تولید در ایران و حاکمیت فرهنگ طبقۀ بورژوازی معامله‌گر و وابسته و تجاری بدانیم. زیرا تمام آن چیزهایی که هنر به آن نیازمند است، همان چیزهایی هستند که این طبقۀ عقیم از آن گریزان است: آزادی، پیشرفت، خلاقیت، امکانات آموزشی برابر در سطح اجتماعی و تولید. بورژوازی و خورده‌بورژوازی وابسته و معامله‌گر یا تجاری (که برخلاف تمام انتظارات نمایندگی اصلی آن را اپوزیسیون‌های رسمی ایران در خارج از کشور به عهده دارند) در هر صورت با تولید و هرآنچه که آن را امکان‌پذیر می‌سازد خصومت آشتی‌ناپذیری دارد. تحت چنین شرایطی است که به باور من کارهایی از این دست، حتی در سطح طرح موضوع، یعنی نقش هنر در انقلاب و یا به شکل گسترده‌تری که به عنوان مثال پلخانف مطرح می‌کند «هنر و زندگی اجتماعی»  می‌تواند نشان امیدوارکننده‌ای برای کمونیست‌های ایرانی باشد.

 

امّا انتقاداتی که به این کتاب وارد است از مقدمۀ آن شروع می شود. شهاب آتشکار در مقدمه به مسائلی پرداخته و داوری‌هایی دربارۀ انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ مطرح می‌کند که از حد و حدود مقدمه و موضوع خود کتاب فراتر می‌رود، به عنوان مثل وقتی از «بلشویک‌های خونخوار» حرف می‌زند، چنین موردی به مثابه داوری تاریخی مطرح می‌شود، و ما هیچ دلیل دیگری به جز ادعای نویسنده، شهاب آتشکار، مبنی بر «خونخوار» بودن بلشویک‌ها نخواهیم داشت. یعنی موضوعی که به تاریخ انقلاب اکتبر در روسیه بازمی‌گردد. من فکر می‌کنم که مطرح ساختن چنین مواردی در چهارچوب چند برگ از برگ‌های تاریخ هنر خیلی زیادی و اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. در اینجا من به هیچ عنوان در وضعیتی نیستم که بخواهم از بلشویک‌ها و یا منشویکها دفاع کنم و اساسا نمی‌دانم، این نوع جبهه‌گیری‌ها عملا و عینا چه تأثیری در روند مبارزات طبقاتی در ایران خواهد داشت، اخیرا نویسنده و تحلیلگر مسائل سیاسی ا. م. شیری مختصرا مطالبی پیرامون «بلشویک‌های خونخوار» نوشته است که من در اینجا، توجه شهاب آتشکار و دوستان دیگر را به آن جلب می کنم (لازم به یادآوری است که این نوشته‌ها یادمانده‌ای از یکی از پژوهش‌های گستردۀ او می‌باشد که توسط فردی که احتمالا جاسوس دولت آذربایجان شمالی – پسا شوروی - بوده مصادره می‌شود):

 

در مورد «بلشویکهای خونخوار»

 

تا آنجا که از نوشته‌هایم به یادم مانده، خلاصه و فشرده بنویسم، بلشویکها مجموعا پنج بار به طور دسته جمعی قتل عام شدند:

 

بار اول ــ از انقلاب اکتبر تا تشکیل سال ۱۹۲۰. در این دوره کشتار بیامان بلشویکها با همدستی و پشتیبانی ارتشهای ۱۴ کشور خارجی حاضر در خاک اتحاد شوروی بی‌وقفه ادامه داشت. کشتار ۲۶ کمیسر باکو و تمام  کادرها و  مقامات حزبی و دولتی فدراسیون قفقاز، مثال‌ها و نمونه‌های فراموش‌نشدنی هستند.

 

بار دوم ــ در جریان جنگهای داخلی ۱۹۲۱- ۱۹۲۵ با گاردهای سفید. این سخن فرماندهان گاردهای سفید (کلچاک و دنیکین) زبانزد است که «یک آبادی سوخته بهتر از آن است که یک نفر از ساکنان آن بلشویک باشند». به چند نمونه اشاره می‌کنم:

به دستور همین فرماندهان از هر تیر راه‌آهن سراسری طولانی سیبری یک بلشویک آویختند. هزاران روستا را بر سر ساکنانش خراب کردند، آتش زدند. در جنگلهای سیبری دهها هزار نفر را به ظن بلشویک و یا طرفداری از بلشویکها به درخت بسته، زنده- زنده خوراک حشرات و جانوران کردند.

