بصیر
نصیبی:
چرا در جمهوری
اسلامی بار دیگر
ماجرای
فیلمسازی
کیمیایی برای
واواک به روز میشود!؟

******
نام
سعید امامی در
تیتراژ فیلم
سلطان كیمیایی
به عنوان تهیهكننده
ثبت شده است.
اگر قرار بود
این فرد
عادلانه
محاكمه شود،
پای بسیاری از
افرادی كه در
حوزه فرهنگ و
هنر ایران
فعال بودند نیز
به محاكمه باز
میشد از
جمله آقای كیمیایی
(علیرضا
معتمدی
ماهنامه فیلم
چاپ تهران)
******
حجتی:
یعنی شما
گرفتار یک
دسیسه شدید؟
کیمیایی:
بله، یک دسیسه
بود. دسیسهای
حساب شده که
ما را غافلگیر
کرد. ایشان (گوگوش)
اگر قصد
خواندن و
کنسرت دادن
داشت که در
همان اوایل،
در جوانی میرفت
و این کار را
میکرد. اما
نرفت چون
اعتقادی به
رفتن نداشت و
این همه سال را
ماند فقط به
این دلیل که
با آنطرفیها
– لوسآنجلسیها
– احساس
بیگانگی می
کرد. مصاحبه
حجتی با کیمیایی
روزنامه
نوروز
******
مسعود
کیمیایی: حیطه
سعید امامی یک
آتش است و شما
از هر طرف به
این حیطه نزدیک
شوید آن آتش
دامان شما را
میگیرد.
******
مسعود
کیمیایی دو
فیلم برای واواک
ساخت، سلطان و
ضیافت با
مقالهای که
سینا مطلبی در
روزنامه دوم
خردادی "عصر
آزادگان"
نوشت این
ارتباط چنان
بر ملا شد که
به ناچار
نظام، کیمیایی
را با گوگوش
مدتی از ایران
دور کرد؛
بهانه این سفر
هم ساختن دو
فیلم بود که
هرگز ساخته
نشد. من همانموقع
در "هفتهنامهی
نیمروز"
مسایل را
شکافتم در
اینجا علیرضا
نوریزاده
خیلی جوش زد
تا پاکی
کیمیایی را
اثبات کنند.
در داخل هم در
مجله "گزارش
فیلم" که
هوشنگ اسدی و نوشابه
امیری قبل از
این که به
ماموریت خارج
کشور اعزام
شوند میچرخاندند،
یک ویژهنامه
برای تطهیر
مسعود
کیمیایی
انتشار دادند
که دوستان
نزدیک
کیمیایی،
احمدرضا
احمدی شاعر،
امید روحانی،
پزشک جواد
طوسی،
سینمابنویس/وکیل
سعی کردند بار
دیگر برای
کیمیایی
موقعیت
بسازند که
نشد، کیمیایی
بعد از مدتی
که آبها از
آسیاب آفتاد
بیسروصدا
برگشت و گوگوش
هم که اینجا
ماندگار شد.
اما همانموقع
مطلب کوتاهی
در "ماهنامه
فیلم" چاپ شد
که خیلی سروصدا
کرد. این مطلب
به ادعاهای
سینا مطلبی
صحه میگذاشت.
این رفتار
باعث دلخوری شدید
کیمیایی از
ماهنامه فیلم
شد. مدتی هم
مسعود با
ماهنامه
مذکور قهر
بود. اما
مسعود
کیمیایی در
این سالها دوباره
آفتابی شد با ماهنامه
فیلم هم آشتی
کرد. طالبینژاد
هم که این
چنین از مسعود
کیمیایی دفاع
میکند خود از
نویسندگان
ثابت
ماهنامه فیلم
است. (به مطلب
کوتاه رضا
علیپور در بخش
زیر ذرهبین
همین شماره
توجه کنید)
مصاحبهای
هم همان زمان
کیمیایی با حجتی
خبرنگار
روزنامه
نوروز انجام
داد که کار را
بدتر کرد و مصاحبهگر
چند جا مچ
کیمیایی را
گرفت.
معلوم
نیست چرا بعد
از چندین سال
این مصاحبه
دوباره به روز
میشود؟ چرا
که از یک طرف
دارند او را
دوباره به یک
فیلمساز
مردمی بدل میکنند
(پهن کردن فرش
قرمز برای
نمایش فیلمش،
چند بار تجلیل
از او، وستایش
غلوآمیز از
کیمیایی در جشنواره
مثلا بینالمللی
فجر ۲۰۱۱) و از
طرف دیگر با
انتشار
دوباره
مصاحبه در
وبلوگ مصائب
آنا استاد! را
رنجور میکنند؟
برای آنکه
مسایل مرتبط
با سینما در
ایران تحریف
نشود، ما
ابتدا نظر
کوتاه علیرضا
معتمدی در "ماهنامهی
فیلم" را نقل
میکنیم و بعد
عین مصاحبه را
نشر میدهیم.
علیرضا
معتمدی:
هم از
توبره هم از
آخور
افسوس
به نام هنر
انور
نشد اینور
اینور نشد آنور
کیمیایی
مصاحبه کرد تا
بلکه بار حرف
مردم و مسئولان
را از دوش
خودش بردارد؛
اما کاش نمیکرد،
چون نه تنها
کار را درست
نکرد، بلکه
حرف را هم
بیشتر کرد.
حقیقت
این است که در
ابتدای دوره
اصلاحات خاتمی،
خیلی از
به-زور-بازنشسته-شدهها
امیدوار شدند
که بتوانند به
طریقی به سر
کار
بازگردند، که
سرکوب خیزش
دانشجویی و
باقی وقایع
متعاقب آن آب
پاکی را روی دست
همه ریخت و
ناامیدشان
کرد. در چنین
شرایطی،
گوگوش
امیدوار و سپس
ناامید شده هم
بالاخره تصمیم
گرفت از ایران
خارج شود، و
مسئولان امر هم
چراغ سبز نشان
دادند و با او
همکاری کردند.
بازی کردن در
فیلم کیمیایی
هم بهانهای
بیش نبود برای
خروج از کشور.
به هر
ترتیب،
کیمیایی که
همیشه ادعای
سیاسی بودن
داشته، خوب بود
کمی هم صراحت
بیان و شجاعت
میداشت، تا
در جایی که
همه درد سیاست
را به صراحتِ
دشنه و چماق،
سادهسازی و
خلاصه میکند،
در هنگام
مصاحبه صریح
اینقدر لنگ
نمیزد و زبان
درنمی کشید.
خیلی
جالب بود و
عالی. خیلی هم
خوشم اومد که
فقط به
پیشامدها
اشاره کردید و
مثل یکسری که
میگن چون
فلانی با
فلانی آب
خورده یا مثلا
خانم مرضیه به
فلانجا رفته
آدم نیست،
ننوشتید.
آقا
رضا، به هر
ترتیب شما شخصی
را در ایران
به من معرفی
کنید که ادعای
سیاسی بودن
نکرده باشه و
حال کیمیایی
که جای خود
دارد. با این
تفاوت که
کارنامه
ایشان عیان
است.
در
مورد کارنامه
هنریش هم،
فیلمهاش جای
بحث داره با
اینکه بسیاری
میگویند به
درد بحث کردن
هم نمیخورد.
شما
متكبرانه
كاركرد متن را
محدود كردهاید
به دو طیف، گویی
برداشت دیگری
از متن ممكن نیست
و گفتهاید: "حاصل،
گفتوگوی
حاضر است که
متن و فرامتن
تأملبرانگیزی
برای کاویدن
دارد. متن
برای آنان که میل
سرک کشیدن به
پستوهای
ممنوعه را
ارضا کنند و
فرامتن، برای
آنان که آسیبپذیری
و خودآزاری
هنرمند زیر
نگاهها و
سوتفاهمهای
سیاسی و
امنیتی را به
تحلیل نشینند"؛
اما
متن مصاحبه
كاركردهای بیشتری
هم میتواند
داشته باشد،
مشخصا در
شناخت بیشتر
فردی كه از
متولیان
فرهنگ و هنر
مملكت به حساب
میآید، آدمی
كه میتواند
تئوریسین ترس
و وحشت به
حساب بیاید.
ترس از قدرت،
از چاقو، از
خشونت، ترسی
كه نه فقط توی
فیلمهای این
آدم موج میزند
و سعی در القای
آن دارد، كه
حتی در نگاه
او نیز حس میشود.
همین ترس كه
در نگاه عكسی
كه در سرصفحه
این وبلاگ موج
میزند، و چه
شباهت غریبی بین
این عكس رنگپریده
و مبهوت هست
با عكس خود كیمیایی
- به تطابق
ابروها نگاه
كنید - انگار
كه كیمیایی
مؤنت آن بالا
نشسته است.
و
ناگزیر از یادآوری
نكتهای هستم
كه نمیتواند
ناگفته باقی
بماند. سعید
امامی كه در این
مصاحبه حوزهاش
حوزهی آتش
تعریف شده
متهم ردیف اول
پرونده قتلهای
زنجیرهای و
از كادرهای
اصلی وزارت
اطلاعات
جمهوری اسلامی
بود. نام سعید
امامی در تیتراژ
فیلم "سلطان"
كیمیایی به
عنوان تهیهكننده
ثبت شده است.
اگر قرار بود
این فرد
عادلانه
محاكمه شود،
پای بسیاری از
افرادی كه در
حوزه فرهنگ و
هنر ایران
فعال بودند نیز
به محاكمه باز
میشد – از
جمله آقای كیمیایی.
فراموش نكنید
كه بخش بزرگی
از قربانیان
قتلهای زنجیرهای
نویسندگان
بودند.
***
بازخوانی
گفتوگوی
روزنامه
نوروز با
مسعود
کیمیایی
درباره گوگوش،
سعید امامی و
سفر به آمریکا
گفت و
گویی که برای
بازخوانی
تاریخی امروز
برگزیدهایم،
حاوی اشارههای
صریح و روشنی
نیست. مصاحبهشونده
در یکی از
دشوارترین
مراحل زندگی
خود گرچه
ناگزیر از سخن
گفتن و شکوه
کردن است، اما
میداند که
همین ضرورت
ناگزیر نیز تا
چه اندازه میتواند
برایش مخاطرهآمیز
باشد. این،
نخستین گفتوگو
با مسعود
کیمیایی پس از
خروج ناگهانیاش
به همراه
گوگوش در
تیرماه ۱۳۷۹
است. مقصد
تورنتو و هدف
ساخت دو فیلم
به کارگردانی
کیمیایی و
بازی گوگوش
اعلام شد. اما
پس از دو سال
نه تنها فیلمی
ساخته نشد، بل
کیمیایی به
همراه پولاد
بیسروصدا به ایران
بازگشتند و
گوگوش در گیرودار
منازعات
حقوقی در
تورنتو باقی
ماند. کیمیایی
در چنین شرایط
دشواری و لابد
به توصیهی
دوستان
مطبوعاتیاش
چون جواد
طوسی،
پیشنهاد گفتوگویی
مطبوعاتی را
میپذیرد تا
به ابهامات
پیرامون خود
پاسخ دهد.
ابهاماتی که
نه میشد
فراموششان
کرد و نه با
ذکر جزئیات
برملایشان
ساخت. حاصل،
گفتوگوی
حاضر است که
متن و فرامتن
تأملبرانگیزی
برای کاویدن
دارد. متن
برای آنان که میل
سرک کشیدن به
پستوهای
ممنوعه را
ارضا کنند و
فرامتن، برای
آنان که آسیبپذیری
و خودآزاری
هنرمند زیر
نگاهها و
سوتفاهمهای
سیاسی و
امنیتی را به
تحلیل نشینند.