 

بار سوم ــ جنگجویان گاردهای سفید پس از شکست در جنگهای داخلی، طبق یک دستورالعمل سراسری (با اظهار ندامت) برای عضویت در حزب و مشارکت در امور مملکتی روی آوردند و آن کارهایی را کردند که ... (پرونده سازی و شهادت دروغ بر علیه بلشویکها).

یکی دیگر از متدهای آنها، پس از مهاجرت چند ده هزار یهودی از آمریکا به اتحاد شوروی پس از پایان جنگهای داخلی، بهره‌گیری از پزشکان (عموما یهودی و بعضا بهایی مسلک) برای کشتن رهبران دولت شوروی بود که فکر می‌کنم در مورد پرونده «آفت پزشکان» بی‌اطلاع نیستید. به هر حال کوتاه بگویم: کار آنها به این ترتیب بود که رهبران درجه اول کشور را به بهانه معاینات پزشکی و یا هر بهانه دیگر به بیمارستان می‌کشاندند و در همانجا به قتل می‌رساندند. در زیر اسامی چند تن از آنها و چگونگی قتلشان را از ویکیپدیا پیدا کرده، به عنوان نمونه به تلخیص ترجمه کردم. البته، همانطور گفتم، این چند مورد فقط نمونه‌ای از هزاران مورد مربوط به رهبران درجه اول می‌باشد. حتی در اینباره که خود استالین نیز یکی از قربانیان همین «آفت پزشکی» بوده اسنادی در دست هست.

 

بار چهارم ــ در جنگ کبیر میهنی (جنگ جهانی دوم)، بیش از تقریبا نیمی از ۲۷ میلیون نفر کشته‌شدگان مردم شوروی به دست ارتش نازیها و همدستان داخلی آنها مثل سازمان ناسیونالیستهای اوکرائین،  بلشویک بودند.

 

بار پنجم ــ از آغاز دوره رهبری خروشچوف از سال ۱۹۵۳ بعد مرگ استالین تا روی کار آمدن گارباچوف و تا امروز که همچنان ادامه دارد. این دوره اساسا، با کشتار معنوی و فکری بلشویکها، منزوی کردن و تاراندن آنها از ارگانهای حزبی و دولتی همراه بود. همانطور که اطلاع داریم، نتایج کشتارهای این دوره بشدت فاجعه بارتر از همه کشتارها بوده و ابعاد جهانی پیدا کرده است.

 

آنچه گفته شد در همه احزاب کمونیست حاکم و یا غیر حاکم، بنحوی از انحاء به اجرا گذاشته شد و می‌شود.

 

اضافه کنم که در دوره شوروی فیلمهای مستند تاریخی زیادی در این زمینه‌ها ساخته شد. یکی از آنها فیلم آخرین گردنه (آخرین مانع) فیلمسازان آذربایجان که هر سال چند از تلویزیون نمایش داده می‌شود. در این فیلم مستند، اعزام هیئت‌های نمایندگی بلشویکهای «خونخوار» برای مذاکره با ملاکان و خوانین شورشی و قتل این هیئت‌ها ثبت شده است.

  

اینها از جمله نمونه‌های جنایت علیه بلشویکها هستند که باورمندان به «خونخواری» بلشویکها و همه عناصر و عوامل ریز و درشت ارتجاع و سرمایه‌داری در باره آنها سکوت مرگباری اختیار کرده‌اند.

 

***

ویچسلاو رودلف اویچ منژنسکی

متولد ۱۹(۳۱) اوت ۱۸۷۴ – متوفی ۱۰ ماه مه ۱۹۳۴، از شخصیتهای سیاسی شوروی، مقام بلندپایه امنیتی، جانشین فلکس ادموندویچ دزرژینسکی، رئیس سازمان امنیت دولتی (KGB) از سال ۱۹۲۶ تا ۱۹۳۴. پس از مرگ منژنسکی در تاریخ  ۱۰ ماه مه ۱۹۳۴، هنریخ گریگوریویچ یاگود از گروه طرفداران تروتسکی به جای او نشست.

بر اساس حکم دادگاههای سوم مسکو در سال ۱۹۳۸، مشخص شد که منژنسکی در اثر معالجه نادرست به دستور یاگود، در سال ۱۹۳۴ کشته شده است.

منبع «ویکی پدیا» (http://ru.wikipedia.org/wiki/)

 

آندری الکساندرویچ ژدانوف

متولد ۱۴(۲۶) فوریه سال ۱۸۹۶ متوفی ۳۱ اوت ۱۹۴۸، یکی از مقامات بلندپایه حزبی و دولتی اتحاد شوروی در فاصله سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۰، سپهبد. موسس مجله «مسائل فلسفی» و انتشارات ادبیات خارجی.