گفتوگوی
مسعود
کیمیایی با
مهرداد حجتی
از روزنامهی
نوروز را
بازمیخوانیم.
در انتها نیز
برای یادآوری
وقایع مربوط
به آن سفر،
تصویری از
گزارش مجله ی
فیلم شماره ۲۵۷
در همین زمینه
به قلم علیرضا
معتمدی را میتوانید
بخوانید.
مهرداد
حجتی: دو سال
پیش، شما به
همراه
همسرتان به
قصد ساختن دو
فیلم از کشور
خارج شدید.
اما در طی این
دو سال مدام
شایعاتی
شنیده میشد
که فیلم اول
در کوبا کلید
خورده است.
بعد شنیده میشد
که فیلم اصلاً
کلید نخورده
است و شما در
مکزیک به
دنبال لوکیشن
میگردید. بعد
شنیده میشد
که شما به
آمریکا رفتهاید
و از پشت پرده
دارید کنسرتهای
همسرتان را
برنامهریزی
میکنید. بعد
شنیده شد که
شما با ایشان
اختلاف پیدا
کردهاید و
دیگر با هم
زندگی نمیکنید
و دهها نوع
از این شایعات
که هر یک در
موقعیت خود فضا
ایجاد کردند و
مدتی شما را
در کانون
اخبار هنری
قرار دادند.
آیا مایل
هستید راجع به
سفر دوسالهتان
به خارج به
مخاطبان
توضیح بدهید؟ تکلیف
آن دو فیلم چه
شد؟ گویا قرار
بود با بازی
خانم فائقه
آتشین یکی از
آن دو فیلم
ساخته شود؟
مسعود
کیمیایی:
بحران شایعه،
بحرانی است که
ما داریم در
این سالها با
آن زندگی میکنیم
و چیزی نیست
که مختص به من
باشد. پس
اجازه بدهید
راجع به
شایعات حرف
نزنیم ، بلکه
به اصل سوال
شما بپردازیم
که داستان
ساخت آن دو
فیلم چه شد؟
بله، این درست
است. من بنا
بود در سفری
که به کوبا و
مکزیک و
آمریکا میکنم،
دو فیلم
بسازم. یکی از
آن دو فیلم
نامش بود
«تسخیرشدگان»
که همان «عاشق
مترسک» است که
یک فیلم انگلیسی
خیلی مهجور
سیاه و سفید
هم بر اساس آن
در سالهای ۶۰
میلادی ساخته
شده است.اما
کتاب، کتاب
خوبی است که
به دلیل مضمون
قوی آن سراغ
آن رفتم.
ماجرای این
کتاب داستان
دختر عقبمانده
و ترشیدهای
است که در مزرعه
پدرش مترسکی
میسازد و
رفته رفته با
آن ارتباط
درونی برقرار
میکند تا
جایی که آن
مترسک بخشی از
وجود او میشود،
اما به ناگاه
اتفاقی روی میدهد.
یک فراری در
حال عبور از
مزرعه برای رد
گم کردن
مأمورانی که
در تعقیبش
هستند، لباس
مترسک را به
تن میکند و
خودش را جای
او جا میزند.
مأموران او را
گم میکنند.
دختر میآید و
مترسک را همان
مترسک میبیند
با اینکه میبیند
حالا مترسک
حرکت هم میکند
و حیات دارد.
اما پیشتر از
این آن مترسک
برای او نقش
یک زنده را
داشته است. پس
مترسک در ذهن
او همان مترسک
سابق است و
هیچ تفاوتی هم
با گذشته نکرده
است. دختر به
ارتباط تخیلیاش
با مترسک ادامه
میدهد، بیآنکه
در رفتار دختر
تغییری رخ دهد.
من بر
مبنای این
کتاب، که میتوانست
مکان نداشته باشد،
یک فیلمنامه
نوشتم و چون
میتوانست در
هر مکانی
ساخته شود،
ترجیح دادم فیلم
را در خارج از
کشور به خصوص
در آمریکای لاتین
بسازم. جایی
که مدام حکومتها
در حال تغییرند
و حکومتهای
دموکراسی در
آنجا کمتر عمر
میکنند.
چون
حاکمیت در آن
کشورها، مثل
بسیاری از
کشورهای جهان
سوم، خارج از
اراده مردم به
وجود میآیند
و فضای حاکم
بر جامعه، یک نوع
فضای
میلیتاریستی
است که نمیتوان
از آن گریخت.
به نظر میرسد
در کشورهای
آسیای مرکزی و
میانه هم این
وضعیت به نوعی
صادق است و
مضمون این
داستانی که
برگزیدم
اشاره به چنین
موضوع یا
مضمومی دارد
که متأسفانه
به دلایلی
ساخته نشد.
حجتی:
این از فیلم
اول، فیلم دوم
شما چه شد؟
کیمیایی:
فیلم دوم،
همین فیلمی
است که هم
اکنون من در
تدارک ساخت آن
هستم با عنوان
«مانکن».
حجتی:
از ابتدا
عنوان فیلم
«مانکن» بود؟
کیمیایی:
نام فیلم را
عنوان نکرده
بودیم. اما طرح
را ارائه کرده
بودیم و طرح
همین طرحی است
که الآن در
شرف تولید شدن
است.
حجتی:
این فیلم هم
مثل فیلم
«تسخیرشدگان»
یک اقتباس
ادبی است؟
کیمیایی:
خیر، این یکی را
خودم نوشتهام
و بنا بود در
این فیلم خانم
فائقه آتشین
به ایفای نقش
بپردازد که
البته این
اتفاق رخ نداد.
ما تدارک کامل
فیلم را دیده
بودیم. حتی با
فیلمبردار و
بازیگر به
کوبا رفتیم تا
فیلم را شروع
کنیم. اما این
فیلم هم تولید
نشد چون برای
تولید باید
تهیهکننده
به دلار هزینه
میکرد و
هزینه تولید
فیلم در کوبا
هم خیلی بالا است.
تهیهکننده
از پس آن
هزینه
برنیامد و کار
متوقف ماند.
البته
ماجراهای
دیگر هم در
این توقف دخیل
بود که من
وارد آن عرصه
نمیشوم. یعنی
ماجراهایی که
در کنار این
فیلم رخ داد و
تبدیل به
ماجراهای اصلی
شد. به هر دلیل
این پروژه
متوقف ماند تا
اینکه من پس
از بازگشت به
کشور بار دیگر
تدارک ساخت آن
را دیدم و تا ۲۵
روز دیگر،
گروه سازنده
فیلم حرکت
بکند به سوی
محل فیلمبرداری
تا این فیلم
را اینبار، با
همه پیشبینیهایی
که کردهایم
تولید کنیم تا
بار دیگر دچار
وقفه نشود.
توضیحی
هم راجع به
گروه بدهم که
گروهی که از
ایران راه میافتد،
همه جزو عوامل
سازنده هستند
اما بدنه گروه
همه کانادایی
هستند. محل
فیلمبرداری
هم در همانجا
است. شهر
تورنتو.
حجتی:
همه فیلم در
تورنتو ساخته
میشود یا
اینکه بخشهایی
از آن در
ایران
فیلمبرداری میشود؟
کیمیایی:
تمام فیلم در
تورنتو ساخته
میشود.
حجتی:
همه محلها و
لوکیشنها
بازبینی شدهاند؟
و شما یکراست
سراغ
فیلمبرداری
میروید؟
کیمیایی:
بله. همه محلها
دیده شده است
و بنا است
برویم فیلم را
بسازیم.
داستان فیلم
هم راجع به یک
زن ۳۵ ساله و
تنهایی است که
از ایران به
کانادا میرود
تا در آنجا با
خالهاش
زندگی کند و
همه ماجرای
فیلم وقایعی
است که برای
او آنجا رخ میدهد.
حجتی:
نقش آن زن را
حالا بناست چه
کسی بازی کند؟
چون به نظر میرسد
بازی خانم
آتشین منتفی
است.
کیمیایی:
بله، بازی
خانم آتشین
منتفی است، اما
هنوز جانشین
برای او در
نظر نگرفتهایم.
چون باید انتخاب
شود و ما کسی
را انتخاب
نکردهایم.
درصددیم که
پیش از عزیمت
همه این
انتخابها
صورت بگیرد.
باید با آقای
شایسته در
مورد این فیلم
همه توافقها
صورت بگیرد
بعد…
حجتی:
تهیهکننده
فیلم آقای
مرتضی شایسته
است؟
کیمیایی:
بله، آقای
شایسته این
فیلم را تهیه
میکند.
دقیقاً
قرارداد همان
قرارداد است
فقط وضعیت در
مورد خانم
آتشین در این
قرارداد
تغییر کرده
است. حالا این
قرار بنا است
اجرا شود، البته
با دو سال
تغییر. راجع
به ماجراهایی
هم که در این
بین رخ داده
است، آنهایی که
در این ماجرا
دخیل بودهاند
حرف بزنند
بهتر است. خود
خانم آتشین و
دیگران. چون
من آن بافت،
یعنی موسیقی
را نمیشناسم
و ترجیح میدهم
در این مورد
سکوت کنم و
حرفی نزنم.
بهتر است یک
روزی مصاحبه
کند و همه چیز
را بگوید. تا
آنجایی را من
میتوانم
بگویم که میدانم.
من میدانم
که ایشان
پاسپورت گرفت
و میخواست
برود پسر و
نوهاش را
ببیند و قصد
داشت دست به
یک سفر کوتاه
بزند و البته
ضمن این سفر
در فیلم من هم
بازی کند. اما
چه شد که این
اتفاق
نیافتاد و
اصلاً ماجرا
به گونهای
دیگر پیش رفت،
چون مربوط به
خود ایشان
است، ترجیح میدهم
خود ایشان در
اینباره به
شما توضیح
دهد. اما آنچه
به من مربوط
میشود این
است که در این
دو سال میبایست
دو فیلم میساختم
که نتوانستم.
اما حالا با
همان تهیهکننده
قصد دارم یکی
از آن دو
پروژه را جلو
دوربین ببرم
که خواهم برد.
علاوه بر این
رمان دوم را
هم قصد دارم
شروع کنم،
رمانی که پس
از جسدهای
شیشهای
خواهم نوشت.
حجتی:
آقای کیمیایی
در این دو سال
چه کردید؟ کجاها
بودید؟ اصلاً
این دو سال را
چگونه سر
کردید؟ نمیشود
که آدم دو سال
را بیکار باشد
و دست به هیچ کاری
نزند. بالاخره
شما درگیر
بودهاید؟
حالا درگیر
چه؟ خودتان
باید بگویید.
کیمیایی:
الآن عرض میکنم،
ببینید یک
مسأله
کلاهبرداری
بزرگ برای ما
اتفاق افتاد.
قدری موضوع
پیچیده است.
توضیح دادنش
سخت است.
ماجرایی برای
ما اتفاق
افتاد که برای
من که کاملاً
با این نوع از
مقولهها
بیگانهام
بسیار پیچیده
و غامض جلوه
کرد. به همین
خاطر است که
فکر میکنم
نتوانستهام
هنوز این
موضوع را
آنچنان که
باید هضم کنم.