پس از مرگ ژدانوف در اثر سکته قلبی در تاریخ ۳۱ اوت ۱۹۴۸، دکتر لیدیا تیماشوک طی نامه‌ای به کمیته مرکزی اطلاع داد که تغییر متد معالجه مرحوم ژدانوف موجب مرگ او شد. بر اساس این مدعا، در سال ۱۹۵۲ «پرونده جنایی پزشکان» مورد توجه قرار گرفت. در نتیجه ژدانوف بعنوان قربانی «آفت پزشکان» شناخته شد.

 

الکساندر سرگئی اویچ شرباکوف

از مقامات علیرتبه حزبی و دولتی شوروی، سپهبد ارتش. عضو حزب کمونیست از سال ۱۹۱۸، عضو مشاور دفتر سیاسی، عضو دوره اول شورایعالی نمایندگان خلق (مجلس). او در شب دهم ماه مه سال ۱۹۴۵، پس از مجلس جشن بمناسبت روز پیروزی، بعلت مشروبخواری به بیمارستان منتقل گردید و همان شب کشته شد.

 

شیخعلی قربانوف

متولد ۱۶ اوت ۱۹۲۵، متوفی ۲۴ ماه مه ۱۹۶۷. از مقامات درجه اول جمهوری آذربایجان، با دندان درد به پزشک مراجعه کرد و همانجا مرده شد. لازم به ذکر است که شیخعلی اسم این شخصیت بود. اسامی شیخ و حاجی و مشدی در مناطق مسلمان‌نشین اتحاد شوروی رایج است. مثل مشدی عزیز بیکوف، حاجی خان محمداوف.

 

حالا که سخن به درازا کشید، اجازه دهید این مسئله را نیز بگویم که وارونه کردن اسناد تاریخی و جعل اسناد جدید به نام تاریخ، بخصوص پس از روی کار آمدن گارباچوف به یک امر عادی در اتحاد شوروی بدل شد. بعنوان مثال: تقریبا یک سال پیش، کتاب قطوری (۹۵۰ صفحه) را در دست مولف یا گردآورنده‌اش دیدم. البته این کتاب در واقع ۴۵۰ صفحه بود. زیرا در کل شامل مجموعه «اسنادی» مربوط به «جنایت مشترک بلشویکها و داشناکها» بود که در یک صفحه آن اصل سند به زبان ملی با خط الفبای فارسی و صفحه مقابل همان سند با تغییر الفبا به حروف لاتین درج شده است.

 

کتاب را گرفتم. به طور اتفاقی یک صفحه‌اش را باز کردم. به هر دو صفحه نگاهی انداختم. دو سند کاملا متفاوت. از گردآورنده پرسیدم این دو سند برگردان آن یکی است؟ جواب داد: بلی. گفتم این دو با هم متفاوتند، شاید اشتباه می‌کنید. گفت: نخیر! چون شما درجه علمی (منظورش دکتر، پروفسور و... بود) ندارید، از این چیزها سر درنمی‌آورید. گفتم سواد خواندن نوشتن که دارم و دیدم بحث فایده‌ای ندارد، ازش خواستم یک نسخه از کتابش را بمن بدهد. به بهانه اینکه در تیراژ محدودی برای محققان تاریخ چاپ شد، از دادن کتاب خودداری کرد. حالا تو بخوان حدیث مفصل از این مجمل!»

 

با چنین توضیحاتی می‌بینیم که موضوع «بلشویک‌های خونخوار» تا چه اندازه می‌تواند به بررسی‌های گسترده و عمیق تاریخی نیازمند باشد، و در عین‌حال تا چه اندازه می‌تواند متناقض جلوه کند.

 

علاوه بر این به شکل ضمنی در صورتی که به همین شکل رایگان داوری نویسنده یعنی شهاب آتشکار را دربارۀ بلشویک‌ها بپذیریم، باید  نتیجه بگیریم که پس فروپاشی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی برای عالم بشریت رویداد تاریخی بسیار مهمی بوده زیرا موجب سرنگونی «خونخوارها» شده است. حال اگر بررسی موضوع تاریخ تشکل سوسیالیسم در روسیه و منازعات درونی بین بلشویک‌ها و منشویک‌ها و توطئه‌های امپریالیستی در آن دوران، در اینجا برای ما امکان‌پذیر نیست، ولی فروپاشی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی معاصر ما بوده و نتایج عینی آن تا حدودی زیادی قابل بررسی‌تر به نظر می‌رسد. در این مورد نیز ا. م. شیری مقالۀ بسیار ارزنده‌ای تحت عنوان «سقوط انحطاط و سیر قهقرایی»۲ نوشته است که خواندن آن را نیز برای روشن ساختن نتایج فروپاشی جبهۀ سوسیالیسم در جهان و در روسیه توصیه می‌کنم.