چون
هنوز توضیحی
برای آن
نتوانستم
پیدا کنم، مثل
این میماند
که یک دفعه
شما را وارد
یک بازی
پیچیده بکنند
و بیآنکه از
خود اراده
داشته باشید
شما را جزو
بازیگران آن
بازی به بازی بگیرند.
داستان
سفر ما هم این
پیچیدگی را
داشت. نه من و نه
خانم آتشین،
هیچکدام
قبلاً چنین
تجربهای
نداشتهایم و
به همین خاطر
بود که
نتوانستیم
این وقایع را
که خیلی سریع
بر ما گذشت
کنترل کنیم.
به خصوص خانم
آتشین که الآن
از وقایعی که
بر او گذشت
غمگین است و
شدیداً لطمه
دیده است.
لطمهای
که هم از نظر
مالی دید و هم
از نظر روحی و
معنوی که باعث
تأسف است
.
حجتی:
یعنی شما
گرفتار یک
دسیسه شدید؟
کیمیایی:
بله، یک دسیسه
بود. دسیسهای
حسابشده که
ما را غافلگیر
کرد. ایشان
اگر قصد
خواندن و
کنسرت دادن
داشت که در
همان اوایل،
در جوانی میرفت
و این کار را
میکرد. اما
نرفت چون
اعتقادی به
رفتن نداشت و
این همه سال را
ماند فقط به
این دلیل که
با آنطرفیها
– لوسآنجلسیها
– احساس
بیگانگی میکرد.
هیچوقت هم در
طول این همه
سال – بیش از
بیست سال – صحبتی
از رفتن به
میان نیاورد.
آن حال خوبی
که از این
نرفتن داشت و
او را راضی میکرد.
بودن
در کشور برای
او از همه چیز
مهمتر بود و
اینطور که
حالا خودش میگوید
این وضعیت
روحی را از
دست داده است.
آن خاطر جمعی
که از بودن در
کشور داشت و
این برایش از
همه چیز مهمتر
است. دوباره
برگشتن به
وضعیت پیش از
سفر.
حجتی:
مگر این فرصت
از ایشان
گرفته شده
است؟
کیمیایی:
نه. نه. ایشان
قصد برگشتن
دارد و برخواهد
گشت. به قول خودش
هر اتفاقی میخواهد
بیفتد، بیفتد.
منظور من از
آن وضعیت روحی
سکوت بیست
ساله ایشان
بود که پس از
انقلاب اختیار
کرد و هرگز تن
به خواندن و
اجرای کنسرت نداد.
از کشور خارج
نشد و پذیرفت
با اسلوبها و
معیارهای پس
از انقلاب در
همینجا و در
همین خاک
زندگی کند. آن
سکوت و
احترامی که
همان سکوت
برای او به
وجود آورده
بود، با اجرای
آن دو کنسرت
دچار خدشه شد و
این چیزی است
که ایشان را
آزار میدهد.
آن سکوت
بالاخره توسط
خود ایشان
شکسته شد و
این برای کسی
مثل او بد است.
خودش میگوید
کاش هرگز این
اتفاق نمیافتاد.
اما در مورد
برگشت ایشان،
نه گمان نمیکنم
مشکلی وجود
داشته باشد.
حجتی:
این دسیسه
توسط چه فرد
یا افرادی
طراحی شد و اصلاً
ماجرای این
دسیسه چه بود؟
میتوانید
راجع به آن
برای ما توضیح
بدهید؟
کیمیایی:
در آنجا اتفاق
افتاد. طراح
آن یک ایرانی
بود که متأسفانه
به دلیل عذری
که دارم نمیتوانم
از او نام
ببرم. اما
همین را فقط
میتوانم
بگویم که همه
ماجرا توسط یک
نفر که در دو
نقش ظاهر شد،
طراحی و اجرا
شد که بعدها
ما متوجه شدیم
این دو نفری
که کدام از او
نام برده میشود
یک نفر است.
این دسیسه هم
برای ما اتفاق
افتاد هم برای
مرتضی شایسته.
او هم از این
بابت لطمه
خورد. او کسی
است که هنوز
هم دارد فیلمهایش
را تهیه میکند
و از این
ماجراها هم پس
از رخ دادن
مطلع شده است
مثل خود من و
هیچ اتهامی هم
به او نمیچسبد،
چون واقعاً در
این توطئهها
نقشی نداشته
است. شایسته
را سالهاست که
میشناسم.
حجتی:
برای من این سئوال
پیش میآید به
عنوان کسی که
مدام اخبار و
رویدادهای
مرتبط با هنر
را دنبال میکند
اینکه پس چطور
میشود که
آقای کیمیایی
در طول این دو
سال حاضر نشده
است راجع به
این توطئه یا
دسیسه حرفی
بزند. این
سکوت رازآلود
به چه منظوری
اتخاذ شده
است! و برای
این سئوال
هنوز هم پاسخ
روشنی نیافتهام.
مثلاً این سئوال
که چطور میشود
کسی پس از
بیست سال سکوت
و دوری از
محافل بحث
برانگیز،
دوری از صحنه
و اجرا و
کنسرت و خوانندگی
به یکباره به
سفر برود و
آنجا
بلافاصله
کنسرت بدهد.
آن کنسرت و
این مطلب که
ایشان سکوت
خود را دوست
داشته است در
تضاد باهماند
و چندان هم
قابلتوجیه
نیست. شما در
اینباره
توضیح میدهید؟
کیمیایی:
امروز یازدهم
اردیبهشت است
که دارد این
گفتوگو
انجام میشود.
اردیبهشت ۸۱،
اگر همین
امروز با
ایشان – خانم
فائقه آتشین –
تماس بگیرید
میبینید که
الآن در
دادگاهی در
کانادا حاضر
شده است تا از
آن طریق
بتواند شکایت
خود را بابت
همین ماجرا
دنبال کند.
همین امروز ایشان
در دادگاه
حاضر شده است
تا به این
مسأله رسیدگی
شود. دادگاهی
در شهر
تورنتو. این
دادگاه به همه
ماجراهایی که
شما دارید از
من سوال میکنید
پاسخ میدهد.
ایشان علاوه
بر اینکه پولی
از بابت آن
کنسرتها
نگرفته است،
بلکه حتی بابت
این دادگاه
خرج و مخارجی
را هم متقبل
شده است که
باید بپردازد.
ایشان بعد از
آن کنسرتها،
دیگر حاضر به
اجرای کنسرت
نشد.
حجتی:
مگر ایشان چند
بار کنسرت
داد؟
کیمیایی:
فقط یک بار.
یعنی در یک
تاریخ و دیگر
حاضر به عقد
قرارداد برای
کنسرتهای
دیگر نشد و آن
کنسرت اول هم
از دل قرارداد
فیلم بیرون
آمد. یعنی
ایشان فقط از
آن رو کنسرت
را پذیرفت که
قصد داشت که
از بابت درآمد
حاصله از آن،
بودجه ساخت
فیلمی را که
قرار بود خودش
در آن بازی
کند تأمین کند
که آن هم نشد.
اگر روزی
روزگاری
ایشان بتواند
به شما توضیح
بدهد حتماً
توضیح خواهد
داد. من هم در
همین نوار میگویم
که حاضرم
شماره تلفن
ایشان را به
شما بدهم تا
بتوانید
حقایق را از
زبان خود
ایشان بشنوید.
چون
در این لحظه
که پیش شما
نشستهام،
نمیدانم
دادگاه چه
نظری راجع به
شکایت ایشان
داده است.
حجتی:
شکایت را خانم
آتشین به
دادگاه برده
است؟
کیمیایی:
بله، این
شکایت از آن
کمپانی
آمریکایی به
عمل آمده است.
آن کمپانی
آمریکایی با
ایشان قراردادی
میبندد و
خانم آتشین از
انجام
قرارداد
سرباز میزند.
چون آنها میخواستند
در صورت تمدید
آن کنسرتها
دستمزد ایشان
را پرداخت کنند
که خانم آتشین
هم زیر بار
نمیرود و
آنها هم حق
ایشان را نمی
دهند و کار به
اینجا میرسد
که خانم آتشین
برای گرفتن حق
خود به دادگاه
میرود که
الآن این
دادگاه در
جریان است.
حجتی:
تا آنجا که
مطلعام در
این سفر
پسرتان پولاد
را هم برده
بودید و بعد
از دو سال با او
دوباره به
میهن برگشتید.
شنیدهام که
پولاد پس از
بازگشت به شما
اصرار کرده است
که دیگر مایل
به بازگشت
نیست و دوست
دارد در همین
جا بماند و در
سفر مجدد شما
به کانادا، شما
را همراهی
نخواهد کرد.
خودتان در اینباره
توضیح میدهید
چرا؟
کیمیایی:
پولاد در آنجا
کالج میرفت.
بنا بود آنجا digital
media بخواند
و موسیقیاش
را ادامه
بدهد. اما با
علاقه این کار
را نکرد. او
آمریکا را
دوست نداشت،
کانادا را هم
دوست نداشت.
از همان اول
سفر پرپر میزد
برای اینجا.
وقتی هم که
برگشتیم گفت:
که دیگر نمیخواهم
برگردم. بعد
هم بلافاصله
رفت یک زنجیر
خرید و با
چندتا از
رفقایش به
بازار سبزه
میدان رفت تا
در یک مکان
سنتی به
عزاداری
بپردازد. او معتقد
است به اینجا
تعلق دارد. او
این سنتها را
دوست دارد.
البته بهتر
است اینها را
از خودش
بپرسید، چون
او الآن ۲۱
سالش است. میتواند
راجع به
اعتقادات و
علایقاش
راحت حرف بزند
و اینطور هم
نیست که من از
او خواسته
باشم کاری
بکند. خودش
انتخاب میکند
که چه میخواهد
بکند.
حجتی:
آیا برای
آیندهاش
برنامهای
دارد؟
کیمیایی:
قرار است
موسیقی را
ادامه دهد. او
موسیقی
خوانده است.
پیانونواز خوبی
است. دلش میخواهد
همین را ادامه
دهد.
حجتی:
آیا نگرانی و
یا مسألهای
سبب شد تا شما
خارج از کشور
را برای ساخت
فیلمتان
برگزینید؟ یا
نه، به صرف
وضعیت فیلمنامه
و از آن جهت که
موضوع اقتضا
میکرد تا در
خارج از
کشوراین فیلم
ساخته شود،
کانادا را
برگزیدید؟
کیمیایی: قدری باید
به عقب
برگردیم و این
نکته را در ابتدا
اشاره کنم که
هر انسانی با
مسائل خودش بیشتر
درگیر است و
با آن زندگی
میکند تا
اینکه با
مسائل
پیرامونش و من
هم مسائل خودم
را داشتم. در
سالهایی که بر
من گذشت، خیلی
اتفاق برای من
رخ داد. دلم میخواهد
این را مسئولان
فرهنگی
بخوانند. با
فیلمهای من به
مهربانی
رفتار نشد. با
فیلمهای من
مهربان نبودند.
در واقع لطفی
به من نشد.
فیلمهای من و
تأثیر و نقشی
که در جامعه
پیش از انقلاب
داشت دیده
نشد. نگاه من
در فیلمهایم
معلوم است که
ریشه در علاقه
من به سرزمینام،
و به خاکی که
از آن برآمدهام
دارد. این
نگاه در فیلمهایم
به خوبی قابل
مشاهده است.
میشود آن را
لمس کرد، عشقی
که من به مردم
و این خاک دارم.