 

شهاب آتشکار در بخش «مایاکوفسکی حلقۀ مفقود شدۀ انقلاب ما» (صفحۀ ۲۱)، اگر چه مسائل مهمی را در رابطه با وضعیت جنبش چپ در ایران مطرح می‌کند، به عنوان مثال وقتی می‌گوید: «سازمان‌یابی در این مملکت برای کمونیست‌ها، سال‌ها است که معنایی ندارد، آدم‌ها به سازمان‌های تک‌نفره تبدیل شده‌اند» (صفحۀ ۲۲) به واقعیت انکارناپذیری اشاره دارد. در خارج از کشور شاید وضعیت از این نیز وخیم‌تر باشد و وضع به گونه‌ای است که احتمالا می‌توانیم ازهم‌بایی برخی گروه‌ها و سازمان‌های «کمونیستی» (و یا به اصطلاح کمونیستی) با طرح‌های امپریالیستی حرف بزنیم ... ولی شهاب آتشکار وقتی از مایاکوفسکی به عنوان حلقۀ مفقودشده یاد می‌کند: «اعتماد به نفس، کار و کوشش خستگی‌ناپذیر، جرئت شنا کردن بر خلاف جریان، و ایستادن بر سر آرمان در سخت‌ترین شرایط...» (صفحۀ ۲۱)، می‌بینیم که سنجه‌های معرفی‌شده کاملا جنبۀ اخلاقی و روانشناختی دارند. چنین نگرشی نزد برخی ممکن است به تعبیرهای اغراق‌آمیز با نتایج جبران‌ناپذیر بیانجامد.

 

ولی نکته‌ای که مشخصا به زیبایی‌شناسی و یا فلسفۀ هنر و خصوصا هنر در انقلاب مرتبط می‌باشد، بلندپروازی من در این مورد تنها به انتقاد از یک جملۀ مایاکوفسکی محدود خواهد شد، و امیدوارم که روی همین یک نکتۀ کاملا مشخص برای خواننده ابهامی باقی نگذاشته باشم: «پوشکین، داستایوسکی، تولستوی و غیره و غیره همه را از کشتی مدرنیته به دریا بیاندازید.» (صفحۀ ۲۹)

 

اولا ببینیم این موضوع را به شکل دیگری می‌توانیم مطرح کنیم، موضوع به عبارتی به چگونگی رفتار و داوری ما در رابطه با میراث فرهنگی مرتبط می‌باشد. آنهایی که از «خونخوارها» بیزار هستند، بهتر است از هم‌اکنون به خودشان هشدار بدهند که مثل بربرها با آثار فرهنگی رفتار نکنند.

 

البته که باید جهان کهنه را پشت سر گذاشت و به سوی طرحی نو که پیشرفته‌تر و مطلوب‌تر به نظر می‌رسد گام برداشت، ولی چنین ضرورتی برای پیشرفت موجب نمی‌شود که ما میراث گذشته را به دریا بسپاریم. چه بسا که جهان نو از قلب جهان کهنه به منصۀ ظهور می‌رسد. آثار نوین در فاصله‌ای که با آثار قدیمی ایجاد می‌کنند، نوین هستند.

 

موضوع رابطه با آثار گذشتگان و حتی آثار متفکران و هنرمندان بورژوا، از جمله توسط هانری لوفور۳ کمونیست فرانسوی مورد بررسی قرار گرفته است. رمی هس۴ در مقدمۀ کتاب او توضیح می‌دهد:

«در سال‌های ۱۹۴۷-۱۹۵۵ هانری لوفور تعدادی متن دربارۀ نویسندگان بزرگ فرانسوی می‌نویسد (رابله، دکارت، پاسکال، دیدرو، موسه) برای این که جریان اندیشۀ پیرامون موضوع آزادسازی انسان را نشان دهد. در نتیجه تحلیل آثار به ابزاری برای بررسی سیر تکوینی اندیشه تبدیل می‌شود. هانری لوفور بر این باور بود که نمی‌توانیم نویسندگان را به این علت که بورژوا بوده‌اند مردود اعلام کنیم (به دریا بیاندازیم) بلکه باید در آنها مراحل تاریخی اندیشه و تفکر را جستجو کنیم. باید ببینیم که چگونه شکل گرفته‌اند، چگونه ماتریالیسم دیالکتیک در این آثار شرایط وجودی آنها را توضیح می‌دهد.»۵