این در همین
رمانی که
نوشتهام نیز
وجود دارد، در
اینجا هم
مشهود است.
لحظاتی هست که
شما خیالتان
تبدیل به
زندگی میشود
و زندگیتان
تبدیل به
خیال. ولی هر
آنچه را که میبینید،
زندگیتان است
نه چیز دیگر…
به هر حال به
من لطف نشد.
نقش درستتری
را میتوانست
سینمای
اجتماعی
داشته باشد.
همین سینمایی
که من به آن
تعلق دارم.
اما متأسفانه
در اینجا هنرهایی
رواج پیدا کرد
که به نظر میرسد
سفارش داده
شدهاند. و
این هنرها روز
به روز از
اصالت خودشان
دور میشوند.
من فکر میکنم
آنچه که امروز
به آن نیاز
داریم، هنری
است که بتواند
با مردم
ارتباط
برقرار کند و
مسائل آنها را
بازتاب دهد و
هنری که
بتواند هرچه
بیشتر به مردم
نزدیک بشود آن
هنری است که
ضرورتش بیشتر
حس میشود و
من اعتقاد
دارم که
سینمای پیش از
انقلاب من داشت
راه درستی را
میرفت.
تازه
ارتباطش را با
مخاطبان عمیق
کرده بود و من
به جایی رسیده
بودم که میتوانستم
با مردم به
واسطه سینما
حرف بزنم که این
روند به
یکباره قطع
شد. نخستین
فیلمی را که پس
از انقلاب
ساختم سال ۶۰
توقیف کردند و
فیلم دومم را
در شرایطی
اکران کردند
که مردم نمیتوانستند
سینما بروند.
همه میدانید
و میدانند که
سینما در ماه
رمضان فروشی
ندارد و مردم
حوصله دیدن
فیلم ندارند.
فیلم دوم من
در آن شرایط
اکران شد.
خب،
شما باشید چه
میکنید؟ اما
با این حال
باز هم من سعی
کردم فیلم
بسازم و راهی
که پیش از اینها
آغاز کرده
بودم ادامه
دادم. اما میدانید
مسائلی هست که
شما می دانید
نمی شد آنطوری
که باید فیلمهایم
را بسازم.
زندگی در آن
شرایط مثل
زندگی در «مه»
بود. هم زندگی
هنرمند و هم
اثرش.
اگر
هنرمندی میخواست
خودش باشد و
حرفش را بزند،
آن «صندلی» را
به مخاطره میانداخت.
حجتی:
صندلی چه کسی
را؟
کیمیایی:
«صندلی» همان
مسئولی را که
نظارت را بر
عهده داشت و
سفارش میداد.
چون سینمای
اجتماعی چیزی
را در خودش
پنهان ندارد.
حرف سینمای
اجتماعی حرف
مردم است.
به هر
حال این سینه
به سینه شدن
با جامعه را
مسؤولان دوست
نداشتند و آن
را برنمیتافتند.
حجتی:
راجع به لطف
گفتید، اما
نگفتید چه
لطفی باید به
شما میکردند؟
منظورتان از
لطف چه نوع
لطفی است؟
کیمیایی:
همین لطف که
آنها اجازه میدادند
من فیلمم را
بسازم. من
چیزی نمیخواستم
فقط همین.
آنها یک فیلم
من را توقیف
کردند و فیلم
دوم مرا «جیم»
دادند و آن را
با آن وضع
اکران کردند.
خب دیگر بهتر
از این نمیشود
لطف کرد. آن هم
با کسی که
سینمای او با
مردم مأنوس
بود و همراه
با تحولات
اجتماعی جلو
میآمد. فیلم
آخر من پیش از
انقلاب «سفر
سنگ» بود با نگاهی
به همین حرکتهای
اعتراضآمیزی
که در جامعه
آن زمان وجود
داشت.
بعد
از آن برخوردی
که با فیلمهای
من شد، من که
دفتری داشتم و
برای خود استقلالی
داشتم، همه
اینها از بین
رفت و شرایط
برای ساختن
فیلمهای
مستقل من هم
از بین رفت. به
هر حال روزهای
خوبی بر
سینمای من
نرفت. البته احوالات
من هم بیتأثیر
نبود. دلنازکی
و زودرنجی که
از خصیصههای
من است… البته
بخشی از آن رفتارها
گویا طبیعت هر
انقلاب است،
چون انقلاب با
خودش بدبینی و
نظارت میآورد
و این اتفاق
تنها برای من
نیفتاد. اما
مسأله
اینجاست که پس
از گذشت چند
سال هنوز این
وضعیت به شکلی
ادامه دارد.
میبینیم
هنوز معاونت
امور سینمایی
دفترچه سیاست
های سینمایی
توزیع می کند
و در آن نکاتی
را گنجانده
است که باید
اینها را
رعایت کنید و
این کار را
مثلاً نکنید،
خب تا کی باید
کسی بیاید که
به من سینماگر
بگوید این کار
را بکن و این کار
را نکن؟! و به
من بگوید که
مطابق
دستورات این
دفترچه رفتار
کن! مثل این میماند
که ما از جای
دیگری آمدهایم
و نمیدانیم
که باید چطور
رفتار کنیم و
اینها فقط میدانند
که چگونه باید
رفتار کرد.
ولی
موضوع هنوز
ادامه دارد.
به هر جهت
سیاق من سیاق
قهرمانهای
فردیت یافته
است و قهرمان
فردیتیافته
هم معترض است.
یعنی تا این
فاعل فردی تبدیل
به فاعل
اجتماعی بشود
لازمهاش
عبور از
گذرگاهی است
که این حرف
زیاد در قالب
نوشتاری در
نمیآید تا
بتوان آن را
توضیح داد.
حجتی:
از کملطفی
رفته بر
خودتان گفتید.
اینکه شرایط
برای ساختن
فیلم مورد
علاقهتان
هرگز آنچنان
که باید و
شاید فراهم
نشد. گویا همه
اینها و عوامل
دیگر سبب شد
تا در شما رنجشی
حاصل شود و آن
رنجش امروز
دارد خودش را
در قالب نوشتن
رمان ، فیلم
ساختن در غربت
نشان میدهد.
آیا مایل
هستید از این
رنجشها پرده
بردارید؟
کیمیایی:
من وقتی شروع
کردم به نوشتن
هنوز آن رنج
ادامه داشت.
اما وقتی نوشته
تمام شد، آن
رنجش به شکلی
تقریباً تمام
شد. شاید هم
شکل آن عوض شد
و تبدیل به
قصه شد. نمیدانم،
به هر حال من
تا زمانی که
هستم، این رنج
همواره با من
خواهد بود.
شاید بتوانم
با نوشتن و
فیلم ساختن آن
را به شکلی در
درونم مهار
کنم و به آن،
به آن شکلی که
در بیرون هست
توجه نکنم.
اما به هر حال
این رنج هست
چون آن مسائل
به اشکال
مختلف باز هم
هستند. من
سینماگرم؛
هنوز هم دارم
فیلم میسازم.
حجتی:
اما شما به
علت رنج اشاره
نکردید. گویا
از دستیار و
یا دستیاران
خودتان در
مقطعی رنجیدهاید
و لطمهای که
از آن ناحیه
خوردید هنوز
بر شما سنگینی
میکند.
کیمیایی:
بله، من لطمه
خوردم. چون
پرسیدید پاسخ
میدهم. من
دیدم «اودیپ»
میتواند واقعیت
داشته باشد.
من دیدم که میشود
به خاطر یک
نان پای شما
را برید. باور
کنید که این
را من دیدم! من
در قصهها میخواندم،
در قصههای
انگلیسی میخواندم.
من زبان
انگلیسی نمیدانم،
به زبان
انگلیسی
نخواندهام.
اما خواندهام.
در همین
داستانهای
خودمان هم
خواندهام.
در
همین داستانهای
خودمان
خواندهام.
لابد شما هم
شنیده اید که
پادشاهی در
گذشته منارهای
از «چشم» برپا
میکرده است.
او در واقع از
نگاه همه
انسانها مناره
میساخته است.
شما اینها را
باور نمیکنید،
اما من باور
کردم. پسری که
در کنار من بود،
مثل پسر من
بود و دستیار
من بود. در یک
اختلاف بسیار
بسیار کوچک،
که اصلاً
اختلاف به
حساب نمیآمد
کاری کرد که
من به این
زودیها نمیتوانم
آن را به حالت
تعادل
برگردانم.
یعنی میشود
جوانی چنین
کاری بکند؟
بعد با خودم
گفتم: حتی اگر
به لحظه
انفجار
رسیدی، در
روحت به کسی
اعتماد نکن و
آن را برای
خودت نگه دار.
چون این اعتماد
یک زمانی شما
را به آنجا میرساند
که این قصه ها
را باور کنید.
(مکث طولانی)
دستکاری در
حقایق، بحران
دستکاری در حقایق.
حجتی:
چرا هیچ وقت
نخواستید این
حقایق را فاش بکنید؟
کیمیایی:
بدتر میشود.
یکبار این
اشتباه را
کردم. اصلاً
توضیح دادن راجع
به این مسائل
کار را بدتر
میکند. اینکه
میگویم ما در
بحران شایعه
زندگی میکنیم
یعنی همین، ما
الآن توی این
بحران هستیم.
بله… و هست و خیلی
زیاد هم هست…
(مکث)… اینکه
شما را منتسب
کنند به یک
جریانی که
برای خودتان
مشمئزکننده
است و حقایق
را واژگون
کنند… من از آن
تاریخ به بعد
از آن ماجرا
به عنوان «حقایق
دستساز» یاد
کردهام.
حجتی:
اگر دستساز
است، پس چرا
اسمش حقیقت
است؟
کیمیایی:
دستساز است
که وانمود شود
حقیقت است اما
حقیقت نیست.
چون اصلاً آنطور
نبوده است. آن
شکل ساخته شده
است تا این چنین
وانمود شود.
حجتی:
برای من سخت
است که راجع
به موضوعی
بپرسم که شما
با آن دچار
بحران شدید.
چند سال پیش
گویا دو سال
پیش امید
روحانی با شما
گفتوگویی
کرد که در آن
به این موضوع
اشاره کردید.
اما همه چیز
را صریح
نگفتید. در آن
گفتوگو باز
هم آن ابهام
وجود داشت.
اینکه آن
موضوع واقعیت
داشته یا
نداشته. بالاخره
آیا حاضرید
روزی به این سئوال
پاسخ دهید و
همه چیز واضح
و روشن بیان
شود؟ شایعات
شاید به این
خاطر دامن زده
میشود که کسی
پاسخ صریح نمیدهد.
کیمیایی:
آقای حجتی،
این حیطه در
آتش است و شما
از هر طرف به
این حیطه نزدیک
شوید آن آتش
دامان شما را
میگیرد و کسی
که در آن
تاریخ آن آتش
را روشن کرد خیلی
آگاهانه این
کار را کرد.
خیلی دانسته
این کار را
کرد. بعدها
فهمیدم که من
در این ماجرا
تنها نبودم
بلکه خیلیهای
دیگر هم
بودند؛ خیلی
از هنرمندان
سینما، از
تئاتر، از
نقاشی و
ادبیات… بله،
من تنها نبودم.
حجتی:
یعنی خیلیها
را برای آن
ماجرای سعید
امامی آماده
کرده بود؟
کیمیایی: بله دقیقاً… (آه میکشد) عرض کردم که آن حیطه، حیطه آتش است. اجازه بدهید ما از کنارش رد شویم.