 

در نتیجه راه حل ظاهرا انقلابی مایاکوفسکی، چنان که به اجرا گذاشته می‌شد مطمئنا حلقه‌های متعددی را در سیر تکوینی تاریخ (تاریخ هنر) از بین می‌برد و رابطۀ ما با گذشته قطع می‌شد و چنین متارکه‌ای با گذشته بی گمان به بن‌بست برای آینده می‌انجامید.

 

چرا مایاکوفسکی باید حتما همان «حلقۀ مفقود شدۀ انقلاب ما» باشد. مایاکوفسکی برای ما کیست و چیست؟ احتمالا بخشی از تاریخ ادبیات جهان. هنرمندی که انقلاب اکتبر را زندگی کرده است و ... مطمئنا ما از تاریخ ادبیات و هنر و از آثار هنری در سطح جهانی می‌توانیم خیلی چیزها بیاموزیم. ولی چرا باید تنها مایاکوفسکی را «حلقۀ مفقودشده» بدانیم، چرا حتما باید در پی الگو باشیم؟ در این صورت چرا نه برتولت برشت؟

 

متأسفانه فرهنگ شهادت‌طلبی در تمام تار و پود فرهنگی ما ریشه دوانیده و به همین علت نیز هست که به قول فرهنگ عامیانه و در عین‌حال بسیار هوشمند ایرانی «آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم». اتفاقا شهاب آتشکار وقتی به ضرورت «اعتماد به نفس» اشاره می‌کند، هرچند که به بعد روانشناختی مرتبط می‌باشد ولی چندان  هم به بیراهه نرفته است.

 

با این وجود از حلقۀ مفقودشده حرف می‌زند. در نتیجه اعتماد به نفس مشروط به غیر می‌شود و در اینصورت «من» هم چنان فاقد نفس مستقل خواهد بود. الگو و الگوها – حلقه‌های مفقودشده و پیداشده – نیز می‌توانند جای خود را داشته باشند، مضافا براین که ما همواره با تکیه به انباشت فرهنگی و آموخته‌ها و دانسته‌ها و امکانات مادی زمانۀ خودمان است که می‌توانیم آرزومندی خاصی داشته باشیم و آنرا بیان کنیم و یا به تحقق برسانیم. ولی الگو  در صورتی که ضرورتی داشته باشد، یک مرحله است و افراد باید به استقلال شخصیتی خود نائل بیایند.

 

خطر دیگر جستجوی حلقۀ گم‌شده این است که همه می‌خواهند به مایاکوفسکی شباهت داشته باشند... ما چرا نباید به خودمان شباهت داشته باشیم؟

 

جامعۀ ایرانی، جامعۀ روسی نیست، جامعۀ ایرانی جامعۀ ایرانی با شرایط خاص خودش است و هر فردی داستانی مستقل دارد. به شکل شگفت‌انگیزی ادبیات پرولتاریایی انباشته از زندگی‌نامه است. چیزی را که کمونیست‌های ایرانی به دلایل فرهنگی به روشنی درک نکرده‌اند، این است که اجتماع از افراد تشکیل شده که ماهیت آن ورای حاصل جمع تک تک افراد است. ولی همیشه فرد است که وارد مبارزۀ طبقاتی می شود، در این کارزار نیز همیشه با داستان کودکی خودشان روبرو می‌شوند. موضوع اینجا است که کمونیست‌های ایرانی می‌پذیرند که ماکسیم گورکی «زندگی من» یا «کودکی من» داشته باشد، ولی آنرا برای خودشان و رفیق کناردستی‌شان سزاوار نمی‌دانند، و تحقیر می‌کنند.

 

ولی تا دلتان بخواهد ایثار و فداکاری و شهادت و سینه‌هایی که شجاعانه در برابر گلوله سپر باید کرد. اگر حلقۀ و یا حلقه‌های مفقود شده‌ای وجود داشته باشد، من و تو و او و ما و شما و ایشان است.

 

پانوشت

۱)

http://www.k-en.com/gonagon/mayak-final.pdf

۲)

http://yaranema.eu/didgah_detail.php?aid=123

۳)

Henri Lefebvre. Contribution à l’esthétique

۴)

Remi Hess

۵) همان کتاب. مقدمه . صفحۀ ۲۴